Thursday, December 18, 2014

Piece #50 – Weltschmerz

شاید شنیده شدن چیزیه که این روزا همه دنبالشن. هرروز وقتی هیچ کاری نیست که دلم بخوام انجام بدم، میرم پشت پیانو میشینم، خودمو میبرم به دنیایی که حتی خودم نمیدونم کجاست، مهم نیست که نت ها فالش باشن یا دستای من نتونن خوب اونجا رو توصیف کنن، تنها چیزی که مهمه شنیده شدن ـه. وقتی از اون دنیا میام بیرون و میبینم پدر و مادرم همه کاراشونو ول کردن و نشستن تا حرفای بی کلام منو گوش بدن بهترین حسیُ دارم که تاحالا تجربه کردم.
اینا لحظه هایی ان که من هیچوقت فراموش شون نمیکنم و داشتن این دو نفر تنها چیزیه که دلم بهش خوش ـه.


کاش یه نفرم بود که به من میگفت بیا بشین اینجا میخوام باهات حرف بزنم نه ازون حرفایی که همه میزنن. حرفایی که خودت باید بفهمی یعنی چی.

-Hint: " Every Note has a Meaning."

Saturday, December 13, 2014

Piece #49 – Confusion

من از همون بچگیم میدونستم که قراره یه روز موهام مثل پدرم بریزه ولی حتی اون موقعی که دکتر میرفتم و باید روزی 2،3 تا قرص میخوردم بازم  برام مهم نبود اما الآن هر دفعه که جلوی آینه یا تو یه عکس از چند سال پیش خودمو میبینم، ریختن موهام خیلی به چشم میاد.
آدما بعضی وقتا یه سری چیزا رو میبینن، میشنون، میفهمن ولی دلشون نمیخواد باور کنن، این فکری که یه روز بهتر میاد و نسبت به زندگی مون حس بهتری پیدا میکنیم یا یه سری چیزا درست میشن، هیچوقت درست نیست. من تا چند وقته پیش از خیلی از انتخاب های غلطی که البته بنظر همه درست میاد، پیشمون بودم، همین انتخابایی که ما رو تعریف میکنه و باعث میشه بقیه مارو یا حتی خودمون، خودمونو اونطوری میبینیم.  هر چیزی که ما میسازیم، یاد میگیریم، میبینیم و میشنویم در نگاه اول بی اهمیت بنظر میرسن ولی بعدا همونان که ما رو تعریف میکنن و باعث میشن راجع به حتی خودشون اظهار نظر کنیم.

نمیدونم چرا این احساسات و همه ندارن ولی من الآن به همون دوستی ها و دوست داشتن های الکی، به موفقیت های پوچ و به خاطراتی که دیگه تکرار نمیشن راضی ام. با اینکه شاید تمام اینا الکی بود ولی حداقل من قبلا نسبت به خودم حس بهتری داشتم، دلم براشون تنگ شده و میشه. دیگه نمیخوام عوض بشن، فقط دوست دارم یه بار دیگه تمام ارزش های از دست رفتم بهم برگرده و لحظه های گذشته رو دوباره تجربه کنم.
ولی حتی با اینکه دیگه الآن میدونم، لحظه های آینده ی زندگیم ازین هم سخت تر و بدتر خواهند بود، بازم دارم از لحظه فرار میکنیم و ازش راضی نیستیم.



-Hint: "Confusion will be my epitaph."

Friday, October 31, 2014

Piece #48 – Entropy

تو 4 سال و نیم سر کلاسای مختلف نشستن، من فقط یه جمله رو دقیقا همونجوری که شنیدم یادم مونده:
                       
                  "اگر مسیر عبور جریان بی نهایت وجود نداشته باشد، ولتاژ دوسر خازن ناگهانی تعییر نمی کند."

وقتی اولین بار این جمله رو شنیدم، روی زندگی چند ماه قبلم دقیق شدم، دیدم من خیلی عوض شدم. من حتی لحظه ای تغییر میکنم، وقتی دارم خودم تو آینه نگاه می کنم، هیچ کدوم ازون تصویرا من نیستم که بهش خیره شدم. من دیگه از اون روز هر لحظه تغییر رو حس می کنم ولی بعضی وقتا حتی یادم نمیاد که قبلش چجوری بودم.
5 سال  واقعا خیلی زیاده! اگه واحد تغییرات من ثانیه باشه، تقریبا صد و پنجاه و هفت میلیون و ششصد و هشتاد هزار ذره از وجودم تغییر کرده، وقتی به آدمایی که 4 سال از عمرمو کنارشون زندگی کردم، نگاه می کنم میفهمم الآن بعد از 5 سال دور بودن از اونا انگار بینمون فرسنگ ها فاصله است، حتی برام این سوال پیش میاد که  "من واقعا  5 سال پیش چی بودم ؟ چی شد که اینطوری شدم ؟"

من فکر می کردم تمام این چیزا فقط یه سیلی از افکاریه که خودم ناخودآگاهن ولی اختیاری دارم تولیدشون میکنم، سعی کردم حواسم پرت کنم، ننویسم، فکر نکنم. سعی کردم دلمو خوش کنم به اتفاقای خیلی ساده ی زندگیم، سعی کردم به کلمه کلمه ی حرفای بقیه گوش کنم و حتی تو دلم هم راجع بهشون اظهار نظر نکنم، سعی کردم از خوردن باد تو صورتم وقتی دارم کنار یه آدم دیگه راه میرم لذت ببرم و به این فکر نکنم که اون راجع به من چی فکر میکنه و چرا انقد سخته نزدیک شدن به آدما؟ سعی کردم مغرور نباشم و کوچک ترین ویژگی خوب آدما زودتر از بدی هاشون به چشم بیاد.
اولش همه چی بهتر بود ولی بعد فهمیدم دقت کردن به جزئیات خیلی کوچک خیلی بدتره، آدم ها اونطوری خیلی ناقص تر بنظر میرسن. بعضیا حتی تو چیزایی که من تا الآن داشتن شونو بدیهی فرض می کردم، مشکل دارن. من فقط میخواستم بزرگ تر بشم اونقدری که دلم به یه چیز  ِ خیلی خیلی کوچک خوش باشه. من میخواستم زندگیم قشنگ تر و راحت تر بشه ولی نشد. من فقط یادم رفته بود که هیچی یهویی نمیشه.
فقط ای کاش ضربه ای باشد.


-Hint:”You can Run but You can’t Hide.”

Saturday, August 23, 2014

Piece #47 – Unsolvable


فک کنم پارسال همین موقع ها بود که کدئین توییت کرده بود: بهتره آدم تا قبل از 28 سالگی جایی چیزی ننویسه چون حتما چیزایی هست که بعدا بخواد مخفیشون کنه. نمیدونم این بیست و هفت،هشت سالگی دقیقا چه اتفاقی میافته ولی حتما اون پا درهوایی ذهنی که من الآن حسش میکنم از بین میره یا شایدم آدم بلاخره مجبور میشه اون خودی که تا اون موقع ساخته رو قبول کنه و دیگه حس کنه بسه عوض شدن. هرچی که هست یه سری ام وقتی به اونجا رسیدن خودکشی کردن، حتما حس کردن که دیگه واقعا بسه!

من هیچوقت آدمی نبودم که برای همیشه ـم تصمیم بگیرم ولی اون فکری که باهاش شروع به نوشتن اینجا کردم، یه خیال بود که الآن تبدیل به دروغ شده. تا 28 سالگی خیلی مونده ولی هرکسی باید بتونه یه سری چیزایی که لازمه یه روزی بریزه دور حتی اگه اون چیز جزئی از وجودش باشه.

 بهرحال فرقی ام نمیکنه چون اینجا رو خیلی وقته که کسی نمیخونه.

-Hint: I don't want to write any more about Darkness.

Thursday, August 14, 2014

Piece #46 – Blood

-         تب
برای اولین بار تو زندگی، هیچ چیز اضافه ای تو دستم احساس نمی کردم. اگه چشمام بسته بود، تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم گرفتن دست تو بود، انگار دیگه من و تو ای وجود نداشت و ما در ادامه ی همدیگه بودیم. ما داشتیم توی ساحل می دویدیم و من نگاهم به دستامون و ردپاهایی بود که ازمون روی ماسه ها بجا می موند. هر بار که هوس می کردم تا به صورت تو نگاه کنم، آفتاب پشت سرت تمام صورتت رو سیاه می کرد. آفتابی که انگار امروز برای ضد تو بودن درآمده بود تا من نتونم چهرت ببینم.
وقتی به انتهای ساحل رسیدم، دستت از توی دستم درآوردی و گذاشتی روی شانه هام. همه جا تاریک شد و من دیگه مثل قبل نبودم.

جایی که من، یه ساعتی است، در آن افتاده ام. بهترین توصیف برای آن تاریک بود. من در این تاریکی نه می توانستم جایی را ببینم و نه عضوی از بدنم را حس کنم. انگار که همه چیز با من مرده باشد. ولی نه! اینجا قبر نبود، چون هنوز گاهی از اون دور دور ها خطی از نور دیده می شد. من! بهتر است از این پس از خطابه ی "من" استفاده نکنم چون چیزی که بودم تنها به شی ای بی جان شبیه بود. لحظه ای از ذهنم گذشت که شاید بعد از این همه سال آرزویی که در دل داشتم برآورده شده باشد و من بعد از پیاده روی طولانی در ساحل به لکه ای بر روی صورت تو تبدیل شده باشم، صورتی که تا همین چند ساعت پیش که می توانستم خود را من خطاب کنم هر لحظه اش در رویای تلخم اجزای صورتت را جابجا می کردم تا شاید از این زیباتر شود ولی براستی چهره ی تو زیباترین ترکیب  در دنیای من بود، تمام اجزایش به درستی انتخاب شده بودند به همین خاطر برای زیباتر شدن باید بکلی همه چیزش عوض می شد که آن وقت دیگر اثری از تو در آن دیده نمی شد.
اینجا خیلی سرد است، من چیزی حس نمی کنم ولی اگر کالبدی داشتم که مثل هر انسان دیگری بود حتما از شدت سرما دندانهایم به هم میخورد و دست و پایم می لرزید.
یکباره همه چیز روشن شد. من در بین موجوداتی بودم که خود را انسان می نامند ولی حال میتوانستم در همان نوری که از چشم هرکدامشان مثل گذشته ی من بیرون می تابید، رویای تلخ آزاد بودن را بیابم، رویایی که هم اکنون برای من جز رویای باطل چیزی نیست. آن ها همانطور به من نزدیک تر و نزدیک می شدند، می شد از ظاهرشان حدس زد که همگی هدفی را دنبال می کنند که به من مربوط است. شاید می خواستند مرا با لگد کردن به سوی سوراخی تاریک تر از اینجا بفرستند. هدفی که خود آن را بزرگ می دانستند ولی از جایی که من در آن افتاده بودم، بسیار پوچ بنظر می رسید. ولی من که بودم که به آن ها این چیز ها را گوشزد کنم، راستش اگر می خواستم هم نمی شد تا چنین کنم. شاید همه ما خیالات یک شی دیگر باشیم ولی در این لحظه فقط می توانستم به چهره ی زیبای تو بیاندیشم و منتظر بمانم تا همه چیز پایان پذیرد. فقط ای کاش این ها همه هذیانی بیش نباشد.پ

-  خون
اگر هفته ی پیش کسی از من می پرسید که نسبت به او چه احساسی خواهم داشت، قطعا در جواب می گفتم که هر آنکه از دیده رود از دل برود. ولی الآن همه چیز برایم فرق می کند. بعضی چیزها را تا آدم از نزدیک احساس نکند برایش قابل قبول نخواهد بود. خون هم یکی از آن چیزهاست. نمیدانم در خون ما چه چیزهایی هست ولی آدم حتی اگر هم خونش را بعد از 15 سال ببیند، باز هم این ماده اثرش باقی است. در نگاه او پیداست که پیمانی ناپیدا بین تو و او هست که هیچ چیز آن را از بین نخواهد برد. نگاه او قطعا همان نگاهی است که من، پدربزرگم و پسرش که خود را در 12 سالگی کشت، داشتند. بهرحال حس خوبی است یافتن آدم جدیدی که هم نگاه تو را داشته باشد هم خون تو را.
دیدن مردم هم نوع، شنیدن موسیقی این مرز و بوم و ... این چیزهایی که این همه سال برای من غیر قابل درک بودند و چشم دیدن آن ها را نداشتم ولی این ها همه در خون من اند. شاید اگر روزی سال ها از این دور بیافتم، خون و احساسم این ها را جذاب و زیبا جلوه دهد .

-Hint: "It is only once in a while that you see someone whose Electricity and Presence matches yours at that moment." - Charles Bukowski

Sunday, July 20, 2014

Piece #45 – It was Just a Dream!

بعضی آدما هستن که خیلی زود خوشحال میشن. خوشحالی ای که  شاید باعث و بانیش یه اتفاق خیلی ساده و کوچک باشه. مثل دیدن لبخند یه بچه، شنیدن یه موسیقی تو مغازه ای که رفتی توش تا خرید کنی یا گذشتن از کنار یه آدم نا آشنا که تو رو یاد کسی بندازه که خیلی وقته ندیدیش.
منم خیلی سعی کردم اینطوری بشم ولی انگار هیچ کدوم از این اتفاقای کوچک روزمره به اندازه ای که باید کافی نبودن، شاید یه موقعی یه نفر یا یه اتفاق یا حتی یه خواب که دیگه یادم نیستش، باعث شد تا توقعم از خودم، از زندگیم و از محیط اطرافم خیلی زیاد بشه. بخاطر همین برای راضی نگه داشتن و خوشحال کردن خودم مجبور شدم کارای یکم بزرگتر بکنم. اولش پیش خودم کلی ذوق می کنم از اینکه قراره یه کار نسبتا بزرگ انجام بدم.
چیزی که همیشه منو خوشحال می کرده موسیقی بوده. یه چند سالی میشه که فرانتز لیست (Liszt) کشف کردم، هربار که نمیدونستم به چی گوش بدم میرفتم سراغ آهنگ Liebesträume (Dreams of Love) یا آهنگ La Campanella و موقع شنیدنشون حس می کردم دارم از بالای یه پرتگاه همینطوری که باله طور تو هوا میرقصم و پایین میام. این حس یا بهتره بگم رویا کلی خوشحالم می کرد.
تا اینکه یه ماه پیش، به خودم قول دادم تا تمرین کنم و سعی کنم با پیانو Liebesträume بزنم. با اینکه کلی کار داشتم ولی تقریبا هرروز اگه شده یه بار تمرین کردم تا چیزی که میزنم یه کم شبیه آهنگ بشه. از اینکه دارم کاریُ میکنم که خیلی دوست دارم و اگه بتونم از پسش بر بیام باعث میشه تا خودمُ به خودم ثابت کنم و از این فکر که من یه آدم بی خاصیت ام رها بشم، هر روز کلی خوشحال می شدم. الآن بعد از اون همه زحمت بلاخره از پیانوی خونمون میشه صدایی شبیه آهنگی که خیلی برام خاص بود رو شنید ولی من اونطوری که انتظار داشتم خوشحال نشدم.
الآن حس میکنم اون چیزی که قبلا فکر می کردم خیلی بزرگ و خاصه، اصلا بزرگ نبوده. و تنها نتیجه ای که میتونم بگیرم اینه که نباید به یه سری چیزا زیاد از حد نزدیک شد، چون شاید احتمال این وجود داشته باشه که  ارزششون از دست بدن. اون چیزایی که خیلی با ارزشن، باید همیشه مقدس نگه داشت، نباید بیش از حد راجع بهشون فکر کرد، نباید بهشون نزدیک شد تا همیشه همونطوری که هستن باقی بمونن، حالا میخواد اون چیز با ارزش یه فکر یا عقیده باشه یا یه آدم،یه آهنگ یا یه کتاب.

البته یه احتمال دیگه ام هست که من فقط عاشق اسم آهنگ شده بودم نه خودش و همه ی این حرفا غلط باشه.

-Hint: "It's Okay. Life doesn't have to be prefect, It just has to be Lived."  Dexter Morgan

Saturday, July 19, 2014

Piece #44 – Strings

یه مدل بادبادکایی هست که ده پانزده  تا شکلک مختلف به فاصله های کم با نخ بهم وصل شدن، بعد فقط وقتایی میتونی همه شونو درست پشت سر هم ببینی که یا بادبادکت تا فاصله ی خوبی از زمین بالاتر رفته باشه یا اینکه داری جمعش میکنی و میخوای همه رو مرتب مثل اول روی هم  بذاری. نخی که دستته و داری دور قرقره می بندیش، هی این شکلکا رو بهت نزدیک تر میکنه، به هر کدوم که میرسی میتونی هرطرفشو با دقت نگاه کنی و بعد بری سراغ بعدی تا اینکه آخر سر اینا همهشون مثل روز اول دوباره بچسبن بهم دیگه.

 من یه سیستمی دارم که وقتی خیلی بی هدف یه جا بمونم انقد بهم میریزم که حتما باید راه بیافتم تو خیابون آهنگ گوش بدم، فکر کنم و پیاده این ور اون ور برم، یادمه یه روز حتی از خونمون تا تجریش پیاده رفتم و برگشتم ولی مقصدش اصلا مهم نیست، تنها چیزی که مهمه اینه که اونقد برم تا یه جور تخلیه ی روانی  اتفاق بیافته.
ولی امروز وقتی از خونه اومدم بیرون دلم خواست تا بجای راه رفتن بی هدف، برم یه جا بشینم. نمیدونستم دقیقا کجا میخوام برم ولی ازونجایی که انقلاب پر از کافه است تصمیم گرفتم برم اونجا.
 همینطوری تو عالم هپروت رفتم تا سوار نزدیک ترین مترو بشم تا خودمو به مقصدی که هنوز نمی دونم کجاست نزدیک تر کنم.
وقتی قطار به ایستگاه فردوسی رسید، هوس کردم یه کم برم توی کافه رومنس بشینم. همینطوری که داشتم راجع چیزای مختلف فکر می کردم و از پله های مترو بالا می رفتم. بنظرم اومد که یه سری خط جدید کف سالن اضافه شده، با خودم فکر کردم شاید می خواستن جایی رو رنگ کنن و رنگ اینطوری ریخته رو زمین.
خطا یه جور جالبی بودن، در عین اینکه آدم در نگاه اول فکر می کرد هیچ نظمی ندارن، کاملا منظم بنظر می رسید، انگار قراره آدمو به یه جایی برسونن. تصمیم گرفتم همینطوری دنبالشون برم ببینم به کجا میرسن ولی وقتی از در مترو خارج شدم دیگه همه چی تموم شد. هیچ اثری از مسیر رنگ روی زمین نبود. یه کم دور و بر نگاه کردم ولی بازم چیزی نبود. یه دست فروشی نشسته بود بغل ایستگاه از این کتابای قدیمی می فروخت. یکم وایسادم تا یه نگاهی به کتابا بندازم.
یهو یکی زد به شونم، برگشتم دیدم یه دختری یه کتاب سفید دستشه و اونو به سمتم دراز کرده، منم گرفتمش. سعی کردم اسمشو پیدا کنم یا حداقل بفهمم راجع به چیه ولی هیچ نوشته ای توش نبود، فقط هر صفحه شو یه رنگ کرده بودن. این بود که چیزی پیدا نکردم. خواستم از دختر بپرسم که این چیه ولی از اینکه با پررویی تندی کتابو از دستش کشیده بودم، روم نمیشد سرمو بلند کنم.همین که داشتم با خودم کلنجار می رفتم، بهو دست فروش پشت سرم گفت:" آقا برو اونور وایسا! همه ی بساط مارو رنگی کردی!"

تو زندگی من خیلی چیزا شبیه این بادبادکان، اولش معلوم نیست که بیشتر از یکین یا اصلا یجوری بهم دیگه وصلن ولی یکم که میگذره نخ نازک بینشون پیدا میشه. اغلب اوقات فکر میکنم شاید بهتر باشه اون نخی که دستمه رو ول کنم تا همه ی اینارو باد ببره. مهم نیست که همه ی زحمتام هدر برن چون از کجا معلوم دوباره بادبادک دیگه ای پیدا نشه. ولی هنوز جراتشو پیدا نکردم.

چه خوب می شد اگه یه نخ نازک ام بین ذهن من و تو وجود داشت.




-Hint: What If ? 

Sunday, July 6, 2014

Piece #43 – Enter The Void

بنظرم بهترین ویژگی ذهن ما ها تصور کردنه، هر جا و تو هر شرایطی که باشیم می تونیم برای چند لحظه بریم جایی که دوست داریم و از کابوس واقعیت رها بشیم.
ولی
تو دنیایی که من برای خودم ساخته بودم، همه چیز سفید و بدون رنگ بود. من مطمئن بودم که تو یه جزیره سرسبز و قشنگ زندگی می کنم ولی ازونجایی که مرز بین هیچ چیزی مشخص نبود، هیچ وقت با چشمای خودم هیچ کدوم اینارو ندیده بودم. از شنیدن صدای پچ پچ آدم های که معلوم نبود، خیلی دورن یا خیلی نزدیک احساس زنده بودن می کردم.
وقتی برای اولین بار خورشید جزیره ی ما طلوع کرد، نور سیاه اون همه جا رو روشن کرد، مردمی که هیچوقت هیچ رنگی ندیده بودن، با پیدا شدن کالبد های سر تا پا سیاهشون نتونستن این همه زشتی رو یه جا تحمل کنن و شروع کردن به نابود کردن همدیگه.
از خون سیاه آدما همه جا و همه چیز سیاه شد، دنیای بی رنگ ما که تا چند ساعت قبل هیچ بعدی نداشت، حالا چیزی بیشتر از یه مشت خط خطی با ذغال سیاه نبود.
نمیدونم چی میشه اسمشو گذاشت ولی تابیدن مستقیم نور خورشید روی من باعث شده بود که حتی یه لکه ی سفید ام روی بدن من وجود نداشته باشه تا کسی بخواد بهم نزدیک شه، انگار فقط من بودم که از این وحشی گری قسر در رفته بود.
همه جا سیاه بود و ساکت. نشنیدن هیچ صدایی حتی صدای فریاد های خودم نمیذاشت تا کمی از این حس مرده بودن کاسته بشه. با همه ی اینا یه جور حس عجیب به من می گفت که من تنها موجود این دنیا نیستم.
دلم میخواست تا دنبال موجودی جز خودم اونجا بگردم ولی من تو اون سرزمین هیچ جایی رو بلد نبودم. هربار که نفس می کشید حرکت هوای بازدمش پوست دستم را لمس می کرد ولی انگار اون موجود دیگه فرسنگ ها با من فاصله داشت. فقط می تونستم همون جا باقی بمونم و آرزو کنم که این سیاهی منو به یه دنیای رنگ تر ببره.

هیچوقت نتونستم درست خودمو بفهمم ولی شاید 22 سال زندگی کردن تو این جامعه و شنیدن امید های واهی از همه سمت و دل بستن به آرزوهایی که همه مون خوب می دونیم هیچوقت عملی نمیشن، باعث میشه رویاهای من، خودشون یه کابوس ترسناک تر باشن.



-Hint: "It is a good viewpoint to see the world as a dream. When you have something like a nightmare, you will wake up and tell yourself that it was only a dream. It is said that the world we live in is not a bit different from this." - Hagakure

Thursday, June 12, 2014

Piece #42 – Burned it All Away

بستن چشمام و تصور کردن یه تصویر موقع گوش دادن آهنگ، یکی از کارایی که من از انجام دادنش لذت می برم. فقط اون موقع است که احساس می کنم درست شنیدم و تونستم شاید حسی که آهنگساز موقع نوشتن آهنگ/لیریک داشته را درک کنم.

Judgement 

از آخرین باری که ساعتمو نگاه کردم فقط 1 دقیقه گذشته بود و من هنوز داشتم همون صفحه ای می خواندم که 1 ساعت پیش علامت لای کتاب به من نشون داده بود. دقیق یادم نمیاد که کی اومد ولی از وقتی اومده بود، میتونستم هیکل تارش رو گوشه ی سمت چپ تصویری که از لحظه ی نشستنم پشت میز تغییر توی زاویه اش ایجاد نشده بود ببینم. انگار اون فقط اومده بود که منو تماشا کنه، سنگینی نگاه چشمای سیاهش باعث می شد نتونم روی هیچ چیزی جز تکون نخوردن تمرکز کنم.
فقط سعی کردم هدفون های توی گوشمُ محکم تر کنم تا صدای حرف زدن آدم هایی که روی بقیه میز ها نشسته بودن، حواسمُ پرت نکنه. همون لمس کوتاه انگشتام با گوشم کافی بود تا بفهمم تمام صورتم سرخ شده ولی از ترس دیدن بیشتر اون نمی تونستم تکونی بخورم. از آخرین قهوه ای که پیشخدمت کافه آورده بود چیزی باقی نمونده بود ولی یه بار دیگه اونو بلند کردم تا از خالی بودنش مطمئن بشم.
خواستم سیگاری روشن کنم تا شاید آرامش لحظه ای باعث بشه تا از سرخی صورتم کم بشه ولی از سوختن آخرین نخ سیگارم می ترسیدم چون بعدش باید برای بیرون رفتن از کنار اون رد می شدم.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، تکه کاغذ کوچک سفیدی، که روش خطای عجیبی کشیده شده بود، و از لای کتابم پیداش کرده بودم، برداشتم و سعی کردم بین بیشترین فضای خالی بین خط ها چند کلمه ای بنویسم.

من تصمیم مو گرفته بودم، نمی تونستم تا ابد گرفتار یه نگاه همین جا بمونم. ساعتمو نگاه کردم ولی باز 1 دقیقه بیشتر از دفعه ی قبلی تغییری توش ایجاد نشده بود.
یه اسکناس ده هزار تومنی زیر نلبکی گذاشتم. آخرین نخ سیگار از پاکت برداشتم و لای لب هام گذاشتم. صفحه ای که منو 1 ساعت پیش به خوندن خودش دعوت کرده بود بستم به امید اینکه هیچ وقت دوباره بهش نرسم.
وقتی یه دقیقه دیگه گذشت از جام بلند شدم، به سمت اون رفتم، میخواستم کاغذ رو بهش بدم. وقتی به نزدیک میزی که نشسته بود رسیدم، چشمامو بستم  و رومو به سمتش کردم. از قبل خوب توی ذهنم همه فاصله ها رو برانداز کرده بودم، وقتی کاغذ رو از دستم گرفتت ناخودآگاه چشمامو باز کردم. چهره اون حتی چیزی شبیه چهره هم نبود، بیشتر مثل پرتره ای بود که نقاش ـش بعد از اینکه نتونسته بود کاملش کنه اونو با ذغال سیاه کرده بود، فقط دوتا چشم درشت سیاه بود که از اون باقی مونده بود.  رومو به سمت کافه چی کج کردم، و به اسکناس روی میز اشاره کردم. اون سرش رو به نشانه ی تشکر تکون داد. راهمو به سمت در ادامه دادم و قبل از اینکه در رو باز کنم آخرین نخ سیگارم روشن می کردم.

 Scherzo No.2 in B Flat Minor

کوه ها برای من جز جاهای زیبا محسوب میشن، دیدن ضمختی سنگ ها و خاک در کنار درختا و سبزه های اطراف و دوردست حس زندگی کردن به آدم میده ولی اون کوهی که من داشتم ازش بالا میرفتم انگار کسی تاحالا به خودش اجازه نداده بود سمتش بیاد، نه از جهت که جای خطرناکی باشه یا خیلی بلند باشه. یه جاده ی سنگلاخ طور با شیب 50 درجه که تا چشم کار می کرد دره های اطرافشُ خاک قهوه ای تیره پر کرده بود، خاکی که علی رغم ظاهرش گویا اصلا حاصلخیز نبود. جاده انقد شیب زیادی داشت که نمی تونستم ته شو ببینم یا حتی تصور کنم، انگارتا ابد ادامه داشت.
 از فرط خستگی و عصبانیت از رفتن راهی که به هیچ جا منتهی نمیشه، هی هوس برگشتن می کردم ولی حتی راه برگشت هم طولانی تر بنظر می رسید و خب تنها یه امید شاید پوچ و الکی یا یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم بود که باعث می شد به راه رفتنم ادامه بدم. نمی دونستم از اول چرا و کی حتی به سمت قله ی این کوه قدم برداشته بودم ولی گویا چاره ی دیگه نبود.
بعد از چندین ساعت بلاخره اون راه دور و دراز تهش مشخص شد اما ندیدن تفاوتی توی مسیر منو خشمگین تر می کرد. وقتی به بالای کوه رسیدم، یهو همه چی عوض شد، همه جا رنگی شد. شاید سختی کشیدن بود که باعث شده بود چشمام جایی رو نبینه و همه چیز پیش خودم زشت تصور کنم ولی وایسادن روی بالاترین نقطه ی کوهی که تا چشم کار می کرد مسطح و سبز بود و دیدن گل های زیبای کنار مسیری که اومده بودم، زیباترین حسی بود که تا بحال تجربش کردم.
از وقتی چشمامو باز کردم، دیگه هیچ جایی به اون زیبایی ندیدم.

-Hint: “I wish I could throw off the thoughts which poison my Happiness, but I take a kind of pleasure in indulging them.” - Chopin

Friday, June 6, 2014

Piece #41 – Remember me, but Forget my Fate *

خواندن این چند خط تو کتاب " دوست بازفته " برام جالب بود، سوال هایی بود که شاید قبلا خیلی از خودم پرسیده بودم.

"اما کمی بعد، پیامد های آن همه خوشی نمودار شد. از ترس آنچه ممکن بود فردا اتفاق بیافتد خوابم نمی برد. نکند همه چیز را فراموش کرده یا از دوستی با من پشیمان شده باشد ؟ نکند با نشان دادن این که تا چه حد به دوستی با او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم ؟ آیا باید خودم را محتاط تر و خوددار تر نشان می دادم ؟ مبادا درباره ی من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آن ها به او توصیه کنند که او با یک پسر یهودی دوست نشود ؟ به همین گونه به شکنجه ی خود ادامه می دادم تا این که سرانجام به خواب رفتم، و همه ی شب را ناراحت خوابیدم."

قبلا اگه این فکر از ذهنم می گذشت که باید دنبال دوست صمیمی بگردم شاید کاملا طبیعی بود ولی الآن دیگه بعد از فروکش کردن اتفاقای عجیب و غریب چند سال گذشته و دیدن تقریبا همه جور آدمی توی زندگیم، خوب می دونم که تمام دوستی هایی که خواستم بدسشون بیارم و براشون تلاش کردم ولی اتفاق نیافتادن شاید اصلا نباید پیش میومدن.

به نظرم "دوست صمیمی" از اون دست اتفاقاییه که فقط باید منتظرش شد تا پیدا بشه. هر چقدرم که احساس شباهت وجود داشته باشه بین من و آدمایی که شاید فقط چند دقیقه ببینمشون و باهاشون حرف برنم، اگه حس متقابلی وجود نداشته باشه، هیچ وقت اون رابطه ای که باید شکل بگیره، شکل نمی گیره.
الآن دیگه ترجیح میدم برای نگه داشتن اون چیزایی که بدست آوردم تلاش کنم.


-Hint:  “As time goes on, you'll understand. What lasts, lasts; what doesn't, doesn't. Time solves most things. And what time can't solve, you have to solve yourself.” ― Haruki Murakami, Dance Dance Dance

Friday, May 30, 2014

Piece #40 – A Quartet

مجبور بودم خودم هی بچسبونم به کتابخونه ی پشت سرم تا آدمایی که از قیافه هاشون مشخص بود دفعه ی اولشونه که همچین صحنه ای می بینن، بتونن جاشونو برای بهتر دیدن راحت تر عوض کنن. یه مدت که گذشت، از باز کردن راه برای دیدن از بین کله های نارنجی و قرمز جلوم خسته شدم. رفتم دم پنجره کنار دوستم تا شاید بادی که از بیرون میاد حرارت بیش از حد درونمو خنثی کنه و بیشتر از مجبور نباشم خودم تکون بدم.
صدایی که دوست داشتم بشنوم اصلا واضح نبود ولی داشتم از ترکیبش با صداهای توی خیابون لذت می بردم و از زل زدنم به کف زمین حس بدی بهم دست نمی داد. انگار توی دنیای خودم غرق شده بودم، دنیایی که توش دنبال چیزی می گشتم تا بتونم تو اون لحظه تا آخر راه دنبالش برم.
همون لحظه یه آقایی با یه جور حس ذوق یکی از لیوانای میز روبروم و برداشت. توی چهرش مشخص بود که گِلی بودن و ترکیب رنگ سبز و قهوه ایش اونو یاد یه لحظه ی قشنگ انداخته، شاید یه سفره خونه ی سنتی که یه بار با دوست مورد علاقه اش اونجا رفته بوده.
یهو آقای بقل دستیم شروع کرد به حرف زدن با تلفنش و یک پیرزدن بد احلاق که استثنا از ظاهرش معلوم بود که با بقیه ی آدمای اونجا فرق داره. با عصبانیت به سمت آقای بغل دستی دست تکون داد تا اون تلفنش رو قطع کنه.
از نوع جمع شدن لب هاش، دزدین چشمهاش از آدمای اطراف و ترکیب صورتش می شد فهمید که تو اون لحظه فرق خودش با بقیه رو بیشتر از هروقت دیگه ای باور کرده. آدم رو به این فکر وا میداشت که آیا به آرزوی کودکی و جوونیش که خاص بودن بوده رسیده یا نه ؟

مثل اینکه فقط کافی بود به آدمای دور و برم نگاه کنم تا بتونم اون چیزی که دنبالش بودم پیدا کنم.
آیا من میدونم آرزوم چیه ؟ آیا من نمیترسم از آینده ای که در انتظارمه ؟ آیا من دوست دارم زندگی کردن توی این شهر رو با آدمایی که الآن روشن فکر ترین هاشون محاصره ام کردن ؟
تا خواستم این سوالا رو از خودم بپرسم و از با گوش دادن به موسیقی اطرافم سعی کنم جوابی بهشون بدم. یک بچه ی کوچک از دست پدرش فرار کرد و به پنجره ی پشت سر من پناه آورد، شاید اونم کلافه شده بود یا حتی فکرایی که من می کردم توی سرش بود.
ارتفاع پنجره به قدری کوتاه بود که پسر بچه به راحتی دستاش رو بیرون برده بود. ترس از اینکه پسرک بخواد از پنجره بالا بره و بخواد پریدن تجربه کنه تمرکزم بهم می زد. 
من همیشه از پریدن می ترسیدم، از اینکه بعدش فلج بشم و همه یه جور دیگه بهم نگاه کنن می ترسیدم. ولی پسر بچه به نظر از این فکر ها نمی کرد، از ظاهر پدرش می شد فهمید که تا حالا به عمرش این جور موسیقی ها گوش نداده. اون فقط داشت ماشین های توی خیابون نگاه می کرد و شاید بالا پایین رفتن، تند و کند شدن صدای ساز ها علی رقم پدرش خاطره ای رو توی ذهنش زنده می کرد که اولین بار بود که می تونست توی خیالش به راحتی بهش چنگ بزنه.
مادر پسر بچه که از دور نگران بچه اش بود، بعد از چند دقیقه اومد و از پسرش خواست که مواظب خودش باشه. بعد از دوست من پرسید که آیا از موسیقی سررشته ای داره ؟ 
دوست من با این حال که خیلی می دونست ولی به پیر زن بداخلاق اشاره کرد.

برای یک لحظه حس کردم که پسرک وارد ذهن من شده و بهم میگه که از هیچی نمی ترسه و من نگرانش نباشم ولی من، خودم از خیلی چیزا می ترسیدم.

من از قانون، از اینکه یه نفر بخاطر اشتباهی که از روی قصد انجامش ندادم، بازخواستم کنه، می ترسیدم.
من از باز نشدن در تراس مون وقتی سیگارمو کشیدم و دارم بر میگردم تووی خونه می ترسیدم.
من از تصادف، پرت شدن ماشین تووی دره یا افتادنش از روی پل میترسم، من از سوختن، فلج شدن و گرفتن بیماری نا علاج می ترسیدم.
من از آینده ی خودم و زندگی توی شهری که بدنیا اومدم می ترسیدم.
من از دوست نداشته شدن و عشق نورزیدن به هیچکس می ترسیدم.
من از گم شدن می ترسیدم.
من از تنهایی میترسیدم.
من حتی از خودمم می ترسیدم.

ولی هیچ کس دیگه ای جز پسرک حرف های من را نمی شنید ولی او هم روش را به من نمی کرد.
موسیقی گاهی ذهن آدم را بدجوری آشفته می کنه، باعث میشه به چه چیزهای بی سر و ته ای فکر کنیم. دوستم به جوراب خالدار آقایی که از جلویمان رد شد اشاره می کنه، کمی سعی می کنم تا او را ور انداز کنم ولی ذهنم توان فکر کردن به این چیز ها را در این لحظه نداره.

به سمت جمعیتی که روبرویم ایستاده می روم تا شاید بتوانم دست های نوازنده ها را ببینم. تکان خوردن دست ها حس عجیبی در درونم ایجاد می کند. تا بحال هیچ وقت از بالا به نوازنده ی مورد علاقه ام نگاه نکرده بودم. چهره اش نشان می دهد که در آن لحظه حواسش اصلا به نت هایی که میزنه نیست ولی نمی تونه نگاهش رو از روی پوپیتر برداره. شاید دلش می خواد تا همسرش که در حال فیلم گرفتن از اونه رو نگاه کنه ولی چیزی که به حتم می توانم حس کنم، عدم توجه اش به کاریه که داره می کنه.

یه چهره ی آشنا اون سمت سالن می بینم ولی صدای دست زدن حواسم ُ پرت می کنه و دوباره به کنار دوستم بر میگردم و تا آخر همون جا باقی می مونم.
در لحظه ی آخر، پسرک به من نگاه میکنه و  با چشم هاش بهم میگه که "توفقط از مرگ نمی ترسی".

قبل از رفتن بدنبال چهره ی آشنایی که دیده بودم می گردم، وقتی اونو پیدا می کنم، میرم سمتش تا سلامی کنم ولی ذهنم آن قدر مغشوشه که بیش از سلام از دهنم خارج نمی شه.

به دنبال دوستم، از پله ها پایین می رم و یادم میاد که همه ی این ها را قبلا توی خواب دیده بودم.

-Hint: I don't belong here.

Piece #39 – My Special Friend

Missing Piece.

-Hint: Signed, Sealed and Delivered.

Friday, May 23, 2014

Piece #38 – Eyes Wide Shut

سه هفته یه تصویر خیلی معمولی کل ذهنمُ مشغول خودش کرده بود، نه می تونستم بنویسمش، نه اونقدر کامل بود که برای کسی تعریفش کنم. نمیتونستم تصمیم بگیرم یه نامه باید شروع کننده اش باشه یا تموم کننده اش.
دارم تبدیل میشم به موجودی که شروع هرکاری هزاران سوال بی پاسخ تو ذهنش ایجاد میکنه، اولیشم اینکه آیا اصلا لازمه انجامش بدم ؟ 

4 سال پیش، با کلی آدم مختلف حرف زدم تا شاید بتونم تصمیم بگیرم که چه رشته ای باید انتخاب کنم، تا بفهمم واقعا چی دوست دارم ولی خب به هیچ نتیجه ای نرسیدم. مثل یه نفری که از بین چندتا کفش میخواد یکیشو انتخاب کنه، با خودم گفتم اگه این خوب نبود بعد از یه مدت عادی میشه یا تو انتخابای بعدیم تجدید نظر میکنم.
از چند هفته ی پیش که رفتم کتابای کنکور خریدم، دوباره همش به این فکر میکنم که نکنه تمام فشارایی که این 4 ساله تحمل کردم و از این به بعد قراره تحمل کنم، بی نتیجه باشه، نکنه من هیچوقت اون آدمی که باید بشم، نشم.

واقعا دوست داشتم، یا از اون دست آدمایی بودم که برای رسیدن به خواسته هاشون حاضرا به تمای کارایی که کردن پشت پا بزنن و از نو شروع کنن یا از اون دسته ی دیگه ای که دقدقه شون نشستن تو کافه و خواندن هایدگر ـه، نه این چیزا.

واقعا چرا نمیتونم خودم بشناسم ؟

- Hint: ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﺎﺕ ﻭ ﻫﻮﺍ ﻭ ﻫﻮﺱ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﻝ ﺯﺩﻥ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺳﺎﯾﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﮔﻮﻝ ﺯﺩن من ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺳﻨﺠﻢ ﺳﺮﺗﺎﺳﺮ ﻣﻮﻫﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ؟  "بوف کور – صادق هدایت"

Piece #37 – Lost Words

قسمت اول - آنتوان

از آن روز که رفته ای 5 سال و 1 هفته و 3 روز گذشته است. هرروز همین ساعت خودم را روی تخت تنها و بی حرکت می یابم. انگار که همه ی دنیا مرده باشند، دیگر حتی صدای جیرجیرک های حیاط و صدای عشقبازی موریانه ها ام از سقف شنیده نمی شود. به آن فکر میکنم که شاید اگر زودتر همه چیز را به تو گفته بودم، اینکه بیماری تمام داشته هایم را ویران کرده، شاید هیچوقت نمی رفتی.
از آن روز، صدای ویولن خانه ی روبرویی تنها چیزی است که تنهایی ام را پر می کند. دلم میخواهد از جایم بلند شوم، نامه ای بنويسم به امید آنکه از این حس تنهایی کاسته شود. آخر از 10 سال پیش تو تنها کسی بودی که قدرت حرف زدن به من می دادی. ولی تو رفته ای، دست های من میلرزند و برای نامه نوشتن دیگر فرصتی باقی نیست. کاش میتوانستم بار دیگر به تو بگویم که در این صحنه ی زشت و نفرت انگیز روزگار، تو تنها چیزی هستی که دوست مي داشتم.

کاش آنقدر تخیل داشتم تا بعد از رفتنت کسی جز تورا دوست بدارم.

قسمت دوم - جولیا

ساعت 9 صبح وقتی زنگ در زده شد، بدون هیچ دلیل خاصی کاملا انتظار دیدن پستچی را داشتم اما وقتی با همسایه ی خانه ی بغلی مواجه شدم، نتوانستم جلوی سیل اشکهایم را بگیرم و در را محکم به روی او بستم.
برای یک لحظه آن 5 سالی که شب و روز را باهم گذرنده بودیم، از جلوی چشمانم گذشت. از فرط ناراحتی عکست را به گوشه ای پرت کردم و سعی کردم همه چی را بار دیگر فراموش کنم.
بی هدف سوار قطار شدم به امید اینکه جایی چیزی منتظر من باشد که ذهنم را از تنها گذاشتنت برهاند.
بعد از 1 سال گشت و گذار بی هدف، دوباره به خانه برگشتم. عکس تو هنوز همان جای قبلی افتاده بود. آنقدر با خود بیگانه بودم که آن لحظه یادم نمی آمد که عکس متعلق به کیست. صفحه ی برامزی که در اولین دیدارمون بهم داده بودی گذاشتم و بی توجه به چیزهای دیگر، روی مبل دراز کشیدم تا خوابم ببرد.


الآن که بین من و تو یک خیابان بیشتر فاصله نیست، حس دور بودنت را بیش از همیشه حس میکنم. به راننده  میگویم تا جلوی آن خانه ی با در سبز رنگ بایستد ولی بی اختیار در را باز میکنم و ترجیح میدهم تا راه باقی مانده را پیاده به سویت بدوم.

وقتی در خانه را باز کردم، همه ی وسایل جمع شده بود. روی میز کنار در که همیشه یادداشت برای هم مینوشتیم، یک سی دی بود که روی آن نوشته بود : سوناتی برای جولیا – آخرین ساخته ی  آنتوان برتول




من آنقدر خودخواه بودم که برای رسیدن به آرزوهایم تو را ترک گفتم، حال آنکه تنها آرزوی تحقق یافته ی من اکنون مرده است.


-Hint: “One of the first signs of the beginning of understanding is the wish to die” – Frantz Kafka

Friday, April 4, 2014

Piece #36 – Her

وقتی همه چیز،حتی دلم، بهم ریخته است. دیگه چی فرقی میکنه که جملات بی سروته باشن.

- ده، یازده سال پیش تقریبا هر روز یه چیزی پیدا می شد که فکر کنم ممکنه زندگیمو عوض کنه. یه روزایی پیدا میشد که خواسته هام احمقانه تر از: پیدا کردن یه آهنگ قاطی نوارکاست های بابام یا حتی رفتن بیرون با دوستای خواهرم و خوردن میلک شیک باشه.
درست یادم نیست دفعه ی اولی که اسمشو دیدم توی کدوم کتاب ادبیات بود ولی خب از اون به بعد از جلوی هر کتاب فروشی که رد می شدیم با حسرت به کتابخونه اش نگاه می کردم تا شاید کتاب محبوبم بین اونا باشه.

میتونم قاطعانه بگم که همه ی اون کارا و خواسته ها شخصیتم، عقده هام، علایقم عوش کردن ولی  از بین اون همه، فقط خوندن کتابی که الآن دارم میخونمش میتونست مسیر دیگه ای جلوی پام قرار بده.

“Above all, don't lie to yourself. The man who lies to himself and listens to his own lie comes to a point that he cannot distinguish the truth within him, or around him, and so loses all
respect for himself and for others. And having no respect he ceases to love.”
 – The Brothers Karamazov

- غرق شدن تو تنهایی، فکر کردن شاید باعث میشه آدم خودشو بهتر بشناسه، میتونه بفهمه چی میخواسته و الآن چی میخواد و خیلی چیزای دیگه ولی 5 شب تنهایی ام باعث میشه به "آیدا"ی بامداد، حسودیم بشه.

- زندگی مدرن، مثل بقیه حال و حوصله ی عید دیدنی رفتنُ از منم گرفته، ترجیح میدم بشینم پای کامپیوترم و هیچ کاری نکنم تا اینکه برم مهمونی چای و شیرینی و آجیل بخورم و هی به تعارفای الکی و حرفای تکراری ( خوبی ؟ چه خبر، آقای مهندس ؟ کی درس ـت تموم میشه ؟)، فامیلمون گوش کنم. بعضی وقتا قاطی اینا خیلی تصادفی یه سری جمله ی خوب رد و بدل میشه. ولی اشتیاق برای شنیدن همین جمله های کوچک ِ  تصادفی باعث میشه هرسال برم عید دیدنی.

- مشکل من اینجاست که فقط افکار مدرن دارم ولی شخصیتم خیلی سنتی و غیر مردنه.

-"من به شانس اعتقادی ندارم ولی تو اگه میخوای اعتقاد داشته باشی، باید فکر کنی شانس مثل یه قطار که تا وقتی تو ایستگاه نباشی نمیتونی سوارش بشی"

- بعضی وقتا توی مغزم یه چیزی، شبیه اون گرفتگی که وقتی آدم ناراحته و بغض نمیذاره حرف بزنه، حس میکنم. انگار آدم باید خودشو بکبونه در و دیوار، تنها بشینه هی سیگار بکشه و  با یه جور دید سوم شخص گونه نگاه کنه به زندگی که تا الآن کرده، تا بلاخره بعد از چند روز، چند هفته یا چند ماه اون شبه بغض بترکه و از مغزش خارج بشه. گاهی میشه نوشتش، میشه کشیدش، میشه نواختش ولی اغلب نمیشه هیچ کاریش کرد، حتی نمیشه به کسی گفتش. کاش میتونستم اون لحظه ها رو ثبت کنم .
همینگوی میگه :  Write Drunk, Edit Sober ولی من هرچی سعی کردم نشد.

- تبدیل شدن دانشکدمون به آکواریوم پر از کوسه (تو خواب) نمیدونم چه معنایی میتونه داشته باشه.

- یاد کردن و حرف زدن راجع به خاطرات گذشته ی دوستیام  باعث میشه فک کنم که تنها نبودم .

- صبح که داشت میرفت اومد از خواب بیدارم کرد، گفت: "ما داریم میریم ، مواظب خودت باش." بعد پیشونیمُ بوس کرد و رفت. با صدای بسته شدن در دوباره خوابم برد. از اون روز نمیتونم ذهنمو از لحظه ی از دست دادنش خالی کنم.

-Hint: I feel nostalgic about the things I haven’t lost yet. (watch)


Wednesday, February 19, 2014

Piece #35 – Wonderland

از وقتی ده سالم بوده تا الآن هر چندوقت یه بار خواب میبینم که وسط یه دشت خیلی خیلی سبز دارم راه میرم. روبروم یه جنگله، ارتفاع درختش به قدری زیاده که آسمون دیده نمیشه. سه طرف دیگه ام تا چشم کار میکنه فقط چمن هست. دارم دنبال یه چیزی میگردم که نمیدونم چیه!
ناخودآگاه راه میافتم به سمت اون جنگل.  همه جا یه شکل و زیبا و بی نقصه. کوچکترین تفاوتی وجود نداره که بتونم یه مسیر مشخص دنبال کنم.
کلی راه میرم و از روی کلی درخت افتاده میپرم. بلاخره خسته میشم میشینم یه جا.
بعد از یه مدت، بارون تند شروع به باریدن میکنه،  بالاسرم یه تیکه ی خالی از درخت هست که میتونم از اون جا آسمونو ببینم ولی هیچ ابری نیست. بلند میشم دستامو بلند میکنم  روبه آسمون، چشمامو میبندم، دور خودم میچرخم و میخندم. مثل اینکه خوشحال ترین آدم روی زمینم.
بعدش پژواک صدای خنده هام تو جنگل باعث میشه از خواب بپرم. هر دفعه از خودم میپرسم چه اتفاقی ممکنه بیافته که یه روز انقد خوشحال بشم.

-Hint: Happy.

Tuesday, January 21, 2014

Piece #34 – The Dismal Monotony of Disappointment

راسکلنیکف با صدای خورد شدن شیشه ای پای پنجره اش از خواب پرید. باز گروهی از آدم های مست، که از کافه ی روبرو ی اتاقش بیرون می آیند، به زیر پنجره اش آمده بودند و حتما باز کار به دعوا کشیده بود. پریشانی اش از چند هفته ی پیش بیشتر شده بود و از آخرین مکالمه اش با میزوتف خود نیز باور کرده بود که دیوانه است. با اینکه میزوتف به او گفته بود که باید استراحت کند ولی از روی نیمکت بلند شد، پاتوی کهنه اش را از پشت صندلی برداشت و وارد راهرو شد.
فکر کرد که ممکن نیست این ساعت از شب صاحبخانه بیدار باشد، پس بدون دیدن کسی از خانه خارج خواهد شد. در حین پایین آمدن از پله ها دید که در خانه ی پیرزن پیر به کلی باز است، شاید صدای شیشه هم از طبقه ی پایین بوده باشد. با این حال به راهش ادامه داد و از خانه خارج شد.
طبق معمول غرق در افکارش شد و بی آنکه بداند به کجا می رود، راه پیاده رو را دنبال کرد. بعد از مدتی متوجه شد که در ایستگاه قطاری نشسته است. در ته ایستگاه تعدادی پتو افتاده بود که حتما متعلق به بی خانمان هایی بود که شب را در ایستگاه می گذارند ولی این شب اثری از آنان نبود. با خود فکر کرد که تا کسی نیامده، یکی از پتو ها را بردارد و به خانه برگردد تا خواب نیمه ی خود را ادامه دهد، میزوتف به او گفته بود که تا می تواند استراحت کند. ولی بعد منصرف شد، دیگران توان روبرو شدن با آن ها را نداشت و ترجیح داد همانجا بنشیند و به حرف های شب قبل فکر کند.
ساعتی گذشت و او همچنان در همانجای قبلی نشسته بود ولی ناگهان با دیدن نور قطاری که داشت به ایستگاه نزدیک می شد، لرزشی تمام وجودش را فرا گرفت.
به یاد اتاق بازجویی افتاد که در فیلم ها دیده بود، گویی بازپرسی با گرفتن نور چراغ به سمت صورتش قصد حرف کشیدن از او را داشته باشد ولی مگر او چکار کرده بود. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و منتظر رسیدن قطار شود.
بعد از رسیدن قطار، مدتی صبر کرد ولی کسی از آن خارج نشد. انگار که قطار برای نجات راسکلنیکف رسیده بود تا او را با خود از این شهر ببرد، دیگر همه میدانستند که او دیوانه است. با خود فکر کرد:
 که شاید اگر از اینجا برود، می بتواند زندگی جدیدی را شروع کند، با رفتنش  دیگر لازم نبود به بقیه راجع به افکار و کارهای گذشته اش توضیح بدهد، شاید حتی دختری زیبا در قطار نشسته باشد تا بتواند با او صحبت کند. با خود گفت:" بله رفتن تنها راه نجات است، این قطار این موقع از شب برای نجات من آمده است."
پس از گذشتن این افکار از ذهنش، تصمیمش را گرفت و بلند شد تا سوار شود. بعد از وارد شدن به قطار، درها سریعا بسته شد و قطار شروع به حرکت کرد، گویا راننده او را دیده بود و منتظر شده بود تا او سوار شود. در ذهنش از راننده تشکر کرد و به روی اولین صندلی خالی که دید نشست.
قطار به قدری تاریک بود که نمی توانست اطرافش را ببیند ولی هیچ صدایی به گوش نمی رسید و از دیدن دختر زیبایی که تصورش را کرده بود، نا امید شد. هنوز آثار بیماری در بدنش مشخص بود و میدانست توان چندانی ندارد و با پیاده روی طولانی که کرده بود بهتر بود تا روشن شدن هوا کمی استراحت کند. در همین لحظه چراغ ها روشن شد، حتما راننده تازه یادش افتاده بود که کسی در قطار نشسته است.
اطرافش را با تعجب برانداز کرد، رویه ی صندلی ها به کلی از بین رفته بود و بر روی آنها کلی خاک نشسته بود، انگار سالهای زیادی بود که از آن استفاده نشده بود، شاید راسکلنیکف اولین مسافر جدید قطار باشد، بعد که بیشتر به اطراف نگاه کرد کسی را نیافت و از این فکرش مطمئن شد. حتی نمیدانست که مقصد کجاست، با خود گفت: هرچه دورتر، بهتر.
همیشه دوست داشت تنها باشد ولی الآن از اینکه کسی جز او و راننده در این تیکه آهن متحرک نبود، احساس ناراحتی کرد. دلش می خواست آدم های جدید ببیند. از انتظار متنفر بود، هیچ چیز به اندازه ی انتظار او را ضجر نمی داد پس تصمیم گرفت  چشمانش را ببندد و کمی استراحت کند تا شاید فردا آدم های جدید، دوستان آینده اش، شاید حتی دختر زیبا را ببیند.
راسکلنیکف با ترمز قطار بیدار شد، بعد از این همه ساعت حرکت، اولین ایستگاه بود. بدنش از شدت سرما، خشک شده بود، این اواخر وضع مالی اش بسیار خراب بود و تا آخرین روبل را خرج مستی کرده بود و دیگر پولی برای لباس خریدن باقی نمانده بود. سریع از جایش بلند شد تا تکانی به خود بدهد و سر و وضع فقیرانه اش را مرتب کند. همان طور که وایساده بود، قطار به ایستگاه رسید و دختری را دید که روبرویش ایستاده است. لبخندی بر لبان راسکلنیکف نشست. درها باز شد و سریعا بسته شد و قطار دوباره شروع به حرکت کرد. راسکلنیکف که متعجب دختر را نگاه می کرد، متوجه شد که او به سمت بالای قطار حرکت کرد، پس او قصد سوار شدن نداشته و منتظر رسیدن کسی بوده است. ناامیدانه سر جایش نشست ولی مگر کسی جز او و راننده در قطار بود ؟
از وقتی که چشمانش را باز کرده بود، آنقدر حواسش پی سر و وضع و دختر رفته بود که پاک فراموش کرده بود اطرافش را نگاه کند، وقتی مجددا دو و بر را بررسی کرد، متوجه شد که قطار کاملا پر شده است. حتما وقتی خواب بوده، قطار از ایستگاه های دیگری هم رد شده است.
با دیدن این همه جمعیت باز آن حس دیشب بر او غلبه کرد، تازه فهمید که ناراحتی اش الکی بوده و تنها منتظر یک نفر بوده است. سرش را پایین انداخت تا نکند، آشنایی را ببیند و او با حرف های گذشته، حال او را بدتر کند. به زمین چشم دوخت. وقتی کمی بیشتر دقت کرد متوجه شد که کفش ها و شلوار ها انگار همه یکسان است، با حالت پریشانی و ترس ( همان حسی که موقع دیدن چراغ قطار به او دست داده بود) سرش را بالا آورد و صورت مسافران را نگاه کرد.
همه ی آنها شبیه او بودند، در واقع خودِ خود او بودند، ترسش بیشتر شد. با خود فکر کرد شاید کسی با او شوخی کرده است و گروهی را اجیر کرده که این نمایش را برای او بازی کنند. کار کارِ میزوتف بود، او می خواست به راسکلنیکف بقبولاند که او دیوانه شده است! ولی چه سودی برای او داشت. به سمت بغل دستی اش برگشت و خواست با او صحبت کند تا از ماجرا سر بیاورد. ولی هرچه سعی کرد نتوانست، انگار او صدای او را نمی شنید، حتی با دستش نتوانست او را لمس کند. مثل اینکه واقعا او دیوانه شده بود. زیموتف حرف بیراهی نزده بود، همه راست میگفتند. دیگر امیدی نبود. باید در اولین فرصت بعد از این توهمات خودش را به تیمارستان معرفی می کرد تا نه خودش نه بقیه را بیش تر از این آزار ندهد ولی او نمی توانست ترجیح  می داد تا خود را بکشد.
از آنجایی که کاری از دستش بر نمیامد و کاملا گیج شده بود، سر جایش نشست و منتظر ماند تا ایستگاه بعدی را ببیند. در میان راه فکر کرد که شاید اگر دوباره بخوابد، همه اینها ناپدید شوند ولی آن هم کمکی نکرد.
در هر ایستگاه یکی از همزادان او از قطار پیاده می شدند و به سمت دختری که هر بار زیباتر می شد حرکت می کردند، یکدیگر را در آغوش می کشیدند و دست در دست هم از آنجا می رفتند. بعد از چند ایستگاه متوجه شد که همزادان خیالی اش بعد از هربار زشت تر می شوند و کم کم داشت کثافت از سر و رویشان بالا می رفت. حتی دیگر نمیتوانست فکری بکند، از عهده اش خارج بود.
راسکلنیکف بعد از مدتی دوباره به خواب فرو رفت. وقتی بلند شد دیگر اثری از همزادان نبود ولی او هنوز در قطار نشسته بود، گویا همه ی آن ها پیاده شده بودند.
قطار ایستاده بود و درها باز بودند. بیرون قطار، مه همه جا را گرفته بود و از آنجا نمیتوانست جایی را ببیند. فکر کرد که نوبت به پیاده شدن او رسیده است، او نفر آخر است. چاره ای نداشت پس مجبور شد بلند شود و به بیرون برود.
با اینکه از قطار بیرون آمده بود، به قدری مه غلیظ بود که حتی نمی توانست جلوی پایش را ببیند. همینطوری به راهش ادامه داد، حس کرد که مجددا از خانه اش خارج شده و بی هدف و غرق در افکار به راه رفتن ادامه داد.
وقتی به خودش آمد ایستاده بود و دور تا دورش همه پر بود از همزادان.

-Hint:"All is imaginary – family, office, friends, the street, all imaginary, far away or close at hand, the woman; the truth that lies closest, however, is only this, that you are beating your head against the wall of a windowless and doorless cell."
— Franz Kafka, from Diaries

Friday, January 10, 2014

Piece #33 – Wake me Up when September Ends

از دیروز تا حالا انگار یه جوری همه چیز به نظرم قشنگ میاد ولی ناراحت میشم، یه حس نوستالژیک الکی ... حس میکردم چه خوبه که الآن دارم از اتوبان مدرس رد میشم، چقد همه جا یادآور خاطرات مختلفه برام، انگار تازه داره میفهمم ارزش زیبایی دور و برمُ ...
صبح همینطوری رفتم سر کشوی سی دی ای که داشتیم، دونه دونشون باعث میشد خاطراتم زنده بشه: از سی دی "خداحافظی" اندی و کوروس تا "مدرن تالکینگ" که آخرین باری که داییمو دیدم برام آورده بود،
همینطوری که میگشتم به یه سی دی "بتهوون " رسیدم که وقتی تازه پیانو زدنُ شروع کرده بودم خریدم، همینطوری که دستم بود، یهو یاد حرف مهیار افتادم، یه بار بهم گفت:"
من سلیقه ی موسیقی تو رو خیلی قبول دارم."  گفت: " وقتی بچه بودی، بابات میگفت برو پیانو بزن برامون، من پیش خودم فک میکردم که الآن میری یه آهنگ چرتی میزنی که به ما فخر بفروشی که بگی ما هم پیانو داریم،
بعد بزرگتر شدم به موسیقی جاز علاقه مند شدم، رفتم جاز کلاب نشستم، هرروز تو رادیو پیانو جاز گوش دادم، بعد تو یکی از سفرام ( چین/ژاپن) با یه دختری آشنا شدم که اونم مثه من اونجا توریست بود، قرار گذاشتیم که یه شب باهم بریم شام بیرون و معاشرت کنیم، راجع به موسیقی با هم حرف زدیم،
بهم گفت همه ی این آهنگا که تو دوست داری، منشاء ـش کلاسیکه بعد وقتی برگشتم، رفتم یه سی دی کلاسیک خریدم، شروع کردم به گوش دادن،
الآن وقتی از سر کار خسته میام، یه گیلاس شراب میخورم، وان حموم پر آب میکنم درازمیکشم توش، شوپن گوش میدم. فهمیدم اون موقع که تو اینارو میزدی، یه چیزی میفهمیدی."
برگردوندم پشتشو نگاه کردم:

-          Piano Concerto No.5in E flat Major. Op.73 “Emperor”
-          Piano Sonata No.8 in C minor, Op.13 “Pathetique”

فک کردم دیدم شاید اون موقع به زور یه بار گوش داده باشمش ولی الآن جز آهنگای مورد علاقمه.

یه کمی که فکر کردم یا خودم قرار گذاشتم : اگه یه روز از چیزی/کسی خوشم نیومد، زود راجع بهش قضاوت نکنم، شاید یه روز وقتی دوباره بهش رسیدم ازش خوشم بیاد.
ممکنه بزرگ بشم،
ممکنه تفکرم، ارزش هام عوض بشه،
یا یه بازه ای از زندگیم کلا اشتباه فکر کنم ولی بلاخره یه روزی بزرگ میشم و اگه خوش شانس باشم دیگه بدونم چی خوبه، چی بده، چی قشنگه ، چی زشته ...

-Hint: همه چی خوب و قشنگه، فقط شاید من نفهمم ـش