راسکلنیکف با صدای خورد شدن شیشه ای پای پنجره
اش از خواب پرید. باز گروهی از آدم های مست، که از کافه ی روبرو ی اتاقش بیرون می
آیند، به زیر پنجره اش آمده بودند و حتما باز کار به دعوا کشیده بود. پریشانی اش
از چند هفته ی پیش بیشتر شده بود و از آخرین مکالمه اش با میزوتف خود نیز باور
کرده بود که دیوانه است. با اینکه میزوتف به او گفته بود که باید استراحت کند ولی
از روی نیمکت بلند شد، پاتوی کهنه اش را از پشت صندلی برداشت و وارد راهرو شد.
فکر کرد که ممکن نیست این ساعت از شب صاحبخانه
بیدار باشد، پس بدون دیدن کسی از خانه خارج خواهد شد. در حین پایین آمدن از پله ها
دید که در خانه ی پیرزن پیر به کلی باز است، شاید صدای شیشه هم از طبقه ی پایین
بوده باشد. با این حال به راهش ادامه داد و از خانه خارج شد.
طبق معمول غرق در افکارش شد و بی آنکه بداند به
کجا می رود، راه پیاده رو را دنبال کرد. بعد از مدتی متوجه شد که در ایستگاه قطاری
نشسته است. در ته ایستگاه تعدادی پتو افتاده بود که حتما متعلق به بی خانمان هایی
بود که شب را در ایستگاه می گذارند ولی این شب اثری از آنان نبود. با خود فکر کرد
که تا کسی نیامده، یکی از پتو ها را بردارد و به خانه برگردد تا خواب نیمه ی خود
را ادامه دهد، میزوتف به او گفته بود که تا می تواند استراحت کند. ولی بعد منصرف
شد، دیگران توان روبرو شدن با آن ها را نداشت و ترجیح داد همانجا بنشیند و به حرف
های شب قبل فکر کند.
ساعتی گذشت و او همچنان در همانجای قبلی نشسته
بود ولی ناگهان با دیدن نور قطاری که داشت به ایستگاه نزدیک می شد، لرزشی تمام
وجودش را فرا گرفت.
به یاد اتاق بازجویی افتاد که در فیلم ها دیده
بود، گویی بازپرسی با گرفتن نور چراغ به سمت صورتش قصد حرف کشیدن از او را داشته
باشد ولی مگر او چکار کرده بود. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و منتظر رسیدن قطار
شود.
بعد از رسیدن قطار، مدتی صبر کرد ولی کسی از آن
خارج نشد. انگار که قطار برای نجات راسکلنیکف رسیده بود تا او را با خود از این
شهر ببرد، دیگر همه میدانستند که او دیوانه است. با خود فکر کرد:
که شاید
اگر از اینجا برود، می بتواند زندگی جدیدی را شروع کند، با رفتنش دیگر لازم نبود به بقیه راجع به افکار و کارهای
گذشته اش توضیح بدهد، شاید حتی دختری زیبا در قطار نشسته باشد تا بتواند با او
صحبت کند. با خود گفت:" بله رفتن تنها راه نجات است، این قطار این موقع از شب
برای نجات من آمده است."
پس از گذشتن این افکار از ذهنش، تصمیمش را گرفت
و بلند شد تا سوار شود. بعد از وارد شدن به قطار، درها سریعا بسته شد و قطار شروع
به حرکت کرد، گویا راننده او را دیده بود و منتظر شده بود تا او سوار شود. در ذهنش
از راننده تشکر کرد و به روی اولین صندلی خالی که دید نشست.
قطار به قدری تاریک بود که نمی توانست اطرافش را
ببیند ولی هیچ صدایی به گوش نمی رسید و از دیدن دختر زیبایی که تصورش را کرده بود،
نا امید شد. هنوز آثار بیماری در بدنش مشخص بود و میدانست توان چندانی ندارد و با پیاده
روی طولانی که کرده بود بهتر بود تا روشن شدن هوا کمی استراحت کند. در همین لحظه
چراغ ها روشن شد، حتما راننده تازه یادش افتاده بود که کسی در قطار نشسته است.
اطرافش را با تعجب برانداز کرد، رویه ی صندلی ها
به کلی از بین رفته بود و بر روی آنها کلی خاک نشسته بود، انگار سالهای زیادی بود
که از آن استفاده نشده بود، شاید راسکلنیکف اولین مسافر جدید قطار باشد، بعد که
بیشتر به اطراف نگاه کرد کسی را نیافت و از این فکرش مطمئن شد. حتی نمیدانست که
مقصد کجاست، با خود گفت: هرچه دورتر، بهتر.
همیشه دوست داشت تنها باشد ولی الآن از اینکه
کسی جز او و راننده در این تیکه آهن متحرک نبود، احساس ناراحتی کرد. دلش می خواست
آدم های جدید ببیند. از انتظار متنفر بود، هیچ چیز به اندازه ی انتظار او را ضجر
نمی داد پس تصمیم گرفت چشمانش را ببندد و
کمی استراحت کند تا شاید فردا آدم های جدید، دوستان آینده اش، شاید حتی دختر زیبا
را ببیند.
راسکلنیکف با ترمز قطار بیدار شد، بعد از این همه
ساعت حرکت، اولین ایستگاه بود. بدنش از شدت سرما، خشک شده بود، این اواخر وضع مالی
اش بسیار خراب بود و تا آخرین روبل را خرج مستی کرده بود و دیگر پولی برای لباس
خریدن باقی نمانده بود. سریع از جایش بلند شد تا تکانی به خود بدهد و سر و وضع
فقیرانه اش را مرتب کند. همان طور که وایساده بود، قطار به ایستگاه رسید و دختری
را دید که روبرویش ایستاده است. لبخندی بر لبان راسکلنیکف نشست. درها باز شد و
سریعا بسته شد و قطار دوباره شروع به حرکت کرد. راسکلنیکف که متعجب دختر را نگاه
می کرد، متوجه شد که او به سمت بالای قطار حرکت کرد، پس او قصد سوار شدن نداشته و
منتظر رسیدن کسی بوده است. ناامیدانه سر جایش نشست ولی مگر کسی جز او و راننده در
قطار بود ؟
از وقتی که چشمانش را باز کرده بود، آنقدر حواسش
پی سر و وضع و دختر رفته بود که پاک فراموش کرده بود اطرافش را نگاه کند، وقتی
مجددا دو و بر را بررسی کرد، متوجه شد که قطار کاملا پر شده است. حتما وقتی خواب
بوده، قطار از ایستگاه های دیگری هم رد شده است.
با دیدن این همه جمعیت باز آن حس دیشب بر او
غلبه کرد، تازه فهمید که ناراحتی اش الکی بوده و تنها منتظر یک نفر بوده است. سرش
را پایین انداخت تا نکند، آشنایی را ببیند و او با حرف های گذشته، حال او را بدتر
کند. به زمین چشم دوخت. وقتی کمی بیشتر دقت کرد متوجه شد که کفش ها و شلوار ها
انگار همه یکسان است، با حالت پریشانی و ترس ( همان حسی که موقع دیدن چراغ قطار به
او دست داده بود) سرش را بالا آورد و صورت مسافران را نگاه کرد.
همه ی آنها شبیه او بودند، در واقع خودِ خود او بودند،
ترسش بیشتر شد. با خود فکر کرد شاید کسی با او شوخی کرده است و گروهی را اجیر کرده
که این نمایش را برای او بازی کنند. کار کارِ میزوتف بود، او می خواست به
راسکلنیکف بقبولاند که او دیوانه شده است! ولی چه سودی برای او داشت. به سمت بغل
دستی اش برگشت و خواست با او صحبت کند تا از ماجرا سر بیاورد. ولی هرچه سعی کرد
نتوانست، انگار او صدای او را نمی شنید، حتی با دستش نتوانست او را لمس کند. مثل
اینکه واقعا او دیوانه شده بود. زیموتف حرف بیراهی نزده بود، همه راست میگفتند.
دیگر امیدی نبود. باید در اولین فرصت بعد از این توهمات خودش را به تیمارستان معرفی
می کرد تا نه خودش نه بقیه را بیش تر از این آزار ندهد ولی او نمی توانست
ترجیح می داد تا خود را بکشد.
از آنجایی که کاری از دستش بر نمیامد و کاملا
گیج شده بود، سر جایش نشست و منتظر ماند تا ایستگاه بعدی را ببیند. در میان راه فکر
کرد که شاید اگر دوباره بخوابد، همه اینها ناپدید شوند ولی آن هم کمکی نکرد.
در هر ایستگاه یکی از همزادان او از قطار پیاده
می شدند و به سمت دختری که هر بار زیباتر می شد حرکت می کردند، یکدیگر را در آغوش
می کشیدند و دست در دست هم از آنجا می رفتند. بعد از چند ایستگاه متوجه شد که
همزادان خیالی اش بعد از هربار زشت تر می شوند و کم کم داشت کثافت از سر و رویشان
بالا می رفت. حتی دیگر نمیتوانست فکری بکند، از عهده اش خارج بود.
راسکلنیکف بعد از مدتی دوباره به خواب فرو رفت.
وقتی بلند شد دیگر اثری از همزادان نبود ولی او هنوز در قطار نشسته بود، گویا همه
ی آن ها پیاده شده بودند.
قطار ایستاده بود و درها باز بودند. بیرون قطار،
مه همه جا را گرفته بود و از آنجا نمیتوانست جایی را ببیند. فکر کرد که نوبت به
پیاده شدن او رسیده است، او نفر آخر است. چاره ای نداشت پس مجبور شد بلند شود و به
بیرون برود.
با اینکه از قطار بیرون آمده بود، به قدری مه
غلیظ بود که حتی نمی توانست جلوی پایش را ببیند. همینطوری به راهش ادامه داد، حس
کرد که مجددا از خانه اش خارج شده و بی هدف و غرق در افکار به راه رفتن ادامه داد.
وقتی به خودش آمد ایستاده بود و دور تا دورش همه
پر بود از همزادان.
-Hint:"All is imaginary – family, office,
friends, the street, all imaginary, far away or close at hand, the woman; the
truth that lies closest, however, is only this, that you are beating your head
against the wall of a windowless and doorless cell."
— Franz Kafka,
from Diaries
No comments:
Post a Comment