Saturday, August 23, 2014

Piece #47 – Unsolvable


فک کنم پارسال همین موقع ها بود که کدئین توییت کرده بود: بهتره آدم تا قبل از 28 سالگی جایی چیزی ننویسه چون حتما چیزایی هست که بعدا بخواد مخفیشون کنه. نمیدونم این بیست و هفت،هشت سالگی دقیقا چه اتفاقی میافته ولی حتما اون پا درهوایی ذهنی که من الآن حسش میکنم از بین میره یا شایدم آدم بلاخره مجبور میشه اون خودی که تا اون موقع ساخته رو قبول کنه و دیگه حس کنه بسه عوض شدن. هرچی که هست یه سری ام وقتی به اونجا رسیدن خودکشی کردن، حتما حس کردن که دیگه واقعا بسه!

من هیچوقت آدمی نبودم که برای همیشه ـم تصمیم بگیرم ولی اون فکری که باهاش شروع به نوشتن اینجا کردم، یه خیال بود که الآن تبدیل به دروغ شده. تا 28 سالگی خیلی مونده ولی هرکسی باید بتونه یه سری چیزایی که لازمه یه روزی بریزه دور حتی اگه اون چیز جزئی از وجودش باشه.

 بهرحال فرقی ام نمیکنه چون اینجا رو خیلی وقته که کسی نمیخونه.

-Hint: I don't want to write any more about Darkness.

Thursday, August 14, 2014

Piece #46 – Blood

-         تب
برای اولین بار تو زندگی، هیچ چیز اضافه ای تو دستم احساس نمی کردم. اگه چشمام بسته بود، تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم گرفتن دست تو بود، انگار دیگه من و تو ای وجود نداشت و ما در ادامه ی همدیگه بودیم. ما داشتیم توی ساحل می دویدیم و من نگاهم به دستامون و ردپاهایی بود که ازمون روی ماسه ها بجا می موند. هر بار که هوس می کردم تا به صورت تو نگاه کنم، آفتاب پشت سرت تمام صورتت رو سیاه می کرد. آفتابی که انگار امروز برای ضد تو بودن درآمده بود تا من نتونم چهرت ببینم.
وقتی به انتهای ساحل رسیدم، دستت از توی دستم درآوردی و گذاشتی روی شانه هام. همه جا تاریک شد و من دیگه مثل قبل نبودم.

جایی که من، یه ساعتی است، در آن افتاده ام. بهترین توصیف برای آن تاریک بود. من در این تاریکی نه می توانستم جایی را ببینم و نه عضوی از بدنم را حس کنم. انگار که همه چیز با من مرده باشد. ولی نه! اینجا قبر نبود، چون هنوز گاهی از اون دور دور ها خطی از نور دیده می شد. من! بهتر است از این پس از خطابه ی "من" استفاده نکنم چون چیزی که بودم تنها به شی ای بی جان شبیه بود. لحظه ای از ذهنم گذشت که شاید بعد از این همه سال آرزویی که در دل داشتم برآورده شده باشد و من بعد از پیاده روی طولانی در ساحل به لکه ای بر روی صورت تو تبدیل شده باشم، صورتی که تا همین چند ساعت پیش که می توانستم خود را من خطاب کنم هر لحظه اش در رویای تلخم اجزای صورتت را جابجا می کردم تا شاید از این زیباتر شود ولی براستی چهره ی تو زیباترین ترکیب  در دنیای من بود، تمام اجزایش به درستی انتخاب شده بودند به همین خاطر برای زیباتر شدن باید بکلی همه چیزش عوض می شد که آن وقت دیگر اثری از تو در آن دیده نمی شد.
اینجا خیلی سرد است، من چیزی حس نمی کنم ولی اگر کالبدی داشتم که مثل هر انسان دیگری بود حتما از شدت سرما دندانهایم به هم میخورد و دست و پایم می لرزید.
یکباره همه چیز روشن شد. من در بین موجوداتی بودم که خود را انسان می نامند ولی حال میتوانستم در همان نوری که از چشم هرکدامشان مثل گذشته ی من بیرون می تابید، رویای تلخ آزاد بودن را بیابم، رویایی که هم اکنون برای من جز رویای باطل چیزی نیست. آن ها همانطور به من نزدیک تر و نزدیک می شدند، می شد از ظاهرشان حدس زد که همگی هدفی را دنبال می کنند که به من مربوط است. شاید می خواستند مرا با لگد کردن به سوی سوراخی تاریک تر از اینجا بفرستند. هدفی که خود آن را بزرگ می دانستند ولی از جایی که من در آن افتاده بودم، بسیار پوچ بنظر می رسید. ولی من که بودم که به آن ها این چیز ها را گوشزد کنم، راستش اگر می خواستم هم نمی شد تا چنین کنم. شاید همه ما خیالات یک شی دیگر باشیم ولی در این لحظه فقط می توانستم به چهره ی زیبای تو بیاندیشم و منتظر بمانم تا همه چیز پایان پذیرد. فقط ای کاش این ها همه هذیانی بیش نباشد.پ

-  خون
اگر هفته ی پیش کسی از من می پرسید که نسبت به او چه احساسی خواهم داشت، قطعا در جواب می گفتم که هر آنکه از دیده رود از دل برود. ولی الآن همه چیز برایم فرق می کند. بعضی چیزها را تا آدم از نزدیک احساس نکند برایش قابل قبول نخواهد بود. خون هم یکی از آن چیزهاست. نمیدانم در خون ما چه چیزهایی هست ولی آدم حتی اگر هم خونش را بعد از 15 سال ببیند، باز هم این ماده اثرش باقی است. در نگاه او پیداست که پیمانی ناپیدا بین تو و او هست که هیچ چیز آن را از بین نخواهد برد. نگاه او قطعا همان نگاهی است که من، پدربزرگم و پسرش که خود را در 12 سالگی کشت، داشتند. بهرحال حس خوبی است یافتن آدم جدیدی که هم نگاه تو را داشته باشد هم خون تو را.
دیدن مردم هم نوع، شنیدن موسیقی این مرز و بوم و ... این چیزهایی که این همه سال برای من غیر قابل درک بودند و چشم دیدن آن ها را نداشتم ولی این ها همه در خون من اند. شاید اگر روزی سال ها از این دور بیافتم، خون و احساسم این ها را جذاب و زیبا جلوه دهد .

-Hint: "It is only once in a while that you see someone whose Electricity and Presence matches yours at that moment." - Charles Bukowski