Thursday, January 19, 2017

Piece #61 – And poof It's gone!

اولش که تموم میشه فکر میکنی همه چیو فهمیدی، یجور حس راضی بودن داری. راجع بهش فکر میکنی ولی بعد همه چی یادت میره. یه روز بعد، یه هفته ی بعد، یه سال بعد وقتی داری یه کاری انجام میدی دوباره یادش میفتی، میفهمی شاید کامل همه چیزو نفهمیدی، دلت میخواد دوباره شروعش کنی.

خیلی کم پیش میاد یه چیزی اونقدر ذهنمو مشغول کنه که بخوام دوباره تجربه اش کنم، بعضی وقتا اون چیز یه آدمه، یه جمله است، یه فیلمه یا تآتر، که وقتی میره یا زده میشه دیگه هیچوقت نمیشه برگشت به حالت قبل. در مورد آدما بیشتر غم انگیزه چون اون آدمایی که ذهن آدمو مشغول می‌کنن یا معمولا خیلی گذرا باهاشون آشنا میشی و یا خیلی خیلی زود ازت دور میشن. دور شدنشون شاید همیشه فیزیکی نباشه، اون تصویرشونه که دور میشه یا اون تصویری که راجع بهشون جذابه بعد از چند کلمه حرف زدن یهو محو میشه، جوری که شاید دیگه هیچ جذابیتی برات نداشته باشن—یه حس خیلی عجیبی دارم که انگار به هر ژانر آدمی که تا 23 سالگی علاقه مند شدم تا آخر عمرم ثابت میمونن، شاید انگار قدرت کنار اومدنم با آدما کمتر شده یا شایدم دیگه نمی‌تونم ازشون تو ذهنم یه غول بسازم یا شایدم من دیگه نسبت به هیچ کس و هیچ چیز هیچ احساسی ندارم—بهرحال چیزی که مهمه اینه که جذابیته آدما خیلی زود محو میشه حتی اگه بتونی هرروز باهاشون حرف بزنی. 
در مورد فیلم راحته، الآن دیگه هرموقع بخوای میتونی هر فیلمیو دانلود کنی و ببینیش ولی با این حال، فیلمای که تاحالا دوبار یا بیشتر دیدمشون کمتر از تعداد انگشتای دو دستمه. ولی از بین همه‌ی اینا تآتر قضیه اش فرق میکنه، آدم قبلش باید بدونه که شاید دیگه هیچوقت نمیتونه تجربه اش کنه. باید با چشم و گوش باز بره به تماشا. من همیشه از تأترای مایند فاک خوشم میومده چیزی که وقتی میام بیرون، ته ته ذهنم همیشه بتونم یه روزی یه لحظه‌ای دوباره یادش بیفتم. فکر کنم چیزی که از تأتر تو ذهنه منه فقط تو کارای امیررضا کوهستانی دیده میشه و بس. تنها نوشته‌ای که از قدیمام پیدا کردم اینه که اون موقع از معرفی کردنش به بقیه پشیمون شدم:

شنیدن، یه داستان ساده است، راجع یه خوابگاه دخترونه است که بخاطر اصرار دانشجوها برای انجام پروژه و درس خواندن توی عید باز نگهش می دارن و راست یا دروغ یکی از دخترها موقع سال نوع دوست پسرشو میاره توی خوابگاه که موقع تحویل سال کنارش باشه و یکی از دخترهای دیگه تو حالت رویا یا واقعیت صدای یک پسر را از پشت در اتاق اون میشنوه و باعث میشه اون دختر اخراج بشه و بعد از چند سال خودکشی کنه. 

-Hint: “I have this strange feeling that I'm not myself anymore. It's hard to put into words, but I guess it's like I was fast asleep, and someone came, disassembled me, and hurriedly put me back together again. That sort of feeling.” ― Haruki Murakami

Tuesday, November 29, 2016

Piece #60 – ¡d∩ pǝʞɔnℲ

قسمت اول Sonder

من از اون دسته آدمایی‌ام که دوست ندارم تو گالری گوشیم عکس نگه دارمالبته عکس و عکاسی دوست دارم و شاید اگه یه روز یه دوربین درست حسابی بخرم و استعدادی تو خودم کشف کنم، شروع کنم به عکس گرفتن و نگه داشتنشون. ولی با این همه، یه عکس خیلی مسخره، در واقع ازین تایپوگرافی‌ها 1 ساله که تو گالریم هست و هر دفعه که میرم تا عکس جزوه‌ی ملتو از توی گوشیم پاک کنم یه بارم از روی این رد می‌شم، حتی یادم نمیاد، چرا؟ کی؟ و از کجا؟ پیداش کردم ولی کانسپت جالبی داره و هربار که میبینمش سعی می‌کنم بیشتر به آدما دقت کنم.

قسمت دوم Shit got real

برداشت آدما از رفتارای همدیگه خیلی متفاوته. مثلا فکر می‌کنم تقریبا همه‌ی آدمایی که می‌شناسم وقتی بشنون که من می‌خوام اپلای کنم، دلیلی که تو ذهنشون میاد اینه که خب این از اول ام باید میرفت، اینجا جای پیشرفتی نداشت و ازین جور مزخرفات. البته نمیدونم شایدم اگه جامعه‌ی ما یه جور دیگه بود، من واقعا دلم می‌خواست که شکوفا بشم ولی تنها چیزی که من از تصمیم برداشت می‌کنم اینه که من این زندگیه الآنمو نمیخوام، زندگی‌ای که شاید خیلی آدما دوست داشته باشنش ولی من دلم نمی‌خواد یا بهتر بگم هیچوقت دلم نمی‌خواستش.
اپلای کردن برای من یعنی دل کندن، دقیقا مثل موقعی که آدمیو که تا یه لحظه پیش دوسش داشتی، دیگه دوست نداری. بعد ازینکه حس تنفر تمام وجودتو فرا گرفت، سعی می‌کنی تمام لینکای ارتباطیت باهاشو قطع کنی، شمارشو، اکانتشو، ایمیلشو و ... (البته بماند که هیچکدوم اینا ممکنه از ذهن آدم پاک نشه. در واقع یکی از عجیب‌ترین پدیده‌هایی که راجع به آدما وجود داره  اینه که میتونن حرفی که یک ثانیه پیش شنیدنو فراموش کنن و حتی یک کلمه‌ش هم یادشون نیاد ولی بعضی وقتا حتی 5 رقم کاملا بی معنی که یه بار بیش‌تر نشنیدنش رو هم نمی‌تونن فراموش کنن.) منم دقیقا وقتی دل کندم، شبیه همچین حالتی بود. به صورت تدریجی ولی یه دفعه وقتی یه روز از خواب پاشدم، حالم از همه چی بهم خورد. دلم نمیخواست برم دانشگاه، برم سر کار، حتی حالم از تمام آدمای توی کوچه، ترافیک خیابونا، همه‌چی و همه‌چی بهم خورد. اینجوری شد که دلم خواست دیگه اینجا نباشم، حتی با اینکه آسمون همه‌جای دنیا همین رنگه. تصمیم به رفتن من، نه از روی آرزوی پیشرفت بلکه تنها امیدم برای ادامه دادن بعد از یه خودکشی ذهنی و شانس یه شروع دوباره بود و با تمام این‌حرفا فکر کردن به اینکه به هر احتمالی ممکنه باز هم اینجا موندگار بشم از هیچ فکر دیگه‌ای عذاب‌اور‌تر نیست.

قسمت سوم Existential Skepticism

درست یادم نمیاد که دقیقِ دقیقِ از کی بود ولی شاید حدود 10 سال پیش، اون موقعی که عقلم اون‌قدری ‌رسید که بفهمم Matrix یعنی چی، به این فکر کردم که Simulation in a Simulation چه چیز خفنی می‌تونه باشه و یا اینکه همه‌ی چیز‌ّ‌ها و آدمایی که در طول روز می‌بینم ساخته‌ی ذهن مسخره‌ی خودم باشن. بهرحال همیشه فکر می‌کردم، من اون‌قدری باهوش نیستم که بتونم این همه آدم خفن و روابط پیچیده رو بتونم تو ذهن خودم بسازم و تا مدت زیادی دیگه بهش فکر نکردم ولی یه سری فکرا مثل خوره میافتن به جون آدم، هی دوباره میان، حتی وقتی که انتظارشون رو نداری.
کلا هر سریال مسخری‌ای که جدیدا می‌بینم، یه ربطی به این مفهوم داره و اینقدر قوی ساخته شده که تا بهش دقت نکنی متوجه نمیشی و این هی و هی تکرار شدن کم کم باعث میشه آدم فکر کنه، خیلی بدیهیه که یه نفر بتونه فقط وجود انتزاعی داشته باشه.


-Hint: "n. the realization that each random passerby is living a life as vivid and complex as your own—populated with their own ambitions, friends, routines, worries and inherited craziness."

Saturday, April 9, 2016

Piece #59 – No Surprises!

Part I: Fill my Bucket

سیستم حسی بدن ما توی بعضی از قسمتاش مشکلات اساسی داره، مثلا تو لحظه‌هایی که هوا بیش از حد سرده و داریم یخ می‌زنیم توی یه قسمتایی از بدنمون احساس گرما می‌کنیم. در مورد آدما هم فکر می‌کنم این موضوع تا حدی وجود داره.
یادم میاد توی اولین روز دبیرستان، در اولین اینترکشنم با یکی از همکلاسیام برای اولین از یه نفر متنفر شدم. نمیدونم این احساس تنفر توی 14، 15 سالگی چه منشا‌ ای می‌تونه داشته باشه ولی هر چی که بود بعد از 4 سال، اون آدمو برام به دوست داشتنی‌ترین آدم دوره‌ی دبیرستان تبدیل کرد. ما خیلی تفاوت‌های زیادی داشتیم، اول از همه که لایف استایل‌هامون از پایه باهم متفاوت بود و خیلی خوب می‌دونستیم که هیچوقت نمی‌تونیم برای هم دیگه بهترین دوست باشیم ولی بعضی وقتا بهترین دوست یه نفر بودن اصلا مهم نیست، مهم اینه که آدما اگه سالی یه بار هم بهم میرسن، اینقدر بدون حاشیه با هم دیگه از افکار و زندگیشون حرف بزنن که انگار نه انگار از آخرین دیدارشون ماه‌هاست که می‌گذره.

 من خودم هر بار که مریض می‌شم، اولین فکری که می‌کنم اینه که من شاید سرطان گرفته باشم و بزودی دیگه از شر این زندگی بی سر و ته خلاص بشم ولی برای اغلب هم سن و سالای من تصور اینکه به این زودی‌ها واقعا بمیرند خیلی دور از ذهنه.
وقتی تو اینستاگرام دیدم که همه دارن از مردن دوست داشتنی‌ترین دوست دوره‌ی دبیرستانم حرف میزنن، علی رغم خواسته‌ی درونیم، هیچ حسی بهم دست نداد. فکر می‌کردم که باید خیلی ناراحت بشم و یا حداقل برای یه لحظه‌ام که شده توی قلبم یه جور احساس خالی شدن بکنم ولی دقیقا هیچ حسی خاصی بهم دست نداد. تنها فکری که کردم این بود که چرا وقتی آدمای خوشحال‌تر از من دیگه تو این دنیا نیستن، من همچنان باید زنده بمونم ؟
تا قبل از اون لحظه فکر می‌کردم که حالم خیلی خوب شده و احساس سنگینی نکردن تو سینم موقع نفس کشیدن نشون میده که دیگه دلتنگی‌آم و ناراحتی‌آم همشون از بین رفتن. ولی اینا همه دلیلش این بود که من دیگه هیچ حسی ندارم. نمیدونم چرا ولی دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم که احساسات ما مثل یه تعداد سطل آب می‌مونه که وقتی زیاد ازشون استفاده می‌کنیم، تموم میشن و باید امیدوار باشیم که یه روزی یجوری دوباره اون سطلا پر بشن.


Part II: Schizophrenic

نمیدونم چطور یه نفر می‌تونه هم از یه چیزی خوشش بیاد و هم بدش بیاد. چطور یه مسیریو با اطمینان انتخاب کنه وقتی هیچ هدفی نداره. چطور کار کنه وقتی از کارش متنفره. چطور درس بخونه وقتی به علم علاقه‌مند نیست. چطور زندگی کنه وقتی هیچکسو واقعا دوست نداره. اگه واقعا هیچکس اینجوری حس نمی‌کنه پس قطعا من یه باگ خیلی بزرگ تو خلفت جامعه‌ی بشری بحساب میام.

من همیشه احساس کردم که تو لحظات حساس زندگیم، مسیرای اشتباهیوو انتخاب کردم ولی هیچ وقت از انتخاب کردن هیچ کدومشون واقعا واقعا پشیمون نبودم چون می‌دونستم با منطق عقلی اغلب آدما اون تصمیما بهترین انتخابا بودن ولی مساله اینجاست که درست‌ترین مسیر همیشه بهترین مسیر نیست. شاید من در آینده همچنان آدم خوبی باقی بمونم، شاید پولدار بشم، شاید به آدما کمک کنم و خیلی شایدای دیگه ولی آخر آخر همه‌ی اینا چیزی که مهمه اینه که من هیچ کدوم ازینارو دوست نداشتم و حتی مطمئن هم نیستم که مسیر‌های دیگه هم می‌تونست فرق بزرگی توی این موضوع ایجاد کنه.

اینکه آدم خودش بفهمه که داره خودشو تکرار می‌کنه چیز خیلی خوبی نیست.

-Hint:” A heart that's full up like a landfill, A job that slowly kills you, Bruises that won't heal.”


Friday, November 6, 2015

Piece #58 – Why do I feel weird about being human?

دست من یعنی همه چیز من :
بعد از دو ماه وقتی درشو باز کردم و دیدم 52 تا چشم سفید و 36 تا چشم سیاه همینطوری بهم زل زدن، احساس شرمندگی تمام وجودمو فرا گرفت. به دستام نگاه کردم و فکر کردم توی تمام این 24 سال، این دستام بودن که زندگی منو جلو بردن، می تونستم جای نوشتن این همه جمله‌های بی ارزش،‌همه‌ی اونارو به یه سری صدای حداقل یکم قشنگ‌تر تبدیل کنم. می‌تونستم داستان بنویسم، می تونستم با دستام همه‌ی آدمای احمقی که تو زندگیم دیدم خفه کنم تا دیگه نسلشون ادامه پیدا نکنه. میتونستم یه کد رشته‌ی دیگه ارو انتخاب کنم یا موقع کتاب خریدن، کتابای بهتری از فقسه  کتاب فروشی بردارم. می‌تونستم جای دفن کردن خیلی از حرفا تو ذهنم، یه شماره بگیرم و اونارو به یکی بگم. میتونستم دست یه نفر دیگه ارو بگیرم تا ازین پایین تر نره. از همه مهم‌تر میتونستم نقاشی بکشم.
من میتونستم از دستام خیلی بهتر استفاده کنم.

دوست قدیمی:
من یه دوستی دارم که فقط سالی یه بار میبینمش ولی تو همون چند ساعت معاشرت، حرفایی می‌شنوم که به اندازه‌ی یک سال بعدیم کافین. داستانایی میشنوم که باعث میشه حالم از آدم‌ها به طور کل به هم بخوره. این موضوع که هر کسی با هر سطح زندگی و هرجایی مشکلای خاص خودشو داره، این که به هیچکس نمیشه اعتماد کرد یا اینکه لحظه‌هایی که برای اولین بار توشون احساس درست بودن میکنی ولی برای اطرافیانت غیر قابل درکه، این‌که شهر به ظاهر قشنگ ما پر از آدمای کثافتیه که از قضا اغلبشون هم علی رغم تصور توی قشر مرفه جامعه ان، همه ی اینا واقعا ناامید کننده است. دوست ندارم اینجا باشم ولی زندگی کردن توی جایی که هیچ ریشه ای ندارم چه فایده ای داره.

دانشگاه جدید:
بعد از 5 سال، انگار دوباره داره تمام اون لحظه ها تکرار میشه، با این تفاوت که من 5 سال پیش توی جای بهتری درس می‌خوندم، سیگار نمی کشیدم، اینقدر از همه چیز ایراد نمیگرفتم، نسبت به همه چیز نظر بهتری داشتم، دغدغه‌ی نداشتن کار، بزرگ شدن و ... نداشتم یا حداقل با آدمای با میانگین هوشی بالاتری میتونستم ارتباط برقرار کنم. چشمای من دوباره دارن دنبال دوست می‌گردن ولی این بار بین آدمایی که حس بدتری نسبت بهشون دارم.


اگه کسی از من می‌پرسید من هیچ وقت دلم نمیخواست اینجوری باشم.

-Hint: “No matter what I say, no matter what I do, I can’t change what happened.”

Wednesday, October 28, 2015

Piece #57 – Irreversible

توی دنیای yi yi بیشتر آدما دنبال فرار کردن اند، فرار از خودشون، تصمیمایی که گرفتن، از تنهاییشون.
مرد تقریبا 40 ساله ای که عاشق موسیقی بوده ولی به اجبار اطرافیانش چیزی که دوست نداره رو دنبال می‌کنه، بعد از 30 سال وقتی دوباره عشق نوجوانی شو تجربه میکنه، هیچ فرقی احساس نمی‌کنه.
زنی که چون حرف جدیدی برای گفتن به مادر تو کما رفتنش نداره از زندگیش به یه کمپ کوهستانی پناه میبره ولی وقتی برمیگرده، شاید متوجه میشه که همه جای زندگیش هیچ حرف جدیدی برای زدن نداشته و فقط تکرار بوده که زندگیشو جلو می‌برده.
دختر 16 ساله ای که برای تجربه ی یه رابطه ی عاشقانه حاضر میشه تو اولین قرارش با دوست پسر بهترین یا در واقع تنهاترین دوستش با اون رابطه برقرار کنه.
شاید باهوش ترین کاراکتر این دنیا پسر 8 ساله ایه که میخواد با عکس گرفتن از پشت سر آدما چیزایی که همه میدونن هست ولی اونا نمی‌بینن رو بهشون نشون بده.



-How was it up the mountain?
-It was fine. Actually, it was much the same … Just like talking to Mother But with the roles reversed. I was like Mother, they were like me. They took turns to talk to me, the same things every time. Several times a day. I've come to realize things aren't really so complicated. Why did they ever seem so?
- Right. How can I say this? While you were away, I had a chance to relive part of my youth. My first thought was that I could make things turn out differently But they turned out the same, or not much different. I suddenly realised that even if I was given a second chance I wouldn't need it. I really wouldn't.

فک کنم همیشه یه دلیلی برای گرفتن تصمیمای درست یا غلط قبلی وجود داره، چیزی که هیچ وقت نمیشه عوضشون کرد.


-Hint:“That's what fiction is for. It's for getting at the truth when the truth isn't sufficient for the truth.”- Tim O'Brien

Friday, September 11, 2015

Piece #56 – Consign to Oblivion

There are moments in my life that I need to walk, it doesn’t really matter where I go - as long as I don’t go outside of the town. It’s like there is something on my mind that needs to get out and walking is the only solution.
I’ve been called for a job interview, I knew that the job is not much related to my education but I accepted to do the interview. When I got there they started asking me questions that anyone who have had glanced my CV, would know the answers. I didn’t care if they don’t accept me for job but it really pissed me off that they wasted my time for asking those obvious questions – not that I had more important job to do, at least I could have watched a movie.
After leaving the office, I felt like this is one of those moments that I need to walk. The office was near Valiasr St., so I got myself to the street and started walking toward north. I don’t remember what I was thinking about, maybe I was just enjoying the music playing in my earphones. Near Parkway I thought that if someone pat me on the back and ask me what am I thinking now, what am I going to answer, I knew at the moment that “Humans of New York” was in Tehran so that wasn’t much impossible. That question scrambled my thoughts and I started to think about the sentence that I’m going to say to that patting person.
I thought about the things that happened to me in the past few months. I’ve graduated from university and I was looking for job and something new to spare my time but I wasn’t much successful. I’ve always thought if I have nothing to do, there I can acquire Peace. But in these few months that I was experiencing this situation, I realized there’ll never going to be such a thing as Peace in my life. It’s one of those things that you are going to lose when you grow up.
I don’t remember where, but I’ve read something like this in a book. It said after becoming older than a certain age, you are just going to lose everything, you are going to lose your mind, health, people, love, faith, family, peace and etc. It’s just the matter of time and there is nothing you can do to stop it. You just can forget about the way you were before.
I now understand that and maybe peace is the first thing I’ve lost forever and only thing I can do is to forget.
-Hint: "I don't want to know where you are or what you do. I don't want to think about you anymore."

Sunday, August 9, 2015

Piece #55 – Razbliuto

ترجیح میدم وقتی میخوام کتاب بخونم همه خواب باشن، تا کسی وسط خوندن صدام نکنه و صداهای اطراف منو از داستان دور نکنه، ساعت از 12 گذشته و من مثل خیلی وقتای دیگه روی تختم دراز کشیدم و دارم کتاب میخونم. یهو در اتاقم باز میشه و یکی با عجله به سمتم حمله ور میشه، ناخودآگاه شروع میکنم از جام بلند شم تا لبه ی تخت بشینم ولی فاصله ام تا در اتاق اونقدری نیست که این اجازه رو بهم بده. تا به خودم میام می بینم دوباره به حالت قبلی برگشتم و یه نفر داره چاقوی بزرگشو هی سمت چپ سینه ام فرو میکنه و دوباره در میاره. اولش میترسم، منتظر یه جور حس دردم یا حسی که وقتی آدما میخوان بمیرن تجربه میکنن. ولی نه خبری از درد هست و نه خون. نمی تونم هیچ عضوی از بدنمو تکون بدم و مجبورم منتظر بمونم تا هر اتفاقی که داره میفته، تا آخر ادامه پیدا کنه. از لحظه ی ورود اون آدم به اتاق، چند ثانیه بیشتر نگذشته و من توی این مدت کم انقد دست و پامو گم کرده بودم که تا این لحظه به صورت اون آدم نگاه نکردم. وقتی به صورتش نگاه می کنم، یه چهره ی آشنا می بینم، اون خود منم. حتی لباساش، مدل حرکت کردن دستاش همه دقیقا مثل منه. بعد از چند لحظه می فهمم که میتونم پلکامو تکون بدم و چشمامو می بندم تا اگه قراره از خواب بیدار شم این اتفاق زودتر بیفته ولی هنوز وقت بیدار شدن نرسیده. وقتی دوباره بازشون می کنم اون دیگه اونجا نیست و من خودم با دستای خودم، دستایی که حسشون نمی کنم، دارم یه چاقوی خیلی بزرگ و توی قلب خودم فرو می کنم.
توی چند هفته ی گذشته بارها و بارها این خواب دیدم و هر دفعه وقتی از خواب پریدم، درست جایی از قفسه ی سینم که باید قلبم بتپه، یه جور حس خالی بودن داشتم. اون حس هردفعه شدید تر میشه، مثل یه حفره تو لوله ی آب یا یه ترک دیوار که به مرور بزرگ و بزرگ تر میشه، اون فضای خالی درون منم داره برای خودش جا باز می کنه و بزرگ میشه. نمیدونم چرا، کی، کجا ولی حس می کنم یه چیز مهمی از وجودمو از دست دادم، چیزی که هیچ وقت نمیتونم دوباره داشته باشمش.



-Hint: That empty feeling you have for someone you once loved, but no longer love.