من از همون بچگیم میدونستم که قراره یه روز موهام مثل پدرم بریزه ولی
حتی اون موقعی که دکتر میرفتم و باید روزی 2،3 تا قرص میخوردم بازم برام مهم نبود اما الآن هر دفعه که جلوی آینه یا تو یه عکس از چند سال پیش خودمو میبینم، ریختن موهام خیلی به چشم میاد.
آدما بعضی وقتا یه سری چیزا رو میبینن، میشنون، میفهمن ولی دلشون
نمیخواد باور کنن، این فکری که یه روز بهتر میاد و نسبت به زندگی مون حس بهتری
پیدا میکنیم یا یه سری چیزا درست میشن، هیچوقت درست نیست. من تا چند وقته پیش از خیلی از انتخاب های غلطی که
البته بنظر همه درست میاد، پیشمون بودم، همین انتخابایی که ما رو تعریف میکنه و باعث
میشه بقیه مارو یا حتی خودمون، خودمونو اونطوری میبینیم. هر چیزی که ما میسازیم، یاد میگیریم، میبینیم و
میشنویم در نگاه اول بی اهمیت بنظر میرسن ولی بعدا همونان که ما رو تعریف میکنن و باعث میشن راجع به حتی خودشون اظهار نظر کنیم.
نمیدونم چرا این احساسات و همه ندارن ولی من الآن به همون دوستی ها و
دوست داشتن های الکی، به موفقیت های پوچ و به خاطراتی که دیگه تکرار نمیشن راضی ام.
با اینکه شاید تمام اینا الکی بود ولی حداقل من قبلا نسبت به خودم حس بهتری داشتم، دلم
براشون تنگ شده و میشه. دیگه نمیخوام عوض بشن، فقط دوست دارم یه بار دیگه تمام ارزش های
از دست رفتم بهم برگرده و لحظه های گذشته رو دوباره تجربه کنم.
ولی حتی با اینکه دیگه الآن میدونم، لحظه های آینده ی زندگیم ازین هم
سخت تر و بدتر خواهند بود، بازم دارم از لحظه فرار میکنیم و ازش راضی نیستیم.
-Hint:
"Confusion will be my epitaph."
No comments:
Post a Comment