مجبور بودم خودم هی بچسبونم به کتابخونه
ی پشت سرم تا آدمایی که از قیافه هاشون مشخص بود دفعه ی اولشونه که همچین صحنه ای
می بینن، بتونن جاشونو برای بهتر دیدن راحت تر عوض کنن. یه مدت که گذشت، از باز
کردن راه برای دیدن از بین کله های نارنجی و قرمز جلوم خسته شدم. رفتم دم پنجره کنار
دوستم تا شاید بادی که از بیرون میاد حرارت بیش از حد درونمو خنثی کنه و بیشتر از
مجبور نباشم خودم تکون بدم.
صدایی که دوست داشتم بشنوم اصلا واضح
نبود ولی داشتم از ترکیبش با صداهای توی خیابون لذت می بردم و از زل زدنم به کف زمین
حس بدی بهم دست نمی داد. انگار توی دنیای خودم غرق شده بودم، دنیایی که توش دنبال
چیزی می گشتم تا بتونم تو اون لحظه تا آخر راه دنبالش برم.
همون لحظه یه آقایی با یه جور حس ذوق
یکی از لیوانای میز روبروم و برداشت. توی چهرش مشخص بود که گِلی بودن و ترکیب رنگ سبز
و قهوه ایش اونو یاد یه لحظه ی قشنگ انداخته، شاید یه سفره خونه ی سنتی که یه بار
با دوست مورد علاقه اش اونجا رفته بوده.
یهو آقای بقل دستیم شروع کرد به حرف زدن
با تلفنش و یک پیرزدن بد احلاق که استثنا از ظاهرش معلوم بود که با بقیه ی آدمای
اونجا فرق داره. با عصبانیت به سمت آقای بغل دستی دست تکون داد تا اون تلفنش رو
قطع کنه.
از نوع جمع شدن لب هاش، دزدین چشمهاش از
آدمای اطراف و ترکیب صورتش می شد فهمید که تو اون لحظه فرق خودش با بقیه رو بیشتر
از هروقت دیگه ای باور کرده. آدم رو به این فکر وا میداشت که آیا به آرزوی کودکی و
جوونیش که خاص بودن بوده رسیده یا نه ؟
مثل اینکه فقط کافی بود به آدمای دور و برم نگاه کنم تا بتونم اون
چیزی که دنبالش بودم پیدا کنم.
آیا من میدونم آرزوم چیه ؟ آیا من نمیترسم از آینده ای که در
انتظارمه ؟ آیا من دوست دارم زندگی کردن توی این شهر رو با آدمایی که الآن روشن
فکر ترین هاشون محاصره ام کردن ؟
تا خواستم این سوالا رو از خودم بپرسم و از با گوش دادن به موسیقی
اطرافم سعی کنم جوابی بهشون بدم. یک بچه ی کوچک از دست پدرش فرار کرد و به پنجره ی
پشت سر من پناه آورد، شاید اونم کلافه شده بود یا حتی فکرایی که من می کردم توی
سرش بود.
ارتفاع پنجره به قدری کوتاه بود که پسر بچه به راحتی دستاش رو بیرون
برده بود. ترس از اینکه پسرک بخواد از پنجره بالا بره و بخواد پریدن تجربه کنه
تمرکزم بهم می زد.
من همیشه از پریدن می ترسیدم، از اینکه بعدش فلج بشم و همه یه جور دیگه
بهم نگاه کنن می ترسیدم. ولی پسر بچه به نظر از این فکر ها نمی کرد، از ظاهر پدرش
می شد فهمید که تا حالا به عمرش این جور موسیقی ها گوش نداده. اون فقط داشت ماشین
های توی خیابون نگاه می کرد و شاید بالا پایین رفتن، تند و کند شدن صدای ساز ها
علی رقم پدرش خاطره ای رو توی ذهنش زنده می کرد که اولین بار بود که می تونست توی
خیالش به راحتی بهش چنگ بزنه.
مادر پسر بچه که از دور نگران بچه اش بود، بعد از چند دقیقه اومد و
از پسرش خواست که مواظب خودش باشه. بعد از دوست من پرسید که آیا از موسیقی سررشته
ای داره ؟
دوست من با این حال که خیلی می دونست ولی به پیر زن بداخلاق اشاره
کرد.
برای یک لحظه حس کردم که پسرک وارد ذهن من شده و بهم میگه که از هیچی
نمی ترسه و من نگرانش نباشم ولی من، خودم از خیلی چیزا می ترسیدم.
من از قانون، از
اینکه یه نفر بخاطر اشتباهی که از روی قصد انجامش ندادم، بازخواستم کنه، می
ترسیدم.
من از باز نشدن در
تراس مون وقتی سیگارمو کشیدم و دارم بر میگردم تووی خونه می ترسیدم.
من از تصادف، پرت
شدن ماشین تووی دره یا افتادنش از روی پل میترسم، من از سوختن، فلج شدن و گرفتن
بیماری نا علاج می ترسیدم.
من از آینده ی
خودم و زندگی توی شهری که بدنیا اومدم می ترسیدم.
من از دوست نداشته
شدن و عشق نورزیدن به هیچکس می ترسیدم.
من از گم شدن می
ترسیدم.
من از تنهایی
میترسیدم.
من حتی از خودمم
می ترسیدم.
ولی هیچ کس دیگه ای جز پسرک حرف های من را نمی شنید ولی او هم روش را
به من نمی کرد.
موسیقی گاهی ذهن آدم را بدجوری آشفته می کنه، باعث میشه به چه چیزهای
بی سر و ته ای فکر کنیم. دوستم به جوراب خالدار آقایی که از جلویمان رد شد اشاره
می کنه، کمی سعی می کنم تا او را ور انداز کنم ولی ذهنم توان فکر کردن به این چیز
ها را در این لحظه نداره.
به سمت جمعیتی که روبرویم ایستاده می روم تا شاید بتوانم دست های
نوازنده ها را ببینم. تکان خوردن دست ها حس عجیبی در درونم ایجاد می کند. تا بحال
هیچ وقت از بالا به نوازنده ی مورد علاقه ام نگاه نکرده بودم. چهره اش نشان می دهد
که در آن لحظه حواسش اصلا به نت هایی که میزنه نیست ولی نمی تونه نگاهش رو از روی
پوپیتر برداره. شاید دلش می خواد تا همسرش که در حال فیلم گرفتن از اونه رو نگاه
کنه ولی چیزی که به حتم می توانم حس کنم، عدم توجه اش به کاریه که داره می کنه.
یه چهره ی آشنا اون سمت سالن می بینم ولی صدای دست زدن حواسم ُ پرت
می کنه و دوباره به کنار دوستم بر میگردم و تا آخر همون جا باقی می مونم.
در لحظه ی آخر، پسرک به من نگاه میکنه و با چشم هاش بهم میگه
که "توفقط از مرگ نمی ترسی".
قبل از رفتن بدنبال چهره ی آشنایی که دیده بودم می گردم، وقتی اونو
پیدا می کنم، میرم سمتش تا سلامی کنم ولی ذهنم آن قدر مغشوشه که بیش از سلام از
دهنم خارج نمی شه.
به دنبال دوستم، از پله ها پایین می رم و یادم میاد که همه ی این ها
را قبلا توی خواب دیده بودم.
-Hint: I don't belong here.