Friday, May 30, 2014

Piece #40 – A Quartet

مجبور بودم خودم هی بچسبونم به کتابخونه ی پشت سرم تا آدمایی که از قیافه هاشون مشخص بود دفعه ی اولشونه که همچین صحنه ای می بینن، بتونن جاشونو برای بهتر دیدن راحت تر عوض کنن. یه مدت که گذشت، از باز کردن راه برای دیدن از بین کله های نارنجی و قرمز جلوم خسته شدم. رفتم دم پنجره کنار دوستم تا شاید بادی که از بیرون میاد حرارت بیش از حد درونمو خنثی کنه و بیشتر از مجبور نباشم خودم تکون بدم.
صدایی که دوست داشتم بشنوم اصلا واضح نبود ولی داشتم از ترکیبش با صداهای توی خیابون لذت می بردم و از زل زدنم به کف زمین حس بدی بهم دست نمی داد. انگار توی دنیای خودم غرق شده بودم، دنیایی که توش دنبال چیزی می گشتم تا بتونم تو اون لحظه تا آخر راه دنبالش برم.
همون لحظه یه آقایی با یه جور حس ذوق یکی از لیوانای میز روبروم و برداشت. توی چهرش مشخص بود که گِلی بودن و ترکیب رنگ سبز و قهوه ایش اونو یاد یه لحظه ی قشنگ انداخته، شاید یه سفره خونه ی سنتی که یه بار با دوست مورد علاقه اش اونجا رفته بوده.
یهو آقای بقل دستیم شروع کرد به حرف زدن با تلفنش و یک پیرزدن بد احلاق که استثنا از ظاهرش معلوم بود که با بقیه ی آدمای اونجا فرق داره. با عصبانیت به سمت آقای بغل دستی دست تکون داد تا اون تلفنش رو قطع کنه.
از نوع جمع شدن لب هاش، دزدین چشمهاش از آدمای اطراف و ترکیب صورتش می شد فهمید که تو اون لحظه فرق خودش با بقیه رو بیشتر از هروقت دیگه ای باور کرده. آدم رو به این فکر وا میداشت که آیا به آرزوی کودکی و جوونیش که خاص بودن بوده رسیده یا نه ؟

مثل اینکه فقط کافی بود به آدمای دور و برم نگاه کنم تا بتونم اون چیزی که دنبالش بودم پیدا کنم.
آیا من میدونم آرزوم چیه ؟ آیا من نمیترسم از آینده ای که در انتظارمه ؟ آیا من دوست دارم زندگی کردن توی این شهر رو با آدمایی که الآن روشن فکر ترین هاشون محاصره ام کردن ؟
تا خواستم این سوالا رو از خودم بپرسم و از با گوش دادن به موسیقی اطرافم سعی کنم جوابی بهشون بدم. یک بچه ی کوچک از دست پدرش فرار کرد و به پنجره ی پشت سر من پناه آورد، شاید اونم کلافه شده بود یا حتی فکرایی که من می کردم توی سرش بود.
ارتفاع پنجره به قدری کوتاه بود که پسر بچه به راحتی دستاش رو بیرون برده بود. ترس از اینکه پسرک بخواد از پنجره بالا بره و بخواد پریدن تجربه کنه تمرکزم بهم می زد. 
من همیشه از پریدن می ترسیدم، از اینکه بعدش فلج بشم و همه یه جور دیگه بهم نگاه کنن می ترسیدم. ولی پسر بچه به نظر از این فکر ها نمی کرد، از ظاهر پدرش می شد فهمید که تا حالا به عمرش این جور موسیقی ها گوش نداده. اون فقط داشت ماشین های توی خیابون نگاه می کرد و شاید بالا پایین رفتن، تند و کند شدن صدای ساز ها علی رقم پدرش خاطره ای رو توی ذهنش زنده می کرد که اولین بار بود که می تونست توی خیالش به راحتی بهش چنگ بزنه.
مادر پسر بچه که از دور نگران بچه اش بود، بعد از چند دقیقه اومد و از پسرش خواست که مواظب خودش باشه. بعد از دوست من پرسید که آیا از موسیقی سررشته ای داره ؟ 
دوست من با این حال که خیلی می دونست ولی به پیر زن بداخلاق اشاره کرد.

برای یک لحظه حس کردم که پسرک وارد ذهن من شده و بهم میگه که از هیچی نمی ترسه و من نگرانش نباشم ولی من، خودم از خیلی چیزا می ترسیدم.

من از قانون، از اینکه یه نفر بخاطر اشتباهی که از روی قصد انجامش ندادم، بازخواستم کنه، می ترسیدم.
من از باز نشدن در تراس مون وقتی سیگارمو کشیدم و دارم بر میگردم تووی خونه می ترسیدم.
من از تصادف، پرت شدن ماشین تووی دره یا افتادنش از روی پل میترسم، من از سوختن، فلج شدن و گرفتن بیماری نا علاج می ترسیدم.
من از آینده ی خودم و زندگی توی شهری که بدنیا اومدم می ترسیدم.
من از دوست نداشته شدن و عشق نورزیدن به هیچکس می ترسیدم.
من از گم شدن می ترسیدم.
من از تنهایی میترسیدم.
من حتی از خودمم می ترسیدم.

ولی هیچ کس دیگه ای جز پسرک حرف های من را نمی شنید ولی او هم روش را به من نمی کرد.
موسیقی گاهی ذهن آدم را بدجوری آشفته می کنه، باعث میشه به چه چیزهای بی سر و ته ای فکر کنیم. دوستم به جوراب خالدار آقایی که از جلویمان رد شد اشاره می کنه، کمی سعی می کنم تا او را ور انداز کنم ولی ذهنم توان فکر کردن به این چیز ها را در این لحظه نداره.

به سمت جمعیتی که روبرویم ایستاده می روم تا شاید بتوانم دست های نوازنده ها را ببینم. تکان خوردن دست ها حس عجیبی در درونم ایجاد می کند. تا بحال هیچ وقت از بالا به نوازنده ی مورد علاقه ام نگاه نکرده بودم. چهره اش نشان می دهد که در آن لحظه حواسش اصلا به نت هایی که میزنه نیست ولی نمی تونه نگاهش رو از روی پوپیتر برداره. شاید دلش می خواد تا همسرش که در حال فیلم گرفتن از اونه رو نگاه کنه ولی چیزی که به حتم می توانم حس کنم، عدم توجه اش به کاریه که داره می کنه.

یه چهره ی آشنا اون سمت سالن می بینم ولی صدای دست زدن حواسم ُ پرت می کنه و دوباره به کنار دوستم بر میگردم و تا آخر همون جا باقی می مونم.
در لحظه ی آخر، پسرک به من نگاه میکنه و  با چشم هاش بهم میگه که "توفقط از مرگ نمی ترسی".

قبل از رفتن بدنبال چهره ی آشنایی که دیده بودم می گردم، وقتی اونو پیدا می کنم، میرم سمتش تا سلامی کنم ولی ذهنم آن قدر مغشوشه که بیش از سلام از دهنم خارج نمی شه.

به دنبال دوستم، از پله ها پایین می رم و یادم میاد که همه ی این ها را قبلا توی خواب دیده بودم.

-Hint: I don't belong here.

Piece #39 – My Special Friend

Missing Piece.

-Hint: Signed, Sealed and Delivered.

Friday, May 23, 2014

Piece #38 – Eyes Wide Shut

سه هفته یه تصویر خیلی معمولی کل ذهنمُ مشغول خودش کرده بود، نه می تونستم بنویسمش، نه اونقدر کامل بود که برای کسی تعریفش کنم. نمیتونستم تصمیم بگیرم یه نامه باید شروع کننده اش باشه یا تموم کننده اش.
دارم تبدیل میشم به موجودی که شروع هرکاری هزاران سوال بی پاسخ تو ذهنش ایجاد میکنه، اولیشم اینکه آیا اصلا لازمه انجامش بدم ؟ 

4 سال پیش، با کلی آدم مختلف حرف زدم تا شاید بتونم تصمیم بگیرم که چه رشته ای باید انتخاب کنم، تا بفهمم واقعا چی دوست دارم ولی خب به هیچ نتیجه ای نرسیدم. مثل یه نفری که از بین چندتا کفش میخواد یکیشو انتخاب کنه، با خودم گفتم اگه این خوب نبود بعد از یه مدت عادی میشه یا تو انتخابای بعدیم تجدید نظر میکنم.
از چند هفته ی پیش که رفتم کتابای کنکور خریدم، دوباره همش به این فکر میکنم که نکنه تمام فشارایی که این 4 ساله تحمل کردم و از این به بعد قراره تحمل کنم، بی نتیجه باشه، نکنه من هیچوقت اون آدمی که باید بشم، نشم.

واقعا دوست داشتم، یا از اون دست آدمایی بودم که برای رسیدن به خواسته هاشون حاضرا به تمای کارایی که کردن پشت پا بزنن و از نو شروع کنن یا از اون دسته ی دیگه ای که دقدقه شون نشستن تو کافه و خواندن هایدگر ـه، نه این چیزا.

واقعا چرا نمیتونم خودم بشناسم ؟

- Hint: ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﺎﺕ ﻭ ﻫﻮﺍ ﻭ ﻫﻮﺱ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﻝ ﺯﺩﻥ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺳﺎﯾﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﮔﻮﻝ ﺯﺩن من ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺳﻨﺠﻢ ﺳﺮﺗﺎﺳﺮ ﻣﻮﻫﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ؟  "بوف کور – صادق هدایت"

Piece #37 – Lost Words

قسمت اول - آنتوان

از آن روز که رفته ای 5 سال و 1 هفته و 3 روز گذشته است. هرروز همین ساعت خودم را روی تخت تنها و بی حرکت می یابم. انگار که همه ی دنیا مرده باشند، دیگر حتی صدای جیرجیرک های حیاط و صدای عشقبازی موریانه ها ام از سقف شنیده نمی شود. به آن فکر میکنم که شاید اگر زودتر همه چیز را به تو گفته بودم، اینکه بیماری تمام داشته هایم را ویران کرده، شاید هیچوقت نمی رفتی.
از آن روز، صدای ویولن خانه ی روبرویی تنها چیزی است که تنهایی ام را پر می کند. دلم میخواهد از جایم بلند شوم، نامه ای بنويسم به امید آنکه از این حس تنهایی کاسته شود. آخر از 10 سال پیش تو تنها کسی بودی که قدرت حرف زدن به من می دادی. ولی تو رفته ای، دست های من میلرزند و برای نامه نوشتن دیگر فرصتی باقی نیست. کاش میتوانستم بار دیگر به تو بگویم که در این صحنه ی زشت و نفرت انگیز روزگار، تو تنها چیزی هستی که دوست مي داشتم.

کاش آنقدر تخیل داشتم تا بعد از رفتنت کسی جز تورا دوست بدارم.

قسمت دوم - جولیا

ساعت 9 صبح وقتی زنگ در زده شد، بدون هیچ دلیل خاصی کاملا انتظار دیدن پستچی را داشتم اما وقتی با همسایه ی خانه ی بغلی مواجه شدم، نتوانستم جلوی سیل اشکهایم را بگیرم و در را محکم به روی او بستم.
برای یک لحظه آن 5 سالی که شب و روز را باهم گذرنده بودیم، از جلوی چشمانم گذشت. از فرط ناراحتی عکست را به گوشه ای پرت کردم و سعی کردم همه چی را بار دیگر فراموش کنم.
بی هدف سوار قطار شدم به امید اینکه جایی چیزی منتظر من باشد که ذهنم را از تنها گذاشتنت برهاند.
بعد از 1 سال گشت و گذار بی هدف، دوباره به خانه برگشتم. عکس تو هنوز همان جای قبلی افتاده بود. آنقدر با خود بیگانه بودم که آن لحظه یادم نمی آمد که عکس متعلق به کیست. صفحه ی برامزی که در اولین دیدارمون بهم داده بودی گذاشتم و بی توجه به چیزهای دیگر، روی مبل دراز کشیدم تا خوابم ببرد.


الآن که بین من و تو یک خیابان بیشتر فاصله نیست، حس دور بودنت را بیش از همیشه حس میکنم. به راننده  میگویم تا جلوی آن خانه ی با در سبز رنگ بایستد ولی بی اختیار در را باز میکنم و ترجیح میدهم تا راه باقی مانده را پیاده به سویت بدوم.

وقتی در خانه را باز کردم، همه ی وسایل جمع شده بود. روی میز کنار در که همیشه یادداشت برای هم مینوشتیم، یک سی دی بود که روی آن نوشته بود : سوناتی برای جولیا – آخرین ساخته ی  آنتوان برتول




من آنقدر خودخواه بودم که برای رسیدن به آرزوهایم تو را ترک گفتم، حال آنکه تنها آرزوی تحقق یافته ی من اکنون مرده است.


-Hint: “One of the first signs of the beginning of understanding is the wish to die” – Frantz Kafka