Monday, September 23, 2013

Piece #28 – زوزه کشان به سوی تو می آیم

پدر: خسته نشدی ؟
دختر: از چی ؟
پدر یه آه بلند میکشد و دوباره میپرسد : خسته نشدی ؟
اینبار دختر سرش را پایین میندازد.
.
.
.
هرشب همین موقع ها میرسم خونه ولی انقد حواسشون به همدیگه است که منو نمیبینن، عین این بازیگرای تئاتر که چتد شب پشت هم اجرا دارن و فقط حواسشون به اینه که کی وقت حرف زدنشون میشه تا دیالوگ بعدی و بگن، اینا ام انگار یه پنبه کرده باشن تو گوششون و پشت هم حرف فقط بزنن.

تقریبا یه ساعتی که وایسم و به حرفاشون گوش بدم، پدر عصبانی میشه و بلند میشه تا بره سیگار بهمن شو بیاره.  از اونجایی که منم از بوی سیگار متنفرم، بخاطر اینکه پدر بزرگم سر همین سیگار کشیدنا سرطان گرفت و مرد وقتی میبینم که داره از جاش بلند میشه سعی میکنم تا دوباره تا سر جاش نشسته، فللگ ببندم که منو نبینه ولی در پشت سرم محکم میبندم که بفهمه اونجا بودم.

هرشب وقتی این ساعت از خونه میام بیرون، رفتگر محل دیگه رسیده دم در خونه،
دیشب وقتی از در اومدم بیرون، برای اولین بار بهم سلام کرد و گفت اسمش غلامه.
 بدبخت بخاطر چندرقاز مجبوره ته سیگارای پدر و یه مشت کثافت دیگه رو جمع کنه.

امشب وقتی دیدمش ازم پرسید سیگار دارم یا نه. منم فقط رو شونش زدم و رفتم.
آخه زیاد عادت ندارم با آدما حرف بزنم.

سرمو انداختم پایین و دویدم به سمت پارک نزدیک خونه،
 زیاد بزرگ نیست،
جز یه چندتا درخت بلند که معلوم نیست کی کاشتتشون و بساط یه مشت معتاد چیزی توش پیدا نمیشه
البته همین معتادا برای اینکه شبا مردم بترسن و مزاحمشون نشن، شایعه کردن که قبلا اینجا قبرستون بوده.
هنوز 1 سال نشده،
نمیدونم چرا ولی هرشبی که اینجا اومدم ماه کامل بود
منم عادت دارم یه چند دقیقه زل بزنم بهش بعدم یه سه کام حبس از سیگارای پدربزرگ، که از همون موقع یه پاکتشو پیچونده بودم، بگیرم و برم
.
.
.
] صدای زووزه [

-Hint: I hurt myself today to see if I still feel and I focus on the pain, the only thing that’s real.
What have I become?

Saturday, September 14, 2013

Piece #27 – دارالمجانین

از ماشین که پیاده شدم انگار اصلا مهم نبود که به چه سختی این موقع صبح از خواب پا شدم،
این چند وقته خودم به این سرحالی ندیده بودم

از پله ها که داشتم میرفتم پایین
حس کردم هرکاری که تا حالا کردم اشتباه بوده و الآن دارم تنها کار درست زندگیمو انجام میدم،
کاری که براش ساخته شدم یا حداقل خوب بلد بودم انجامش بدم 


[ ایستگاه بعد : شهید حقانی ]

.
.
.
.
.
.

[ ایستگاه بعد : دانشگاه شریف ]

از مترو که اومدم بیرون، 
سیگار کشیدن تنها کاری بود که به ذهنم رسید انجام بدم.

-Hint: Just cause you Feel it doesn't mean it's there.



Wednesday, September 11, 2013

Piece #26 – I just Killed my Mermaid !

Now that I look back, it feels like I was walking a thousand miles to find my way out,
I can understand this sadness, sorrow and bewilderness that never left, I’m ready to live with that and bury them all deep inside.
For the first time in my life I really do know what I’m going to do in next few years.

-Hint: Finally made it! Am I?