قسمت اول – Sonder
من از اون دسته آدماییام که دوست ندارم تو گالری گوشیم عکس
نگه دارم—البته عکس و عکاسی دوست دارم و شاید اگه یه روز یه دوربین
درست حسابی بخرم و استعدادی تو خودم کشف کنم، شروع کنم به عکس گرفتن و نگه
داشتنشون. ولی با این همه، یه عکس خیلی مسخره، در واقع ازین “تایپوگرافی”ها 1 ساله که تو گالریم هست و هر
دفعه که میرم تا عکس جزوهی ملتو از توی گوشیم پاک کنم یه بارم از روی این رد میشم،
حتی یادم نمیاد، چرا؟ کی؟ و از کجا؟ پیداش کردم ولی کانسپت جالبی داره و هربار که
میبینمش سعی میکنم بیشتر به آدما دقت کنم.
قسمت دوم – Shit got real
برداشت آدما از رفتارای همدیگه خیلی متفاوته. مثلا فکر میکنم
تقریبا همهی آدمایی که میشناسم وقتی بشنون که من میخوام اپلای کنم، دلیلی که تو
ذهنشون میاد اینه که خب این از اول ام باید میرفت، اینجا جای پیشرفتی نداشت و ازین
جور مزخرفات. البته نمیدونم شایدم اگه جامعهی ما یه جور دیگه بود، من واقعا دلم
میخواست که “شکوفا” بشم ولی تنها چیزی که من از تصمیم برداشت میکنم اینه که من این
زندگیه الآنمو نمیخوام، زندگیای که شاید خیلی آدما دوست داشته باشنش ولی من دلم
نمیخواد یا بهتر بگم هیچوقت دلم نمیخواستش.
اپلای کردن برای من یعنی دل کندن، دقیقا مثل موقعی که آدمیو
که تا یه لحظه پیش دوسش داشتی، دیگه دوست نداری. بعد ازینکه حس تنفر تمام وجودتو
فرا گرفت، سعی میکنی تمام لینکای ارتباطیت باهاشو قطع کنی، شمارشو، اکانتشو،
ایمیلشو و ... (البته بماند که هیچکدوم اینا ممکنه از ذهن آدم پاک نشه. در واقع یکی
از عجیبترین پدیدههایی که راجع به آدما وجود داره اینه که میتونن حرفی که یک ثانیه پیش شنیدنو
فراموش کنن و حتی یک کلمهش هم یادشون نیاد ولی بعضی وقتا حتی 5 رقم کاملا بی معنی
که یه بار بیشتر نشنیدنش رو هم نمیتونن فراموش کنن.) منم دقیقا وقتی دل کندم،
شبیه همچین حالتی بود. به صورت تدریجی ولی یه دفعه وقتی یه روز از خواب پاشدم،
حالم از همه چی بهم خورد. دلم نمیخواست برم دانشگاه، برم سر کار، حتی حالم از تمام
آدمای توی کوچه، ترافیک خیابونا، همهچی و همهچی بهم خورد. اینجوری شد که دلم
خواست دیگه اینجا نباشم، حتی با اینکه آسمون همهجای دنیا همین رنگه. تصمیم به
رفتن من، نه از روی آرزوی پیشرفت بلکه تنها امیدم برای ادامه دادن بعد از یه
خودکشی ذهنی و شانس یه شروع دوباره بود و با تمام اینحرفا فکر کردن به اینکه به
هر احتمالی ممکنه باز هم اینجا موندگار بشم از هیچ فکر دیگهای عذاباورتر نیست.
قسمت سوم – Existential
Skepticism
درست یادم نمیاد که دقیقِ دقیقِ از کی بود ولی شاید حدود 10
سال پیش، اون موقعی که عقلم اونقدری رسید که بفهمم Matrix یعنی چی، به
این فکر کردم که Simulation in a
Simulation چه چیز خفنی میتونه باشه و یا
اینکه همهی چیزّها و آدمایی که در طول روز میبینم ساختهی ذهن مسخرهی خودم
باشن. بهرحال همیشه فکر میکردم، من اونقدری باهوش نیستم که بتونم این همه آدم
خفن و روابط پیچیده رو بتونم تو ذهن خودم بسازم و تا مدت زیادی دیگه بهش فکر نکردم
ولی یه سری فکرا مثل خوره میافتن به جون آدم، هی دوباره میان، حتی وقتی که انتظارشون
رو نداری.
کلا هر سریال مسخریای که جدیدا میبینم، یه ربطی به این
مفهوم داره و اینقدر قوی ساخته شده که تا بهش دقت نکنی متوجه نمیشی و این هی و هی
تکرار شدن کم کم باعث میشه آدم فکر کنه، خیلی بدیهیه که یه نفر بتونه فقط وجود
انتزاعی داشته باشه.
-Hint: "n. the realization that each random passerby is living a life
as vivid and complex as your own—populated with their own ambitions, friends,
routines, worries and inherited craziness."