Tuesday, November 29, 2016

Piece #60 – ¡d∩ pǝʞɔnℲ

قسمت اول Sonder

من از اون دسته آدمایی‌ام که دوست ندارم تو گالری گوشیم عکس نگه دارمالبته عکس و عکاسی دوست دارم و شاید اگه یه روز یه دوربین درست حسابی بخرم و استعدادی تو خودم کشف کنم، شروع کنم به عکس گرفتن و نگه داشتنشون. ولی با این همه، یه عکس خیلی مسخره، در واقع ازین تایپوگرافی‌ها 1 ساله که تو گالریم هست و هر دفعه که میرم تا عکس جزوه‌ی ملتو از توی گوشیم پاک کنم یه بارم از روی این رد می‌شم، حتی یادم نمیاد، چرا؟ کی؟ و از کجا؟ پیداش کردم ولی کانسپت جالبی داره و هربار که میبینمش سعی می‌کنم بیشتر به آدما دقت کنم.

قسمت دوم Shit got real

برداشت آدما از رفتارای همدیگه خیلی متفاوته. مثلا فکر می‌کنم تقریبا همه‌ی آدمایی که می‌شناسم وقتی بشنون که من می‌خوام اپلای کنم، دلیلی که تو ذهنشون میاد اینه که خب این از اول ام باید میرفت، اینجا جای پیشرفتی نداشت و ازین جور مزخرفات. البته نمیدونم شایدم اگه جامعه‌ی ما یه جور دیگه بود، من واقعا دلم می‌خواست که شکوفا بشم ولی تنها چیزی که من از تصمیم برداشت می‌کنم اینه که من این زندگیه الآنمو نمیخوام، زندگی‌ای که شاید خیلی آدما دوست داشته باشنش ولی من دلم نمی‌خواد یا بهتر بگم هیچوقت دلم نمی‌خواستش.
اپلای کردن برای من یعنی دل کندن، دقیقا مثل موقعی که آدمیو که تا یه لحظه پیش دوسش داشتی، دیگه دوست نداری. بعد ازینکه حس تنفر تمام وجودتو فرا گرفت، سعی می‌کنی تمام لینکای ارتباطیت باهاشو قطع کنی، شمارشو، اکانتشو، ایمیلشو و ... (البته بماند که هیچکدوم اینا ممکنه از ذهن آدم پاک نشه. در واقع یکی از عجیب‌ترین پدیده‌هایی که راجع به آدما وجود داره  اینه که میتونن حرفی که یک ثانیه پیش شنیدنو فراموش کنن و حتی یک کلمه‌ش هم یادشون نیاد ولی بعضی وقتا حتی 5 رقم کاملا بی معنی که یه بار بیش‌تر نشنیدنش رو هم نمی‌تونن فراموش کنن.) منم دقیقا وقتی دل کندم، شبیه همچین حالتی بود. به صورت تدریجی ولی یه دفعه وقتی یه روز از خواب پاشدم، حالم از همه چی بهم خورد. دلم نمیخواست برم دانشگاه، برم سر کار، حتی حالم از تمام آدمای توی کوچه، ترافیک خیابونا، همه‌چی و همه‌چی بهم خورد. اینجوری شد که دلم خواست دیگه اینجا نباشم، حتی با اینکه آسمون همه‌جای دنیا همین رنگه. تصمیم به رفتن من، نه از روی آرزوی پیشرفت بلکه تنها امیدم برای ادامه دادن بعد از یه خودکشی ذهنی و شانس یه شروع دوباره بود و با تمام این‌حرفا فکر کردن به اینکه به هر احتمالی ممکنه باز هم اینجا موندگار بشم از هیچ فکر دیگه‌ای عذاب‌اور‌تر نیست.

قسمت سوم Existential Skepticism

درست یادم نمیاد که دقیقِ دقیقِ از کی بود ولی شاید حدود 10 سال پیش، اون موقعی که عقلم اون‌قدری ‌رسید که بفهمم Matrix یعنی چی، به این فکر کردم که Simulation in a Simulation چه چیز خفنی می‌تونه باشه و یا اینکه همه‌ی چیز‌ّ‌ها و آدمایی که در طول روز می‌بینم ساخته‌ی ذهن مسخره‌ی خودم باشن. بهرحال همیشه فکر می‌کردم، من اون‌قدری باهوش نیستم که بتونم این همه آدم خفن و روابط پیچیده رو بتونم تو ذهن خودم بسازم و تا مدت زیادی دیگه بهش فکر نکردم ولی یه سری فکرا مثل خوره میافتن به جون آدم، هی دوباره میان، حتی وقتی که انتظارشون رو نداری.
کلا هر سریال مسخری‌ای که جدیدا می‌بینم، یه ربطی به این مفهوم داره و اینقدر قوی ساخته شده که تا بهش دقت نکنی متوجه نمیشی و این هی و هی تکرار شدن کم کم باعث میشه آدم فکر کنه، خیلی بدیهیه که یه نفر بتونه فقط وجود انتزاعی داشته باشه.


-Hint: "n. the realization that each random passerby is living a life as vivid and complex as your own—populated with their own ambitions, friends, routines, worries and inherited craziness."

Saturday, April 9, 2016

Piece #59 – No Surprises!

Part I: Fill my Bucket

سیستم حسی بدن ما توی بعضی از قسمتاش مشکلات اساسی داره، مثلا تو لحظه‌هایی که هوا بیش از حد سرده و داریم یخ می‌زنیم توی یه قسمتایی از بدنمون احساس گرما می‌کنیم. در مورد آدما هم فکر می‌کنم این موضوع تا حدی وجود داره.
یادم میاد توی اولین روز دبیرستان، در اولین اینترکشنم با یکی از همکلاسیام برای اولین از یه نفر متنفر شدم. نمیدونم این احساس تنفر توی 14، 15 سالگی چه منشا‌ ای می‌تونه داشته باشه ولی هر چی که بود بعد از 4 سال، اون آدمو برام به دوست داشتنی‌ترین آدم دوره‌ی دبیرستان تبدیل کرد. ما خیلی تفاوت‌های زیادی داشتیم، اول از همه که لایف استایل‌هامون از پایه باهم متفاوت بود و خیلی خوب می‌دونستیم که هیچوقت نمی‌تونیم برای هم دیگه بهترین دوست باشیم ولی بعضی وقتا بهترین دوست یه نفر بودن اصلا مهم نیست، مهم اینه که آدما اگه سالی یه بار هم بهم میرسن، اینقدر بدون حاشیه با هم دیگه از افکار و زندگیشون حرف بزنن که انگار نه انگار از آخرین دیدارشون ماه‌هاست که می‌گذره.

 من خودم هر بار که مریض می‌شم، اولین فکری که می‌کنم اینه که من شاید سرطان گرفته باشم و بزودی دیگه از شر این زندگی بی سر و ته خلاص بشم ولی برای اغلب هم سن و سالای من تصور اینکه به این زودی‌ها واقعا بمیرند خیلی دور از ذهنه.
وقتی تو اینستاگرام دیدم که همه دارن از مردن دوست داشتنی‌ترین دوست دوره‌ی دبیرستانم حرف میزنن، علی رغم خواسته‌ی درونیم، هیچ حسی بهم دست نداد. فکر می‌کردم که باید خیلی ناراحت بشم و یا حداقل برای یه لحظه‌ام که شده توی قلبم یه جور احساس خالی شدن بکنم ولی دقیقا هیچ حسی خاصی بهم دست نداد. تنها فکری که کردم این بود که چرا وقتی آدمای خوشحال‌تر از من دیگه تو این دنیا نیستن، من همچنان باید زنده بمونم ؟
تا قبل از اون لحظه فکر می‌کردم که حالم خیلی خوب شده و احساس سنگینی نکردن تو سینم موقع نفس کشیدن نشون میده که دیگه دلتنگی‌آم و ناراحتی‌آم همشون از بین رفتن. ولی اینا همه دلیلش این بود که من دیگه هیچ حسی ندارم. نمیدونم چرا ولی دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم که احساسات ما مثل یه تعداد سطل آب می‌مونه که وقتی زیاد ازشون استفاده می‌کنیم، تموم میشن و باید امیدوار باشیم که یه روزی یجوری دوباره اون سطلا پر بشن.


Part II: Schizophrenic

نمیدونم چطور یه نفر می‌تونه هم از یه چیزی خوشش بیاد و هم بدش بیاد. چطور یه مسیریو با اطمینان انتخاب کنه وقتی هیچ هدفی نداره. چطور کار کنه وقتی از کارش متنفره. چطور درس بخونه وقتی به علم علاقه‌مند نیست. چطور زندگی کنه وقتی هیچکسو واقعا دوست نداره. اگه واقعا هیچکس اینجوری حس نمی‌کنه پس قطعا من یه باگ خیلی بزرگ تو خلفت جامعه‌ی بشری بحساب میام.

من همیشه احساس کردم که تو لحظات حساس زندگیم، مسیرای اشتباهیوو انتخاب کردم ولی هیچ وقت از انتخاب کردن هیچ کدومشون واقعا واقعا پشیمون نبودم چون می‌دونستم با منطق عقلی اغلب آدما اون تصمیما بهترین انتخابا بودن ولی مساله اینجاست که درست‌ترین مسیر همیشه بهترین مسیر نیست. شاید من در آینده همچنان آدم خوبی باقی بمونم، شاید پولدار بشم، شاید به آدما کمک کنم و خیلی شایدای دیگه ولی آخر آخر همه‌ی اینا چیزی که مهمه اینه که من هیچ کدوم ازینارو دوست نداشتم و حتی مطمئن هم نیستم که مسیر‌های دیگه هم می‌تونست فرق بزرگی توی این موضوع ایجاد کنه.

اینکه آدم خودش بفهمه که داره خودشو تکرار می‌کنه چیز خیلی خوبی نیست.

-Hint:” A heart that's full up like a landfill, A job that slowly kills you, Bruises that won't heal.”