خواندن این چند خط تو کتاب " دوست بازفته
" برام جالب بود، سوال هایی بود که شاید قبلا خیلی از خودم پرسیده بودم.
"اما کمی بعد، پیامد های آن همه خوشی
نمودار شد. از ترس آنچه ممکن بود فردا اتفاق بیافتد خوابم نمی برد. نکند همه چیز
را فراموش کرده یا از دوستی با من پشیمان شده باشد ؟ نکند با نشان دادن این که تا
چه حد به دوستی با او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم ؟ آیا باید خودم را محتاط تر
و خوددار تر نشان می دادم ؟ مبادا درباره ی من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آن ها
به او توصیه کنند که او با یک پسر یهودی دوست نشود ؟ به همین گونه به شکنجه ی خود
ادامه می دادم تا این که سرانجام به خواب رفتم، و همه ی شب را ناراحت خوابیدم."
قبلا اگه این فکر از ذهنم می گذشت که باید
دنبال دوست صمیمی بگردم شاید کاملا طبیعی بود ولی الآن
دیگه بعد از فروکش کردن اتفاقای عجیب و غریب چند سال گذشته و دیدن تقریبا همه جور آدمی توی
زندگیم، خوب می دونم که تمام دوستی هایی که خواستم بدسشون بیارم و براشون تلاش
کردم ولی اتفاق نیافتادن شاید اصلا نباید پیش میومدن.
به نظرم "دوست صمیمی" از اون دست
اتفاقاییه که فقط باید منتظرش شد تا پیدا بشه. هر چقدرم که احساس شباهت وجود داشته
باشه بین من و آدمایی که شاید فقط چند دقیقه ببینمشون و باهاشون حرف برنم، اگه حس
متقابلی وجود نداشته باشه، هیچ وقت اون رابطه ای که باید شکل بگیره، شکل نمی گیره.
الآن دیگه ترجیح میدم برای نگه داشتن اون
چیزایی که بدست آوردم تلاش کنم.
* - Dido's Lament (Watch)
-Hint: “As time goes on, you'll
understand. What lasts, lasts; what doesn't, doesn't. Time solves most things.
And what time can't solve, you have to solve yourself.” ― Haruki Murakami, Dance Dance Dance
No comments:
Post a Comment