از وقتی ده سالم بوده تا الآن هر چندوقت یه بار
خواب میبینم که وسط یه دشت خیلی خیلی سبز دارم راه میرم. روبروم یه جنگله، ارتفاع
درختش به قدری زیاده که آسمون دیده نمیشه. سه طرف دیگه ام تا چشم کار میکنه فقط
چمن هست. دارم دنبال یه چیزی میگردم که نمیدونم چیه!
ناخودآگاه راه میافتم به سمت اون جنگل. همه جا یه شکل و زیبا و بی نقصه. کوچکترین تفاوتی وجود نداره که بتونم یه مسیر مشخص دنبال کنم.
ناخودآگاه راه میافتم به سمت اون جنگل. همه جا یه شکل و زیبا و بی نقصه. کوچکترین تفاوتی وجود نداره که بتونم یه مسیر مشخص دنبال کنم.
کلی راه میرم و از روی کلی درخت افتاده میپرم.
بلاخره خسته میشم میشینم یه جا.
بعد از یه مدت، بارون تند شروع به باریدن
میکنه، بالاسرم یه تیکه ی خالی از درخت
هست که میتونم از اون جا آسمونو ببینم ولی هیچ ابری نیست. بلند میشم دستامو بلند
میکنم روبه آسمون، چشمامو میبندم، دور
خودم میچرخم و میخندم. مثل اینکه خوشحال ترین آدم روی زمینم.
بعدش پژواک صدای خنده هام تو جنگل باعث میشه از
خواب بپرم. هر دفعه از خودم میپرسم چه اتفاقی ممکنه بیافته
که یه روز انقد خوشحال بشم.
-Hint: Happy.