Friday, November 8, 2013

Piece #30 – Once in a Lifetime

بعضی اتفاقا فقط یه بار تو زندگی آدم میافته،

هنوز یه سال نگذشته بود از موقعی  که مامانم تونسته بود منو راضی کنه که برم کلاس پیانوی فرهنگسرای نزدیک خونمون،
منی که تا قبل از اون روز تاحالا برای یک جمع بیش از 5 نفر حرفم نزده بودم، باید میرفتم برای یه سری اجرا میکردم.
2 تا آهنگ باید میزدم که یادم نیست اولیش چی بود ولی دومیش مون لایت بود 
وقتی آهنگ دومم تموم شد، یه خانمی که هیچ وقت ندیدمش از اون ته گفت : "براوو"
تنها باری که تونستم به خودم افتخار کنم همون لحظه بود

بعد از اون بود که فهمیدم یه آهنگ خیلی ساده میتونه بهترین آهنگی باشه که تو کل زندگیم میشنوم

مرسی که بهم یاد دادی پیانو زدن و درست آهنگ گوش دادن رو ...
مرسی شرمین، 
مرسی بتهوون

پ.ن: نمیدونم چی شد که از یه جایی به بعد اجراهام همه خراب شد ...

Friday, November 1, 2013

Piece #29 – I don't like weird Fishes / They may Eat me alive

بعد از کلی کش و قوس بلاخره تونستم خودم راضی کنم تا از جایی که هستم بلند شم و ببینم کجام. وقتی درست اطرافم نگاه کردم، فهمیدم که خیلی وقته که  خودم با خاطراتم اون پایین چال شده بودیم.
فهمیدم که میتونم برای همیشه تنها زندگی کنم فقط یه اتاق 4×4 میخوام که یه پیانو وسطش باشه با کلی کتاب ...


-Hint: Listening to Ólafur Arnalds - Brim

 من اینجا توی این ماجرا گیر افتاده بودم، فکر می کردم حسابی از دنیا عقب مانده ام. دیگر به موسیقی گوش نمی دادم و اصلا تلویزیون نمی دیدم، نمی خواستم بدانم چه چیزی دارد اتفاق می افتد، برای اینکه دانستن اش باعث می شد حس مردن بهم دست دهد. غافل از آنکه دنیا از اول همان گونه بوده که الآن هست.