Part I: Fill my Bucket
سیستم حسی
بدن ما توی بعضی از قسمتاش مشکلات اساسی داره، مثلا تو لحظههایی که هوا بیش از حد
سرده و داریم یخ میزنیم توی یه قسمتایی از بدنمون احساس گرما میکنیم. در مورد
آدما هم فکر میکنم این موضوع تا حدی وجود داره.
یادم میاد
توی اولین روز دبیرستان، در اولین اینترکشنم با یکی از همکلاسیام برای اولین از یه نفر متنفر شدم. نمیدونم این احساس تنفر توی 14، 15 سالگی چه منشا ای میتونه
داشته باشه ولی هر چی که بود بعد از 4 سال، اون آدمو برام به دوست داشتنیترین آدم
دورهی دبیرستان تبدیل کرد. ما خیلی تفاوتهای زیادی داشتیم، اول از همه که لایف
استایلهامون از پایه باهم متفاوت بود و خیلی خوب میدونستیم که هیچوقت نمیتونیم
برای هم دیگه بهترین دوست باشیم ولی بعضی وقتا بهترین دوست یه نفر بودن اصلا مهم
نیست، مهم اینه که آدما اگه سالی یه بار هم بهم میرسن، اینقدر بدون حاشیه با هم
دیگه از افکار و زندگیشون حرف بزنن که انگار نه انگار از آخرین دیدارشون ماههاست
که میگذره.
من خودم هر بار که مریض میشم، اولین فکری که میکنم
اینه که من شاید سرطان گرفته باشم و بزودی دیگه از شر این زندگی بی سر و ته خلاص
بشم ولی برای اغلب هم سن و سالای من تصور اینکه به این زودیها واقعا بمیرند
خیلی دور از ذهنه.
وقتی تو
اینستاگرام دیدم که همه دارن از مردن دوست داشتنیترین دوست دورهی دبیرستانم حرف
میزنن، علی رغم خواستهی درونیم، هیچ حسی بهم دست نداد. فکر میکردم که باید خیلی
ناراحت بشم و یا حداقل برای یه لحظهام که شده توی قلبم یه جور احساس خالی شدن
بکنم ولی دقیقا هیچ حسی خاصی بهم دست نداد. تنها فکری که کردم این بود که چرا وقتی
آدمای خوشحالتر از من دیگه تو این دنیا نیستن، من همچنان باید زنده بمونم ؟
تا قبل از
اون لحظه فکر میکردم که حالم خیلی خوب شده و احساس سنگینی نکردن تو سینم موقع نفس
کشیدن نشون میده که دیگه دلتنگیآم و ناراحتیآم همشون از بین رفتن. ولی اینا همه
دلیلش این بود که من دیگه هیچ حسی ندارم. نمیدونم چرا ولی دوست دارم اینجوری بهش
نگاه کنم که احساسات ما مثل یه تعداد سطل آب میمونه که وقتی زیاد ازشون استفاده میکنیم،
تموم میشن و باید امیدوار باشیم که یه روزی یجوری دوباره اون سطلا پر بشن.
Part II: Schizophrenic
نمیدونم
چطور یه نفر میتونه هم از یه چیزی خوشش بیاد و هم بدش بیاد. چطور یه مسیریو با
اطمینان انتخاب کنه وقتی هیچ هدفی نداره. چطور کار کنه وقتی از کارش متنفره. چطور
درس بخونه وقتی به علم علاقهمند نیست. چطور زندگی کنه وقتی هیچکسو واقعا دوست
نداره. اگه واقعا هیچکس اینجوری حس نمیکنه پس قطعا من یه باگ خیلی بزرگ تو خلفت
جامعهی بشری بحساب میام.
من همیشه
احساس کردم که تو لحظات حساس زندگیم، مسیرای اشتباهیوو انتخاب کردم ولی هیچ وقت از
انتخاب کردن هیچ کدومشون واقعا واقعا پشیمون نبودم چون میدونستم با منطق عقلی
اغلب آدما اون تصمیما بهترین انتخابا بودن ولی مساله اینجاست که درستترین مسیر
همیشه بهترین مسیر نیست. شاید من در آینده همچنان آدم خوبی باقی بمونم، شاید
پولدار بشم، شاید به آدما کمک کنم و خیلی شایدای دیگه ولی آخر آخر همهی اینا چیزی
که مهمه اینه که من هیچ کدوم ازینارو دوست نداشتم و حتی مطمئن هم نیستم که مسیرهای
دیگه هم میتونست فرق بزرگی توی این موضوع ایجاد کنه.
اینکه آدم خودش بفهمه که داره خودشو تکرار میکنه چیز خیلی خوبی نیست.
-Hint:” A heart that's full up like a landfill, A job
that slowly kills you, Bruises that won't heal.”