Saturday, July 19, 2014

Piece #44 – Strings

یه مدل بادبادکایی هست که ده پانزده  تا شکلک مختلف به فاصله های کم با نخ بهم وصل شدن، بعد فقط وقتایی میتونی همه شونو درست پشت سر هم ببینی که یا بادبادکت تا فاصله ی خوبی از زمین بالاتر رفته باشه یا اینکه داری جمعش میکنی و میخوای همه رو مرتب مثل اول روی هم  بذاری. نخی که دستته و داری دور قرقره می بندیش، هی این شکلکا رو بهت نزدیک تر میکنه، به هر کدوم که میرسی میتونی هرطرفشو با دقت نگاه کنی و بعد بری سراغ بعدی تا اینکه آخر سر اینا همهشون مثل روز اول دوباره بچسبن بهم دیگه.

 من یه سیستمی دارم که وقتی خیلی بی هدف یه جا بمونم انقد بهم میریزم که حتما باید راه بیافتم تو خیابون آهنگ گوش بدم، فکر کنم و پیاده این ور اون ور برم، یادمه یه روز حتی از خونمون تا تجریش پیاده رفتم و برگشتم ولی مقصدش اصلا مهم نیست، تنها چیزی که مهمه اینه که اونقد برم تا یه جور تخلیه ی روانی  اتفاق بیافته.
ولی امروز وقتی از خونه اومدم بیرون دلم خواست تا بجای راه رفتن بی هدف، برم یه جا بشینم. نمیدونستم دقیقا کجا میخوام برم ولی ازونجایی که انقلاب پر از کافه است تصمیم گرفتم برم اونجا.
 همینطوری تو عالم هپروت رفتم تا سوار نزدیک ترین مترو بشم تا خودمو به مقصدی که هنوز نمی دونم کجاست نزدیک تر کنم.
وقتی قطار به ایستگاه فردوسی رسید، هوس کردم یه کم برم توی کافه رومنس بشینم. همینطوری که داشتم راجع چیزای مختلف فکر می کردم و از پله های مترو بالا می رفتم. بنظرم اومد که یه سری خط جدید کف سالن اضافه شده، با خودم فکر کردم شاید می خواستن جایی رو رنگ کنن و رنگ اینطوری ریخته رو زمین.
خطا یه جور جالبی بودن، در عین اینکه آدم در نگاه اول فکر می کرد هیچ نظمی ندارن، کاملا منظم بنظر می رسید، انگار قراره آدمو به یه جایی برسونن. تصمیم گرفتم همینطوری دنبالشون برم ببینم به کجا میرسن ولی وقتی از در مترو خارج شدم دیگه همه چی تموم شد. هیچ اثری از مسیر رنگ روی زمین نبود. یه کم دور و بر نگاه کردم ولی بازم چیزی نبود. یه دست فروشی نشسته بود بغل ایستگاه از این کتابای قدیمی می فروخت. یکم وایسادم تا یه نگاهی به کتابا بندازم.
یهو یکی زد به شونم، برگشتم دیدم یه دختری یه کتاب سفید دستشه و اونو به سمتم دراز کرده، منم گرفتمش. سعی کردم اسمشو پیدا کنم یا حداقل بفهمم راجع به چیه ولی هیچ نوشته ای توش نبود، فقط هر صفحه شو یه رنگ کرده بودن. این بود که چیزی پیدا نکردم. خواستم از دختر بپرسم که این چیه ولی از اینکه با پررویی تندی کتابو از دستش کشیده بودم، روم نمیشد سرمو بلند کنم.همین که داشتم با خودم کلنجار می رفتم، بهو دست فروش پشت سرم گفت:" آقا برو اونور وایسا! همه ی بساط مارو رنگی کردی!"

تو زندگی من خیلی چیزا شبیه این بادبادکان، اولش معلوم نیست که بیشتر از یکین یا اصلا یجوری بهم دیگه وصلن ولی یکم که میگذره نخ نازک بینشون پیدا میشه. اغلب اوقات فکر میکنم شاید بهتر باشه اون نخی که دستمه رو ول کنم تا همه ی اینارو باد ببره. مهم نیست که همه ی زحمتام هدر برن چون از کجا معلوم دوباره بادبادک دیگه ای پیدا نشه. ولی هنوز جراتشو پیدا نکردم.

چه خوب می شد اگه یه نخ نازک ام بین ذهن من و تو وجود داشت.




-Hint: What If ? 

No comments:

Post a Comment