Sunday, July 20, 2014

Piece #45 – It was Just a Dream!

بعضی آدما هستن که خیلی زود خوشحال میشن. خوشحالی ای که  شاید باعث و بانیش یه اتفاق خیلی ساده و کوچک باشه. مثل دیدن لبخند یه بچه، شنیدن یه موسیقی تو مغازه ای که رفتی توش تا خرید کنی یا گذشتن از کنار یه آدم نا آشنا که تو رو یاد کسی بندازه که خیلی وقته ندیدیش.
منم خیلی سعی کردم اینطوری بشم ولی انگار هیچ کدوم از این اتفاقای کوچک روزمره به اندازه ای که باید کافی نبودن، شاید یه موقعی یه نفر یا یه اتفاق یا حتی یه خواب که دیگه یادم نیستش، باعث شد تا توقعم از خودم، از زندگیم و از محیط اطرافم خیلی زیاد بشه. بخاطر همین برای راضی نگه داشتن و خوشحال کردن خودم مجبور شدم کارای یکم بزرگتر بکنم. اولش پیش خودم کلی ذوق می کنم از اینکه قراره یه کار نسبتا بزرگ انجام بدم.
چیزی که همیشه منو خوشحال می کرده موسیقی بوده. یه چند سالی میشه که فرانتز لیست (Liszt) کشف کردم، هربار که نمیدونستم به چی گوش بدم میرفتم سراغ آهنگ Liebesträume (Dreams of Love) یا آهنگ La Campanella و موقع شنیدنشون حس می کردم دارم از بالای یه پرتگاه همینطوری که باله طور تو هوا میرقصم و پایین میام. این حس یا بهتره بگم رویا کلی خوشحالم می کرد.
تا اینکه یه ماه پیش، به خودم قول دادم تا تمرین کنم و سعی کنم با پیانو Liebesträume بزنم. با اینکه کلی کار داشتم ولی تقریبا هرروز اگه شده یه بار تمرین کردم تا چیزی که میزنم یه کم شبیه آهنگ بشه. از اینکه دارم کاریُ میکنم که خیلی دوست دارم و اگه بتونم از پسش بر بیام باعث میشه تا خودمُ به خودم ثابت کنم و از این فکر که من یه آدم بی خاصیت ام رها بشم، هر روز کلی خوشحال می شدم. الآن بعد از اون همه زحمت بلاخره از پیانوی خونمون میشه صدایی شبیه آهنگی که خیلی برام خاص بود رو شنید ولی من اونطوری که انتظار داشتم خوشحال نشدم.
الآن حس میکنم اون چیزی که قبلا فکر می کردم خیلی بزرگ و خاصه، اصلا بزرگ نبوده. و تنها نتیجه ای که میتونم بگیرم اینه که نباید به یه سری چیزا زیاد از حد نزدیک شد، چون شاید احتمال این وجود داشته باشه که  ارزششون از دست بدن. اون چیزایی که خیلی با ارزشن، باید همیشه مقدس نگه داشت، نباید بیش از حد راجع بهشون فکر کرد، نباید بهشون نزدیک شد تا همیشه همونطوری که هستن باقی بمونن، حالا میخواد اون چیز با ارزش یه فکر یا عقیده باشه یا یه آدم،یه آهنگ یا یه کتاب.

البته یه احتمال دیگه ام هست که من فقط عاشق اسم آهنگ شده بودم نه خودش و همه ی این حرفا غلط باشه.

-Hint: "It's Okay. Life doesn't have to be prefect, It just has to be Lived."  Dexter Morgan

Saturday, July 19, 2014

Piece #44 – Strings

یه مدل بادبادکایی هست که ده پانزده  تا شکلک مختلف به فاصله های کم با نخ بهم وصل شدن، بعد فقط وقتایی میتونی همه شونو درست پشت سر هم ببینی که یا بادبادکت تا فاصله ی خوبی از زمین بالاتر رفته باشه یا اینکه داری جمعش میکنی و میخوای همه رو مرتب مثل اول روی هم  بذاری. نخی که دستته و داری دور قرقره می بندیش، هی این شکلکا رو بهت نزدیک تر میکنه، به هر کدوم که میرسی میتونی هرطرفشو با دقت نگاه کنی و بعد بری سراغ بعدی تا اینکه آخر سر اینا همهشون مثل روز اول دوباره بچسبن بهم دیگه.

 من یه سیستمی دارم که وقتی خیلی بی هدف یه جا بمونم انقد بهم میریزم که حتما باید راه بیافتم تو خیابون آهنگ گوش بدم، فکر کنم و پیاده این ور اون ور برم، یادمه یه روز حتی از خونمون تا تجریش پیاده رفتم و برگشتم ولی مقصدش اصلا مهم نیست، تنها چیزی که مهمه اینه که اونقد برم تا یه جور تخلیه ی روانی  اتفاق بیافته.
ولی امروز وقتی از خونه اومدم بیرون دلم خواست تا بجای راه رفتن بی هدف، برم یه جا بشینم. نمیدونستم دقیقا کجا میخوام برم ولی ازونجایی که انقلاب پر از کافه است تصمیم گرفتم برم اونجا.
 همینطوری تو عالم هپروت رفتم تا سوار نزدیک ترین مترو بشم تا خودمو به مقصدی که هنوز نمی دونم کجاست نزدیک تر کنم.
وقتی قطار به ایستگاه فردوسی رسید، هوس کردم یه کم برم توی کافه رومنس بشینم. همینطوری که داشتم راجع چیزای مختلف فکر می کردم و از پله های مترو بالا می رفتم. بنظرم اومد که یه سری خط جدید کف سالن اضافه شده، با خودم فکر کردم شاید می خواستن جایی رو رنگ کنن و رنگ اینطوری ریخته رو زمین.
خطا یه جور جالبی بودن، در عین اینکه آدم در نگاه اول فکر می کرد هیچ نظمی ندارن، کاملا منظم بنظر می رسید، انگار قراره آدمو به یه جایی برسونن. تصمیم گرفتم همینطوری دنبالشون برم ببینم به کجا میرسن ولی وقتی از در مترو خارج شدم دیگه همه چی تموم شد. هیچ اثری از مسیر رنگ روی زمین نبود. یه کم دور و بر نگاه کردم ولی بازم چیزی نبود. یه دست فروشی نشسته بود بغل ایستگاه از این کتابای قدیمی می فروخت. یکم وایسادم تا یه نگاهی به کتابا بندازم.
یهو یکی زد به شونم، برگشتم دیدم یه دختری یه کتاب سفید دستشه و اونو به سمتم دراز کرده، منم گرفتمش. سعی کردم اسمشو پیدا کنم یا حداقل بفهمم راجع به چیه ولی هیچ نوشته ای توش نبود، فقط هر صفحه شو یه رنگ کرده بودن. این بود که چیزی پیدا نکردم. خواستم از دختر بپرسم که این چیه ولی از اینکه با پررویی تندی کتابو از دستش کشیده بودم، روم نمیشد سرمو بلند کنم.همین که داشتم با خودم کلنجار می رفتم، بهو دست فروش پشت سرم گفت:" آقا برو اونور وایسا! همه ی بساط مارو رنگی کردی!"

تو زندگی من خیلی چیزا شبیه این بادبادکان، اولش معلوم نیست که بیشتر از یکین یا اصلا یجوری بهم دیگه وصلن ولی یکم که میگذره نخ نازک بینشون پیدا میشه. اغلب اوقات فکر میکنم شاید بهتر باشه اون نخی که دستمه رو ول کنم تا همه ی اینارو باد ببره. مهم نیست که همه ی زحمتام هدر برن چون از کجا معلوم دوباره بادبادک دیگه ای پیدا نشه. ولی هنوز جراتشو پیدا نکردم.

چه خوب می شد اگه یه نخ نازک ام بین ذهن من و تو وجود داشت.




-Hint: What If ? 

Sunday, July 6, 2014

Piece #43 – Enter The Void

بنظرم بهترین ویژگی ذهن ما ها تصور کردنه، هر جا و تو هر شرایطی که باشیم می تونیم برای چند لحظه بریم جایی که دوست داریم و از کابوس واقعیت رها بشیم.
ولی
تو دنیایی که من برای خودم ساخته بودم، همه چیز سفید و بدون رنگ بود. من مطمئن بودم که تو یه جزیره سرسبز و قشنگ زندگی می کنم ولی ازونجایی که مرز بین هیچ چیزی مشخص نبود، هیچ وقت با چشمای خودم هیچ کدوم اینارو ندیده بودم. از شنیدن صدای پچ پچ آدم های که معلوم نبود، خیلی دورن یا خیلی نزدیک احساس زنده بودن می کردم.
وقتی برای اولین بار خورشید جزیره ی ما طلوع کرد، نور سیاه اون همه جا رو روشن کرد، مردمی که هیچوقت هیچ رنگی ندیده بودن، با پیدا شدن کالبد های سر تا پا سیاهشون نتونستن این همه زشتی رو یه جا تحمل کنن و شروع کردن به نابود کردن همدیگه.
از خون سیاه آدما همه جا و همه چیز سیاه شد، دنیای بی رنگ ما که تا چند ساعت قبل هیچ بعدی نداشت، حالا چیزی بیشتر از یه مشت خط خطی با ذغال سیاه نبود.
نمیدونم چی میشه اسمشو گذاشت ولی تابیدن مستقیم نور خورشید روی من باعث شده بود که حتی یه لکه ی سفید ام روی بدن من وجود نداشته باشه تا کسی بخواد بهم نزدیک شه، انگار فقط من بودم که از این وحشی گری قسر در رفته بود.
همه جا سیاه بود و ساکت. نشنیدن هیچ صدایی حتی صدای فریاد های خودم نمیذاشت تا کمی از این حس مرده بودن کاسته بشه. با همه ی اینا یه جور حس عجیب به من می گفت که من تنها موجود این دنیا نیستم.
دلم میخواست تا دنبال موجودی جز خودم اونجا بگردم ولی من تو اون سرزمین هیچ جایی رو بلد نبودم. هربار که نفس می کشید حرکت هوای بازدمش پوست دستم را لمس می کرد ولی انگار اون موجود دیگه فرسنگ ها با من فاصله داشت. فقط می تونستم همون جا باقی بمونم و آرزو کنم که این سیاهی منو به یه دنیای رنگ تر ببره.

هیچوقت نتونستم درست خودمو بفهمم ولی شاید 22 سال زندگی کردن تو این جامعه و شنیدن امید های واهی از همه سمت و دل بستن به آرزوهایی که همه مون خوب می دونیم هیچوقت عملی نمیشن، باعث میشه رویاهای من، خودشون یه کابوس ترسناک تر باشن.



-Hint: "It is a good viewpoint to see the world as a dream. When you have something like a nightmare, you will wake up and tell yourself that it was only a dream. It is said that the world we live in is not a bit different from this." - Hagakure