بستن چشمام و تصور کردن یه
تصویر موقع گوش دادن آهنگ، یکی از کارایی که من از انجام دادنش لذت می برم. فقط
اون موقع است که احساس می کنم درست شنیدم و تونستم شاید حسی که آهنگساز موقع نوشتن
آهنگ/لیریک داشته را درک کنم.
Judgement
از آخرین باری که ساعتمو
نگاه کردم فقط 1 دقیقه گذشته بود و من هنوز داشتم همون صفحه ای می خواندم که 1
ساعت پیش علامت لای کتاب به من نشون داده بود. دقیق یادم نمیاد که کی اومد ولی از
وقتی اومده بود، میتونستم هیکل تارش رو گوشه ی سمت چپ تصویری که از لحظه ی نشستنم
پشت میز تغییر توی زاویه اش ایجاد نشده بود ببینم. انگار اون فقط اومده بود که منو
تماشا کنه، سنگینی نگاه چشمای سیاهش باعث می شد نتونم روی هیچ چیزی جز تکون نخوردن
تمرکز کنم.
فقط سعی کردم هدفون های توی
گوشمُ محکم تر کنم تا صدای حرف زدن آدم هایی که روی بقیه میز ها نشسته بودن،
حواسمُ پرت نکنه. همون لمس کوتاه انگشتام با گوشم کافی بود تا بفهمم تمام صورتم
سرخ شده ولی از ترس دیدن بیشتر اون نمی تونستم تکونی بخورم. از آخرین قهوه ای که
پیشخدمت کافه آورده بود چیزی باقی نمونده بود ولی یه بار دیگه اونو بلند کردم تا
از خالی بودنش مطمئن بشم.
خواستم سیگاری روشن کنم تا
شاید آرامش لحظه ای باعث بشه تا از سرخی صورتم کم بشه ولی از سوختن آخرین نخ
سیگارم می ترسیدم چون بعدش باید برای بیرون رفتن از کنار اون رد می شدم.
بعد از کلی کلنجار رفتن با
خودم، تکه کاغذ کوچک سفیدی، که روش خطای عجیبی کشیده شده بود، و از لای کتابم
پیداش کرده بودم، برداشتم و سعی کردم بین بیشترین فضای خالی بین خط ها چند کلمه ای
بنویسم.
من تصمیم مو گرفته بودم، نمی
تونستم تا ابد گرفتار یه نگاه همین جا بمونم. ساعتمو نگاه کردم ولی باز 1 دقیقه
بیشتر از دفعه ی قبلی تغییری توش ایجاد نشده بود.
یه اسکناس ده هزار تومنی زیر
نلبکی گذاشتم. آخرین نخ سیگار از پاکت برداشتم و لای لب هام گذاشتم. صفحه ای که
منو 1 ساعت پیش به خوندن خودش دعوت کرده بود بستم به امید اینکه هیچ وقت دوباره
بهش نرسم.
وقتی یه دقیقه دیگه گذشت از
جام بلند شدم، به سمت اون رفتم، میخواستم کاغذ رو بهش بدم. وقتی به نزدیک میزی که
نشسته بود رسیدم، چشمامو بستم و رومو به سمتش کردم. از قبل خوب توی ذهنم همه
فاصله ها رو برانداز کرده بودم، وقتی کاغذ رو از دستم گرفتت ناخودآگاه چشمامو باز
کردم. چهره اون حتی چیزی شبیه چهره هم نبود، بیشتر مثل پرتره ای بود که نقاش ـش
بعد از اینکه نتونسته بود کاملش کنه اونو با ذغال سیاه کرده بود، فقط دوتا چشم
درشت سیاه بود که از اون باقی مونده بود. رومو به سمت کافه چی کج
کردم، و به اسکناس روی میز اشاره کردم. اون سرش رو به نشانه ی تشکر تکون داد. راهمو
به سمت در ادامه دادم و قبل از اینکه در رو باز کنم آخرین نخ سیگارم روشن می کردم.
Scherzo No.2 in B Flat
Minor
کوه ها برای من جز جاهای
زیبا محسوب میشن، دیدن ضمختی سنگ ها و خاک در کنار درختا و سبزه های اطراف و
دوردست حس زندگی کردن به آدم میده ولی اون کوهی که من داشتم ازش بالا میرفتم انگار
کسی تاحالا به خودش اجازه نداده بود سمتش بیاد، نه از جهت که جای خطرناکی باشه یا
خیلی بلند باشه. یه جاده ی سنگلاخ طور با شیب 50 درجه که تا چشم کار می کرد دره
های اطرافشُ خاک قهوه ای تیره پر کرده بود، خاکی که علی رغم ظاهرش گویا اصلا
حاصلخیز نبود. جاده انقد شیب زیادی داشت که نمی تونستم ته شو ببینم یا حتی تصور
کنم، انگارتا ابد ادامه داشت.
از فرط خستگی و عصبانیت از
رفتن راهی که به هیچ جا منتهی نمیشه، هی هوس برگشتن می کردم ولی حتی راه برگشت هم
طولانی تر بنظر می رسید و خب تنها یه امید شاید پوچ و الکی یا یه علامت سوال بزرگ
توی ذهنم بود که باعث می شد به راه رفتنم ادامه بدم. نمی دونستم از اول چرا و کی
حتی به سمت قله ی این کوه قدم برداشته بودم ولی گویا چاره ی دیگه نبود.
بعد از چندین ساعت بلاخره
اون راه دور و دراز تهش مشخص شد اما ندیدن تفاوتی توی مسیر منو خشمگین تر می کرد.
وقتی به بالای کوه رسیدم، یهو همه چی عوض شد، همه جا رنگی شد. شاید سختی کشیدن بود
که باعث شده بود چشمام جایی رو نبینه و همه چیز پیش خودم زشت تصور کنم ولی وایسادن
روی بالاترین نقطه ی کوهی که تا چشم کار می کرد مسطح و سبز بود و دیدن گل های
زیبای کنار مسیری که اومده بودم، زیباترین حسی بود که تا بحال تجربش کردم.
از وقتی چشمامو باز کردم،
دیگه هیچ جایی به اون زیبایی ندیدم.
-Hint: “I wish I could
throw off the thoughts which poison my Happiness, but I take a kind of pleasure
in indulging them.” - Chopin