یادم میاد وقتی یه کم کوچکتر بودم، همیشه "عشق" به نظرم یه واژه ی
بی معنی میومد. یعنی راستش فکر میکردم، این
که یه نفر فقط به خاطر غریزش که حالا اسمش گذاشته علاقه حاضر باشه برای یه نفر
دیگه هر کاری کنه، بیشتر شبیه یه افسانه میاد تا واقعیت. یه مشت خزعبل که یه سری آدم فقط برای رفع نیاز جنسیشون سر هم میکنن. بعدم
که خرشون از پل گذشت همه چی یادشون میره. هیچ گونه ارتباطی بین خودم و این کلمه
نمی دیدم !
الآن که چند سال از اون موقع میگذره،
دیگه مثل قبل فکر نمیکنم. الآن که دارم به مونلایت بتهوون گوش میدم فقط
یه نفر هست
که میتونم بهش فکر کنم، ولی خب دیروز یه چیزی خوندم که یه کم باعث شد
نظرم عوض بشه :
" عاشق
حقیقی به عشق خود به معشوقش می بالد، نه به معشوق جسمیت یافته خویش. که گاه معشوق
غیر جاودانه، حایلی است میان عاشق و عشق جاودانه اش. خوبی و زیبایی بیش از آن که
در معشوق باشد در عشق است. معشوق من هر قدر هم که زیبا باشد به زیبایی عشق من نیست "
با خواندن این،
یه چند لحظه به خودم شک کردم ولی بعد با قاطعیت فهمیدم که این نوشته و اون افکار
بچگانم چرت محض بوده !
معشوق من باعث شد که بفهمم عشق یعنی چی ؟
پس عشق
من نمادی از زیبایی معشوق منه
به هر حال الآن
خیلی خوشحالم از این که نسبت به یه نفری که حتی مال من نیست، همچین حسی دارم. البته شاید اونم نسبت به من حسی داشته باشه ولی
درهرحال، نمیتونم داشته باشمش.
یه جورایی کم کم
دارم ایمان میارم که شاید هدفی که مدت ها دنبالش میگشتم، فقط تجربه ی این
حسه یه طرفه بوده باشه.
یکشنبه 10 مهر 1390
-Hint: نبودنت انتهای تلخ کابوس هایم بود