Friday, November 6, 2015

Piece #58 – Why do I feel weird about being human?

دست من یعنی همه چیز من :
بعد از دو ماه وقتی درشو باز کردم و دیدم 52 تا چشم سفید و 36 تا چشم سیاه همینطوری بهم زل زدن، احساس شرمندگی تمام وجودمو فرا گرفت. به دستام نگاه کردم و فکر کردم توی تمام این 24 سال، این دستام بودن که زندگی منو جلو بردن، می تونستم جای نوشتن این همه جمله‌های بی ارزش،‌همه‌ی اونارو به یه سری صدای حداقل یکم قشنگ‌تر تبدیل کنم. می‌تونستم داستان بنویسم، می تونستم با دستام همه‌ی آدمای احمقی که تو زندگیم دیدم خفه کنم تا دیگه نسلشون ادامه پیدا نکنه. میتونستم یه کد رشته‌ی دیگه ارو انتخاب کنم یا موقع کتاب خریدن، کتابای بهتری از فقسه  کتاب فروشی بردارم. می‌تونستم جای دفن کردن خیلی از حرفا تو ذهنم، یه شماره بگیرم و اونارو به یکی بگم. میتونستم دست یه نفر دیگه ارو بگیرم تا ازین پایین تر نره. از همه مهم‌تر میتونستم نقاشی بکشم.
من میتونستم از دستام خیلی بهتر استفاده کنم.

دوست قدیمی:
من یه دوستی دارم که فقط سالی یه بار میبینمش ولی تو همون چند ساعت معاشرت، حرفایی می‌شنوم که به اندازه‌ی یک سال بعدیم کافین. داستانایی میشنوم که باعث میشه حالم از آدم‌ها به طور کل به هم بخوره. این موضوع که هر کسی با هر سطح زندگی و هرجایی مشکلای خاص خودشو داره، این که به هیچکس نمیشه اعتماد کرد یا اینکه لحظه‌هایی که برای اولین بار توشون احساس درست بودن میکنی ولی برای اطرافیانت غیر قابل درکه، این‌که شهر به ظاهر قشنگ ما پر از آدمای کثافتیه که از قضا اغلبشون هم علی رغم تصور توی قشر مرفه جامعه ان، همه ی اینا واقعا ناامید کننده است. دوست ندارم اینجا باشم ولی زندگی کردن توی جایی که هیچ ریشه ای ندارم چه فایده ای داره.

دانشگاه جدید:
بعد از 5 سال، انگار دوباره داره تمام اون لحظه ها تکرار میشه، با این تفاوت که من 5 سال پیش توی جای بهتری درس می‌خوندم، سیگار نمی کشیدم، اینقدر از همه چیز ایراد نمیگرفتم، نسبت به همه چیز نظر بهتری داشتم، دغدغه‌ی نداشتن کار، بزرگ شدن و ... نداشتم یا حداقل با آدمای با میانگین هوشی بالاتری میتونستم ارتباط برقرار کنم. چشمای من دوباره دارن دنبال دوست می‌گردن ولی این بار بین آدمایی که حس بدتری نسبت بهشون دارم.


اگه کسی از من می‌پرسید من هیچ وقت دلم نمیخواست اینجوری باشم.

-Hint: “No matter what I say, no matter what I do, I can’t change what happened.”

Wednesday, October 28, 2015

Piece #57 – Irreversible

توی دنیای yi yi بیشتر آدما دنبال فرار کردن اند، فرار از خودشون، تصمیمایی که گرفتن، از تنهاییشون.
مرد تقریبا 40 ساله ای که عاشق موسیقی بوده ولی به اجبار اطرافیانش چیزی که دوست نداره رو دنبال می‌کنه، بعد از 30 سال وقتی دوباره عشق نوجوانی شو تجربه میکنه، هیچ فرقی احساس نمی‌کنه.
زنی که چون حرف جدیدی برای گفتن به مادر تو کما رفتنش نداره از زندگیش به یه کمپ کوهستانی پناه میبره ولی وقتی برمیگرده، شاید متوجه میشه که همه جای زندگیش هیچ حرف جدیدی برای زدن نداشته و فقط تکرار بوده که زندگیشو جلو می‌برده.
دختر 16 ساله ای که برای تجربه ی یه رابطه ی عاشقانه حاضر میشه تو اولین قرارش با دوست پسر بهترین یا در واقع تنهاترین دوستش با اون رابطه برقرار کنه.
شاید باهوش ترین کاراکتر این دنیا پسر 8 ساله ایه که میخواد با عکس گرفتن از پشت سر آدما چیزایی که همه میدونن هست ولی اونا نمی‌بینن رو بهشون نشون بده.



-How was it up the mountain?
-It was fine. Actually, it was much the same … Just like talking to Mother But with the roles reversed. I was like Mother, they were like me. They took turns to talk to me, the same things every time. Several times a day. I've come to realize things aren't really so complicated. Why did they ever seem so?
- Right. How can I say this? While you were away, I had a chance to relive part of my youth. My first thought was that I could make things turn out differently But they turned out the same, or not much different. I suddenly realised that even if I was given a second chance I wouldn't need it. I really wouldn't.

فک کنم همیشه یه دلیلی برای گرفتن تصمیمای درست یا غلط قبلی وجود داره، چیزی که هیچ وقت نمیشه عوضشون کرد.


-Hint:“That's what fiction is for. It's for getting at the truth when the truth isn't sufficient for the truth.”- Tim O'Brien

Friday, September 11, 2015

Piece #56 – Consign to Oblivion

There are moments in my life that I need to walk, it doesn’t really matter where I go - as long as I don’t go outside of the town. It’s like there is something on my mind that needs to get out and walking is the only solution.
I’ve been called for a job interview, I knew that the job is not much related to my education but I accepted to do the interview. When I got there they started asking me questions that anyone who have had glanced my CV, would know the answers. I didn’t care if they don’t accept me for job but it really pissed me off that they wasted my time for asking those obvious questions – not that I had more important job to do, at least I could have watched a movie.
After leaving the office, I felt like this is one of those moments that I need to walk. The office was near Valiasr St., so I got myself to the street and started walking toward north. I don’t remember what I was thinking about, maybe I was just enjoying the music playing in my earphones. Near Parkway I thought that if someone pat me on the back and ask me what am I thinking now, what am I going to answer, I knew at the moment that “Humans of New York” was in Tehran so that wasn’t much impossible. That question scrambled my thoughts and I started to think about the sentence that I’m going to say to that patting person.
I thought about the things that happened to me in the past few months. I’ve graduated from university and I was looking for job and something new to spare my time but I wasn’t much successful. I’ve always thought if I have nothing to do, there I can acquire Peace. But in these few months that I was experiencing this situation, I realized there’ll never going to be such a thing as Peace in my life. It’s one of those things that you are going to lose when you grow up.
I don’t remember where, but I’ve read something like this in a book. It said after becoming older than a certain age, you are just going to lose everything, you are going to lose your mind, health, people, love, faith, family, peace and etc. It’s just the matter of time and there is nothing you can do to stop it. You just can forget about the way you were before.
I now understand that and maybe peace is the first thing I’ve lost forever and only thing I can do is to forget.
-Hint: "I don't want to know where you are or what you do. I don't want to think about you anymore."

Sunday, August 9, 2015

Piece #55 – Razbliuto

ترجیح میدم وقتی میخوام کتاب بخونم همه خواب باشن، تا کسی وسط خوندن صدام نکنه و صداهای اطراف منو از داستان دور نکنه، ساعت از 12 گذشته و من مثل خیلی وقتای دیگه روی تختم دراز کشیدم و دارم کتاب میخونم. یهو در اتاقم باز میشه و یکی با عجله به سمتم حمله ور میشه، ناخودآگاه شروع میکنم از جام بلند شم تا لبه ی تخت بشینم ولی فاصله ام تا در اتاق اونقدری نیست که این اجازه رو بهم بده. تا به خودم میام می بینم دوباره به حالت قبلی برگشتم و یه نفر داره چاقوی بزرگشو هی سمت چپ سینه ام فرو میکنه و دوباره در میاره. اولش میترسم، منتظر یه جور حس دردم یا حسی که وقتی آدما میخوان بمیرن تجربه میکنن. ولی نه خبری از درد هست و نه خون. نمی تونم هیچ عضوی از بدنمو تکون بدم و مجبورم منتظر بمونم تا هر اتفاقی که داره میفته، تا آخر ادامه پیدا کنه. از لحظه ی ورود اون آدم به اتاق، چند ثانیه بیشتر نگذشته و من توی این مدت کم انقد دست و پامو گم کرده بودم که تا این لحظه به صورت اون آدم نگاه نکردم. وقتی به صورتش نگاه می کنم، یه چهره ی آشنا می بینم، اون خود منم. حتی لباساش، مدل حرکت کردن دستاش همه دقیقا مثل منه. بعد از چند لحظه می فهمم که میتونم پلکامو تکون بدم و چشمامو می بندم تا اگه قراره از خواب بیدار شم این اتفاق زودتر بیفته ولی هنوز وقت بیدار شدن نرسیده. وقتی دوباره بازشون می کنم اون دیگه اونجا نیست و من خودم با دستای خودم، دستایی که حسشون نمی کنم، دارم یه چاقوی خیلی بزرگ و توی قلب خودم فرو می کنم.
توی چند هفته ی گذشته بارها و بارها این خواب دیدم و هر دفعه وقتی از خواب پریدم، درست جایی از قفسه ی سینم که باید قلبم بتپه، یه جور حس خالی بودن داشتم. اون حس هردفعه شدید تر میشه، مثل یه حفره تو لوله ی آب یا یه ترک دیوار که به مرور بزرگ و بزرگ تر میشه، اون فضای خالی درون منم داره برای خودش جا باز می کنه و بزرگ میشه. نمیدونم چرا، کی، کجا ولی حس می کنم یه چیز مهمی از وجودمو از دست دادم، چیزی که هیچ وقت نمیتونم دوباره داشته باشمش.



-Hint: That empty feeling you have for someone you once loved, but no longer love.

Saturday, July 11, 2015

Piece #54 – I just wanted to have a real chat with you

هر ساعتی که از خواب بیدار شم یا از بیرون خونه برسم جز چند کار اولی که انجام میدم، اینه که وای فای گوشیمو روشن کنم، انگار همیشه منتظرم، نگرانم. نگران اینکه کسی حرفی زده باشه و من یه وقت نتونسته باشم جوابشو به موقع بدم. بعد ازون نوبت میرسه به فیسبوک، هر موقع پای کامپیوتر باشم، بیکار بشم یا از کاری که دارم می‌کنم خسته شده باشم، وقت چک کردن فیسبوکه. من از اولش عادت کردم که هر دفعه اون صحفه‌ رو باز می‌کنم انقد توش بمونم تا به آخرین جای قبلی ای که دیدم برسم، تا نکنه یه وقت چیزی از قلم افتاده باشه. قبلا توییترم بود، باید افکار ناقصی که آدمای آشنا و نا آشنا فقط برای جذب فالوعر می‌زدن و تمام و کمال می‌خوندم البته هیچ اجباری نبود ولی آدم وقتی یه کاری شروع می‌کنه بهتره درست انجامش بده. خوندن حرفای آدمای آشنا باعث میشه که آدم بفهمه که این فضا خیلی مصنوعی تر از اونیه که بشه برای مدت طولانی تحملش کرد و خب من جاش ترجیح دادم اینستاگرام چک کنم. اولا روزی 4 بار، 5 بار، در واقع هر موقعی که هرجا به اینترنت می‌رسیدم باید اینستاگرام مو چک می‌کردم که یه یدونه عکسم نباشه که از دستش بدم. اولا همه چی جدید بود، خیلی خوش رنگ و قشنگ بود ولی خب رنگ و آب زیادیم شاید یکی از دلایل کور شدن آدماست. نمیدونم اسم این همه حالت حرص و طمع برای آگاه بودن از حال آدما رو میشه چی گذاشت، ولی همش برای اینه که حس کنم که من از دنیا عقب نیافتادم. من سعی میکنم از تمام چیزایی که دونستنشون هیچ فرقی به حالم نمیکنه آگاه بشم تا جای خالی ندونستن چیزایی که واقعا برام مهمه حداقل در لحظه پر بشه.

-Hint: “This tremendous world I have inside of me. How to free myself, and this world, without tearing myself to pieces. And rather tear myself to a thousand pieces than be buried with this world within me.”
― Franz Kafka, Diaries

Saturday, July 4, 2015

Piece #53 – Bullshitism

متنفر بودن یکی از حساییه که من هیچوقت تجربه‌اش نکردم ولی شنیدن این جمله یا جمله‌های شبیه این که این نسبت به ایران خیلی خوب بود بعد از دیدن هر فیلم/تآتر/کنسرت/آهنگ یا هر هنر قابل مقایسه‌ی دیگه نزدیک ترین حس به تنفر رو توی من القا می‌کنه.
یادم میاد وقتی اول دبیرستان بودم توی کلاس زبانی که می‌رفتم ما باید بعد از فاینال هر ترم،‌ برای رفتن به کلاس بعدی، یه مصاحبه ام انجام می‌دادیم. مسئول انجام اون مصاحبه‌ها یه آقایی بود که الآن بعد از این همه سال می‌تونم به قاطعیت بگم که لهجه‌‌ی افتضاحش نسبت به دانش زبانیش بهترین ویژگیش بود. یه بخش ازون مصاحبه‌ها معمولا اینطوری بود که یه عکسی/کاریکاتوری که از مجله/روزنامه بریده شده بود به ما نشون می‌داد و ما باید راجع بهش 5 دقیقه صحبت می‌کردیم. من تا اونجا که یادم میاد توی همه‌ی کلاس‌های زبانی که در عمرم رفتم یسن همکلاسیام کوچکترین فرد بودم و اون موقع هم کوچترین نفر بعد از من سال اول دانشگاه بود. البته کم بودن سن خیلی ربطی به دانش یا قدرت بیان آدم نداره ولی من در اون شرایط اغلب اوقات نسبت به هم‌کلاسی هام راجع به موضوعی که راجع بهش بحث می‌شد حرفی برای گفتن نداشتم که الآن که می‌تونم خودمو جای سن اونا تو اون زمان بذارم این خیلی طبیعی بنظر میاد ولی خب اون زمان برام اینطوری نبود.
توی یکی از اون مصاحبه‌ها یادم میاد که عکسی که اون آقا جلوی من گذاشت ترکیبی از کره‌ی زمین و یه سری دیش ماهواره بود که توی اون‌ها پر از برج و ساختمان بود. علی رغم دفعه‌های قبلی من خیلی زود تونستم شروع به حرف زدن کنم. هنوز نمیدونم که منظور اون عکس درست فهمیده بودم یا نه ولی اون عکس ناخودآگاه باعث شد که به فکر دهکده‌ی جهانی، نزدیک‌شدن آدما بخاطر پیشرفت تکنولوژی و اینجور چیزا بیفتم. من گفتم که آدما بعد از این همه سال و این همه رشد جمعیت دارن سعی میکنن با نزدیک شدن به هم دیگه به جامعه‌ی کوچک هزار سال پیش برسن، گفتم که مرز جغرافیایی فقط برای اینه که آدما بتونن راحت‌تر از پس یه سری مشکلات بر بیان و راحت تر زندگی کنن ولی چیزی که در نهایت مهمه اینه که اونا همشون یه خانواده ان و می‌خوان با پیشرفت نکنولوژی به اون خانواده‌ی از دست رفته دوباره معنی ببخشن. نمیدونم اون حرفایی که من اون روز زدم درست بوده یا نه ولی چیزی که الآن بعد از این همه سال معلومه اینه که با اومدن فیسبوک و اینستاگرم و توییتر و در دسترس بودن همه‌ی دانش و هنر همه‌ی دنیا،‌ آدما دیگه اطلاعاتشون راجع همه‌جا خیلی بیشتر شده.
ساختن هر چیزی  شاید خیلی وابسته به تکنولوژی و  فرهنگ و مقررات اون منطقه باشه ولی فکر می‌کنم داشتن فکر و ایده فارغ از این حرفاست و اگر واقعا کسی حرفی برای گفتن داشته باشه هیچ کدوم ازینا نمیتونه جلو دارش باشه. اینکه شاید هرکسی خودشو بالاتر از بقیه می بینه و فکر میکنه که اطرافیانش اونو نمیفهمن یه یژگی مشترک بین اغلب آدماست. ما ها هم فکر می‌کنیم بهترین نژاد کل عالمیم،‌ از داشتن کوروش و زردشت تو کارنامه‌‌‌ی تاریخیمون به خودمون می‌بالیم (فقط چون پیش خودمون فکر می‌کنیم هر چی بودن از وضع موجود بهتر بودن) و از همه‌ی دنیا باهوش‌تریم( فقط چون تو ناسا چندتا ایرانی هست، یا چون ما حافظ و سعدی و خیام داشتیم) ولی همه‌ی اینا فقط بخاطر اینه که ما خودمونو توی یه شکل محدب محبوث کردیم و فکر می‌کردیم هر چیزی که توی این ناحیه باشه مربوط به ماست و بقیه‌ی آدما وجود خارجی ندارن. من اوایل فکر می‌کردم اگه وقتی بعد از دیدن یه فیلم ایرانی از سینما بیرون میام و با اینکه شاید اطلاعات سینماییم خیلی خیلی کمتر از آدمیه که اون فیلمو ساخته میتونم پیش خودم کلی ایراد بگیرم از فیلمی که دیدم ولی در مورد فیلم‌های خارجی این اتفاق خیلی کم میفته و گاهی حتی باید اعتراف کنم که از چیزی که دیدم هیچ سر در نیوردم، صرفا یه دیدگاه متعصبانه است که من نسبت به کشور و آدمای کشورم دارم. شاید اسمش غرب زدگیه ولی این‌روزا با دیدن مردمی که، از دیدن چندباره‌ی سریال‌های ترکی خسته نمیشن، توی هر جایی (مترو/خونه/مهمونی و ...) وقتشونو با کپی کردن یه مشت دری وری که از فکر یه سری آدم برای جذب مخاطب در اومده تو وایبر/تلگرام  برای همدیگه میگذرونن و از واقعا به درجه‌‌ی ارضای روحی میرسن، حاضرن هر ایده‌ی تکراری و مزخرفی و تبدیل به اپلیکیشن موبایل کنن، بدون اینکه یه کار/غذا/شرابط و تجربه کرده باشن به راحتی راجع بهش اظهار نظر میکنن و خیلی چیزای دیگه که بهتره راجع بهشون حرف نزد. پیش خودم فکر میکنم که نه! ما شاید واقعا احمق‌ترین آدمای روی زمینیم.
خوبه اگه یه روزی بیاد که آدما صرفا به چیزای که دم دستشونه قانع نشن،‌ مثلا اگه یه گروه موسیقی خوب تو کشورشون پیدا نمیشه ولی دلشون میخواد ازونا حمایت کنن، الکی پیش خودشون فکر نکنن این بهترین موسیقی که تاحالا شنیدن و از یه آشغال بت نسازن.
بنظر من مقایسه باید جهانی باشه نه ایرانی، چون ماها همگی در درجه‌‌ی اول انسانیم و فکر می کنیم و اگه تا الآن حرفایی که زدیم به جز یه تعداد انگشت‌شمار بقیه شون آشغال بوده این نشان حماقت و خنگ بودن ما‌هاست.

-Hint:"Closing your eyes isn't going to change anything. Nothing's going to disappear just because you can't see what's going on. In fact, things will even be worse the next time you open your eyes. That's the kind of world we live in. Keep your eyes wide open. Only a coward closes his eyes. Closing your eyes and plugging up your ears won't make time stand still."
- Haruki Murakami - Kafka on the Shore

Tuesday, May 26, 2015

Piece #52 – How did I end up being no One!

تا اونجایی که یادم میاد،‌من هیچوقت برای بدست آوردن چیزایی که الآن دارم تلاش نکردم، بعضی وقتا شاید سعی کرده باشم ولی هیچوقت هیچوقت موفقیت آمیز نبوده.
1. وقتی دبیرستان بودیم، همه‌ی دوستام در حال کشتن خودشون بودن تا بتونن تو یه سری آزمون بی معنی درصد خوب بزنن که بعد مثلا رتبه‌شون بین هزار نفر زیر صد بشه. کل زندگی‌شون مختل می‌شد تا بتونن به حالا نمی‌دونم خودشون یا پدر مادرشون ثابت کنن که اگه مثلا ما داریم تفریح می‌کنیم ولی درسمون‌ام خیلی خوبه. ما خیلی بلدیم. ولی من هیچ‌وقت بیش تر از اون حدی که ازم خواسته می‌شد بیشتر تلاش نمی کردم، بعضی وقتا ولی با این حال نتیجه‌ای که می گرفتم ازونا خیلی بهتر بود.
2.از تابستان اول راهنمایی وقتی به اصرار مامانم، به ساز مورد علاقم پشت پا زدم تا برای اینکه پیانو‌ی توی خونمون بیشتر ازین خاک نخوره،‌ برم فرهنگسرای نزدیک خونمون کلاس پیانو. خوشبختانه معلم اونجا اونقدر خوب و هیجان انگیز بود که بعد از جلسه‌ی اول دلم بخواد که به رفتنم ادامه بدم. نمی‌دونم چرا باید سیر اتفاقات زندگی آدم یه جور بره جلو ولی من تو بین اون همه شاگردی که اومدن و رفتن همیشه بیش‌تر از همه تو چش بودم. شاید اگه یه روز یکی ازم بپرسه بهترین کاری که تو عمرت کردی چی بوده قطعا جوابی که بهش می‌دم چیزی جز رفتن به اون کلاس نیست.
وقتی دانشگاه قبول شدم و اومدم قاطی یه مشت آدم جدید که شاید خیلی چیزاشون تا قبل از این شبیه من بوده، انگار یه چیزی عوض شد. تازه فهمیدم که نه! من اونقدری که باید تلاش می‌کردم، نکردم، فهمیدم که اصلا من تلاش کردن بلد نیستم.
من همیشه منتظر بودم تا همه چی خودش اتفاق بیفته و  از چیزایی استفاده کرده بودم که داشتم شون و هی و حاضر بودن، نه چیزی غیر از اونا.
فک کنم آدما تا 20 سالگی مغزشون یه چیزایی رو نمیفهمه، بعد از اون موقع کم کم  می‌فهمن که داشتن استعداد خالی فقط کافی نیست، باید انگیزه داشت تا بشه به یه جایی رسید. چیزی که من هیچ وقت نداشتم. هنوزم ندارم. ازون ببعد هم چی بتدریج از بین رفت، حتی تمام علایقم. من الآن دیگه هیچ کس نیستم.
بالاخره آدم از یه جایی ببعد باید خودشو بشناسه و حتی اگه لازمه شکست و قبول کنه و با خودش کنار بیاد.

(البته همه چیز به یاد گرفتن و درس خواندن و این چیزا منتهی نمیشه و فقط اینا چندتا نمونه ان که شاید حرف زدن راجع بهشون برای خودم و بقیه راحت تر باشه.)


-Hint: "For a while I no longer knew who I was. But that was only natural, because in fact I was nobody."

Friday, January 2, 2015

Piece #51 – Paradox

همیشه فکر میکردم اگه  انتخابام بیشتر بشه و هرچیزی که میخوام برام مهیا باشه یا بشه یجوری بدستش آورد، آزادیم بیشتر میشه و  می تونم بهتر زندگی کنم.
الآن تقریبا تو خیلی از چیزا اینطوری شده، مثلا هر موقع که اراده کنم میتونم غذایی/شکلاتی یا هرچیز دیگه ای که دلم بخواد و بخرم و بخورم یا اگه لحظه ای باشه که دلم برای کسی تنگ بشه، میتونم راحت همون لحظه بهش بگم. ولی انگار این راحتی و در دسترس بودن همه چی خیلی خوب نیست.

داشتن گزینه های بیش از حد برای انتخاب کردن آدمو عصبی میکنه، همش حس میکنم انتخابی که کردم هنوز درست ترین نیست و قطعا یه انتخاب بهتر دیگه ای میتونه وجود داشته باشه.
همین چیزا باعث شده خوشمزگی غذاها روز به روز کمتر بشه و هر بار فکر کنم که دفعه ی قبل یا قبلنا همه  چیز خیلی بهتر بود. داشتن یه آیپاد 64 گیگابایتی دیگه بدرد نمیخوره چون آدم شور و شوقی برای گوش دادن به هیچی نداره.
دیگه میشه  آدمای مختلف از همه ی اقشار و همه جای دنیا رو راحت پیدا کرد و بدون اینکه باهاشون معاشرت کرد میشه فهمید علایقشون چیه، کجا زندگی میکنن، به چی فکر میکنن، چجوری از خودشون عکس میگیرن، با کیا بیرون میرن ولی جواب همه ی این سوالا خیلی با واقعیت فرق داره. حتی چهره ی قشنگ یا خونه ی مثلا بالای شهر آدما هیچیُ ثابت نمیکنه. کلا انگار ارزش آدما از اون چیزایی که همه قبلا فکر میکردن خیلی تغییر کرده، دیگه اخلاقیات و اصالت و فرهنگ جاشو داده به یه مشت ظواهر پوشالی که حتی با دیدن دکوراسون توی خونه های اغلبشون یا حتی لحن حرف زدن بعضیاشون میشه فهمید چقدر الکیه. همینا  باعث شده ارزش آدم ها توی ذهنم خیلی کم بشه. این در دسترس بودن این همه اطلاعات راجع بهشون شناختن شونو سخت تر کرده.
بعضی لحظه ها واقعا دلم نمیخواد خیلی چیزا راحت  باشن، شاید یه جور مریضی گرفته باشم که تمام چیزایی که تا الآن دوستشون داشتمو داره برام بی ارزش میکنه ولی هر چی که باشه بنظرم اگه برای خوردن یه مدل غذا، دیدن یه نفر یا انجام خیلی کارای دیگه لازم بود تا کیلومتر ها راه برم یا مدت زیادی صبر کنم  شاید همه چیز قشنگ تر می شد و دوباره با ارزش تر جلوه می کرد.

پ.ن: من واقعا فکر میکردم مُخَته ماله جاهای خیلی سنتیه مثل حوض خونه ها یا جایی که همچین فضایی داره که مردم میشستن چایی میخوردن و قلیون می کشیدن یا ماله خونه ی مامان بزرگای خیلی قدیمیه که بغلش یه سماور گنده ام میشه تصور کرد ولی این چند ساله فهمیدم بعضا مردم توی آپارتمان کنار مبلمان هم ازش استفاده می کنن.

-Hint:  “The Grass was Greener,
              The Light was Brighter,
              The Taste was Sweeter.”