تو 4 سال و نیم سر کلاسای مختلف نشستن، من فقط یه
جمله رو دقیقا همونجوری که شنیدم یادم مونده:
"اگر مسیر عبور جریان بی نهایت وجود نداشته
باشد، ولتاژ دوسر خازن ناگهانی تعییر نمی کند."
وقتی اولین بار این جمله رو شنیدم، روی زندگی چند
ماه قبلم دقیق شدم، دیدم من خیلی عوض شدم. من حتی لحظه ای تغییر میکنم، وقتی دارم
خودم تو آینه نگاه می کنم، هیچ کدوم ازون تصویرا من نیستم که بهش خیره شدم. من
دیگه از اون روز هر لحظه تغییر رو حس می کنم ولی بعضی وقتا حتی یادم نمیاد که قبلش
چجوری بودم.
5 سال واقعا خیلی زیاده! اگه واحد تغییرات من ثانیه
باشه، تقریبا صد و پنجاه و هفت میلیون و ششصد و هشتاد هزار ذره از وجودم تغییر کرده، وقتی به
آدمایی که 4 سال از عمرمو کنارشون زندگی کردم، نگاه می کنم میفهمم الآن بعد از 5
سال دور بودن از اونا انگار بینمون فرسنگ ها فاصله است، حتی برام این سوال پیش
میاد که "من واقعا 5 سال پیش چی بودم ؟ چی شد که اینطوری شدم ؟"
من فکر می کردم تمام این چیزا فقط یه سیلی از
افکاریه که خودم ناخودآگاهن ولی اختیاری دارم تولیدشون میکنم، سعی کردم حواسم پرت
کنم، ننویسم، فکر نکنم. سعی کردم دلمو خوش کنم به اتفاقای خیلی ساده ی زندگیم، سعی
کردم به کلمه کلمه ی حرفای بقیه گوش کنم و حتی تو دلم هم راجع بهشون اظهار نظر
نکنم، سعی کردم از خوردن باد تو صورتم وقتی دارم کنار یه آدم دیگه راه میرم لذت
ببرم و به این فکر نکنم که اون راجع به من چی فکر میکنه و چرا انقد سخته نزدیک شدن
به آدما؟ سعی کردم مغرور نباشم و کوچک ترین ویژگی خوب آدما زودتر از بدی هاشون به
چشم بیاد.
اولش همه چی بهتر بود ولی بعد فهمیدم دقت کردن به
جزئیات خیلی کوچک خیلی بدتره، آدم ها اونطوری خیلی ناقص تر بنظر میرسن. بعضیا حتی تو
چیزایی که من تا الآن داشتن شونو بدیهی فرض می کردم، مشکل دارن. من فقط میخواستم
بزرگ تر بشم اونقدری که دلم به یه چیز ِ
خیلی خیلی کوچک خوش باشه. من میخواستم زندگیم قشنگ تر و راحت تر بشه ولی نشد. من فقط
یادم رفته بود که هیچی یهویی نمیشه.
فقط ای کاش ضربه ای باشد.
-Hint:”You can Run but You can’t Hide.”
No comments:
Post a Comment