Wednesday, December 25, 2013

Piece #32 – Objective

Phase I: I am not OK, the others are OK
At this state you have guilty conscious and most probably you will experience a depression. You might hurt yourself.

Phase II: I am OK, the others are not OK
At this state you are too proud of yourself and most probably you will experience a frustration. You might hurt somebody.

Phase III: I am not OK, the others are not OK
At this state there is a strong possibility to blown up the whole world and to become a murderer.

Phase IV: I am OK, the others are OK as well
At this state you are mentally balanced. You are happy and satisfied with your life. You like the people and they like you too.


-Hint: “I am OK, You are OK” by Dr. Harris

Sunday, December 22, 2013

Piece #31 – Aleatory

شاید بزرگتر شدم،
فهمیدم هر کسی نباید شبیه من باشه، سلیقش نباید مثل من باشه، لزومی نداره تا یکی مکالماتش شبیه من شد، باهاش همزاد پنداری کنم، حرف بزنم باهاش یا حتی اونو دوست خودم بدونم، آدما فقط باید بیان و برن، در نهایت منم که می مونم،

شاید صرفا تاثیر یه مکالمه با تو یا یه جمله از کتابی چیزی بود،
نمیدونم،

شایدم بلند بلند خودمو با بقیه مقایسه کردم، شروع کردم شمردن دیدم هرجور حساب کنم جمع سال های عمرم به 50 نمیرسه، پس چجوری میشه من یادم باشه که اون دستشُ برید
دیدم از ارزشام فاصله گرفتم، زور زوری مجبور شدم پشت کنم به آرزوهای کوچک کوچکم، صبر کنم تا هرروز یکیشون دزدیده بشه،
نمیدونم واقعا من زندگیشو خراب کردم یا اون زندگی منو، من سعی کردم کمکش کنم یا اون ازم خواست ولی خب آدم از اشتباهاتش باید درس بگیره، نباید هی بیشتر توشون غلت بزنه تا یه روز نتیجه ی عکس بده،

اون روز که داشتیم باهم نگاه می کردیم به رد شدن ماشینای تو اتوبان، به این فکر میکردم که ده سال پیش که پدربزرگ می نشست اونجا، اینارو می شمرد چرا هیچ وقت به صد نمی رسید ولی الآن جمع عددای منو و اون از هزار بیشتر میشه!
دلم میخواست جلوم وای میساد می گفت که به چی فک میکنه؟

خلاصه هرچی که بود وقتی صبح پاشدم ، رفتم جلوی آینه. دست زدم به دندونم و دیدم هنوز سر جاشه، خیالم راحت شد، فک کردم شاید بقیه کابوهامم یه روز تموم بشه
یه روزی بیاد که بهم بگه چه خوب بود که تو بلندپرواز بودی، باش بازم! بگه نباید بالهاتو میکندی، نباید خودتو محدود میکردی،
باید یه کم دور شی از اون قوانین مسخرت، باید بازم نخ بپیچی به در و پیکر خونه، فک کنی وقتی نخت تموم میشه، اگه سر نخ بکشی ممکنه همه چی جاشون عوض بشه. نه تو کاملی نه هیچ کس دیگه ای پس بهش فکر نکن.

شاید یه روز باید که وقتی جلوی مترو وایسادم تا سیگار بکشم، باز دوباره تو سوراخ محفظه ی آتش نشانی یه نامه پیدا کنم که این دفعه مال من باشه نه مال یه موجود خیالی ...

خیلی وقته که فاز اول زندگیم تموم شده، الآن دیگه برعکس شده، ولی مونده هنوز تا آخرش :
I’m okay but They are not!


-Hint: For one second I came out of this body, It felt like being High. This wasn’t me, I was just part of a game. So I should do what is best for him, I should give him the best possible Life.

Friday, November 8, 2013

Piece #30 – Once in a Lifetime

بعضی اتفاقا فقط یه بار تو زندگی آدم میافته،

هنوز یه سال نگذشته بود از موقعی  که مامانم تونسته بود منو راضی کنه که برم کلاس پیانوی فرهنگسرای نزدیک خونمون،
منی که تا قبل از اون روز تاحالا برای یک جمع بیش از 5 نفر حرفم نزده بودم، باید میرفتم برای یه سری اجرا میکردم.
2 تا آهنگ باید میزدم که یادم نیست اولیش چی بود ولی دومیش مون لایت بود 
وقتی آهنگ دومم تموم شد، یه خانمی که هیچ وقت ندیدمش از اون ته گفت : "براوو"
تنها باری که تونستم به خودم افتخار کنم همون لحظه بود

بعد از اون بود که فهمیدم یه آهنگ خیلی ساده میتونه بهترین آهنگی باشه که تو کل زندگیم میشنوم

مرسی که بهم یاد دادی پیانو زدن و درست آهنگ گوش دادن رو ...
مرسی شرمین، 
مرسی بتهوون

پ.ن: نمیدونم چی شد که از یه جایی به بعد اجراهام همه خراب شد ...

Friday, November 1, 2013

Piece #29 – I don't like weird Fishes / They may Eat me alive

بعد از کلی کش و قوس بلاخره تونستم خودم راضی کنم تا از جایی که هستم بلند شم و ببینم کجام. وقتی درست اطرافم نگاه کردم، فهمیدم که خیلی وقته که  خودم با خاطراتم اون پایین چال شده بودیم.
فهمیدم که میتونم برای همیشه تنها زندگی کنم فقط یه اتاق 4×4 میخوام که یه پیانو وسطش باشه با کلی کتاب ...


-Hint: Listening to Ólafur Arnalds - Brim

 من اینجا توی این ماجرا گیر افتاده بودم، فکر می کردم حسابی از دنیا عقب مانده ام. دیگر به موسیقی گوش نمی دادم و اصلا تلویزیون نمی دیدم، نمی خواستم بدانم چه چیزی دارد اتفاق می افتد، برای اینکه دانستن اش باعث می شد حس مردن بهم دست دهد. غافل از آنکه دنیا از اول همان گونه بوده که الآن هست.

Monday, September 23, 2013

Piece #28 – زوزه کشان به سوی تو می آیم

پدر: خسته نشدی ؟
دختر: از چی ؟
پدر یه آه بلند میکشد و دوباره میپرسد : خسته نشدی ؟
اینبار دختر سرش را پایین میندازد.
.
.
.
هرشب همین موقع ها میرسم خونه ولی انقد حواسشون به همدیگه است که منو نمیبینن، عین این بازیگرای تئاتر که چتد شب پشت هم اجرا دارن و فقط حواسشون به اینه که کی وقت حرف زدنشون میشه تا دیالوگ بعدی و بگن، اینا ام انگار یه پنبه کرده باشن تو گوششون و پشت هم حرف فقط بزنن.

تقریبا یه ساعتی که وایسم و به حرفاشون گوش بدم، پدر عصبانی میشه و بلند میشه تا بره سیگار بهمن شو بیاره.  از اونجایی که منم از بوی سیگار متنفرم، بخاطر اینکه پدر بزرگم سر همین سیگار کشیدنا سرطان گرفت و مرد وقتی میبینم که داره از جاش بلند میشه سعی میکنم تا دوباره تا سر جاش نشسته، فللگ ببندم که منو نبینه ولی در پشت سرم محکم میبندم که بفهمه اونجا بودم.

هرشب وقتی این ساعت از خونه میام بیرون، رفتگر محل دیگه رسیده دم در خونه،
دیشب وقتی از در اومدم بیرون، برای اولین بار بهم سلام کرد و گفت اسمش غلامه.
 بدبخت بخاطر چندرقاز مجبوره ته سیگارای پدر و یه مشت کثافت دیگه رو جمع کنه.

امشب وقتی دیدمش ازم پرسید سیگار دارم یا نه. منم فقط رو شونش زدم و رفتم.
آخه زیاد عادت ندارم با آدما حرف بزنم.

سرمو انداختم پایین و دویدم به سمت پارک نزدیک خونه،
 زیاد بزرگ نیست،
جز یه چندتا درخت بلند که معلوم نیست کی کاشتتشون و بساط یه مشت معتاد چیزی توش پیدا نمیشه
البته همین معتادا برای اینکه شبا مردم بترسن و مزاحمشون نشن، شایعه کردن که قبلا اینجا قبرستون بوده.
هنوز 1 سال نشده،
نمیدونم چرا ولی هرشبی که اینجا اومدم ماه کامل بود
منم عادت دارم یه چند دقیقه زل بزنم بهش بعدم یه سه کام حبس از سیگارای پدربزرگ، که از همون موقع یه پاکتشو پیچونده بودم، بگیرم و برم
.
.
.
] صدای زووزه [

-Hint: I hurt myself today to see if I still feel and I focus on the pain, the only thing that’s real.
What have I become?

Saturday, September 14, 2013

Piece #27 – دارالمجانین

از ماشین که پیاده شدم انگار اصلا مهم نبود که به چه سختی این موقع صبح از خواب پا شدم،
این چند وقته خودم به این سرحالی ندیده بودم

از پله ها که داشتم میرفتم پایین
حس کردم هرکاری که تا حالا کردم اشتباه بوده و الآن دارم تنها کار درست زندگیمو انجام میدم،
کاری که براش ساخته شدم یا حداقل خوب بلد بودم انجامش بدم 


[ ایستگاه بعد : شهید حقانی ]

.
.
.
.
.
.

[ ایستگاه بعد : دانشگاه شریف ]

از مترو که اومدم بیرون، 
سیگار کشیدن تنها کاری بود که به ذهنم رسید انجام بدم.

-Hint: Just cause you Feel it doesn't mean it's there.



Wednesday, September 11, 2013

Piece #26 – I just Killed my Mermaid !

Now that I look back, it feels like I was walking a thousand miles to find my way out,
I can understand this sadness, sorrow and bewilderness that never left, I’m ready to live with that and bury them all deep inside.
For the first time in my life I really do know what I’m going to do in next few years.

-Hint: Finally made it! Am I?

Thursday, August 22, 2013

Piece #25 – Kafkaesque

'1:22 صبح
یه وانت نیسان که داره 100 کیلومتر تو سر پایینی چمران  میره، پشتش یه راکینگ چیر داشته باشه، تو ام روش نشسته باشی، یه نخ بهمن دستت باشه درحالی که هدفون تو گوشته زیر لب زمزمه کنی : Wish You Were Here
و به این فک کنی که :  ? Where do I belong in this fucking world




بعضی لحظه ها تو زندگیم پیش اومده که نتونم بفهمم این چیزی که الآن به ذهنم رسیده، تو خواب دیدمش، یه جایی خوندمش یا اینکه واقعا برام اتفاق افتاده !

-Hint: I can't recall this moment in my Life.

Saturday, August 10, 2013

Piece #24 – Friends within The Darkness[*]

I – They Called me LENIN since then

در بدو ورودم به دنیای مجازی، یه گروپ درست کردم برای آدمایی که تقریبا 4 سال هرروز همدیگه رو دیده بودیم، دلم نمیخواست امروز به مرحله ای برسم که دلم نخواد حتی سالی یه بار هیچکدومشون ببینم.
همین گروپ مسخره باعث شد بفهمم برای آدمایی که هنوز فرهنگ زندگی جمعی رو یاد نگرفتن و فقط پیش خودشون فکر میکنند که بلدن نمیشه هیچ کاری کرد و از همون موقع از حکومت آشغال خودم هیچ توقعی ندارم چون متعقدم "ما بی فرهنگیم" و همینم که هستیم، بهترین حالت ممکنه.

II – illusions

-از تکنولوژی متنفر نیستم ولی بیشتر لحظه های زندگیم ترجیح میدم که کاش تو یه دوره ای به دنیا میومدم که تکنولوژی نبود.
-دنیای مجازی فقط باعث میشه، ارتباط واقعیم با آدما از بین میره: این حس بهم میده که من قبلا تورو شنیدم الآن فقط دارم میبینمت.

Sometimes I think I don’t know real human beings

- Watch list درست کردن تو IMDB باعث میشه به فیلمای که میخوام ببینم به چشم To do list نگاه کنم، قبل از دیدن هر فیلمی پیشداوری کنم، هر موقع که دیدمش بدو بدو برم تیک Watched  بزنم و بهش امتیاز بدم و در نهایت به این فکر کنم که این آشغالی که من دیدم 5 ام زیادشه چرا ملت بهش 8 دادن و دلم بخواد سلیقه ام مثه بقیه باشه.

III- Which one?

برای انتخاب رشته ی دانشگام پیش یه آقایی رفتم که الآن 2 ماهه هرروز دارم میبینمش ولی انگار نه انگار که اون مکالمه هیچوقت بین ما اتفاق افتاده. فکر کنم یه 2 ساعتی برام حرف زد و آخرشم بهم نگفت چه رشته ای انتخاب کنم !

این چند ساله سعی کردم حرفاشو پشت گوش بندازم، خودمو متقاعد کنم که من مثه اون نیستم شرایطم فرق داره. ولی الآن که دیگه کم کم وقتشه که تصمیم بگیرم، واقعا فرقی بینمون نیست ولی هنوز نمیتونم تصمیم بگیرم !

حس میکنم اونجوری تربیت نشدم که بخوام پدر و مادرم به خاطر بهتر زندگی کردن ول کنم و برم یه جای دیگه دنیا  ...

There is some time in my life that I can’t decide which one I should choose?
To Be an Engineer or a Musician
Play The Piano or The Cello
Smoke Weed or Drink Alcohol
Listen to Waltz #7 in C Sharp Minor, Op. 64/2 or Nocturne #20 in C Sharp Minor, Op. 72/2
Love you more or let you go
Be my own God or Worship yours
Read BIBLE or Thus Spoke of Zarathustra

I’m alone or I just feel lonely

Exsanguination or Self-Defenestration or Firearms


Wait for the ONE or ….

[*] - Friends within The Darkness by Charles Bukowski

Hint: “To live alone one must be an animal or a God - says Aristotle. There is yet a third case: one must be both - a philosopher." Nietzsche 

Friday, July 5, 2013

Piece #23 – The Number 23

نمیدونم دقیقا چی شد و کی بود، شاید از اینجا بود که شروع شد:

اول دبیرستان بودیم، یه معلم عربی داشتیم که مثل همه معلمای دیگه خواسته یا ناخواسته منتظر یه بهونه یا بهتر بگم یه فرصت بود که راجع به خاطراتش یا هرچیزه دیگه ای که به ذهنش میرسه حرف بزنه بلکه شاید بتونه یه تغییر کوچیک تو روزش ایجاد کنه تا هرروزش مثه دیروزش نباشه، بتونه از روزمرگی و تکراری که خیلی وقته عادت کرده بهش فرار کنه.

داشت راجع به کنکورش حرف میزد، اینکه چون از معلم شیمی ـش متنفر بوده، شیمی کنکورشو 0 درصد زده با اینکه جواب سوال اول که کاشف الکل بوده رو میدونسته ولی با همه این تفاسیر رتبه اش شده 11.

اون لحظه این فکر از سرم گذشت که من چه عددی دوست دارم ؟ اگه بتونم از بین این همه عدد یکیو انتخاب کنم اون چی میتونه باشه، اول به 13 فک کردم ولی بعد دیدم بخاطر خرافات پشتش ممکنه خیلی پرطرفدار باشه و از اونجایی که ما هممون دوست داریم متفاوت باشیم گزینه ی دوم انتخاب کردم :23

شاید همین فکر مسخره سر کلاس عربی باعث شد که ذهنم محدود بشه به این عدد مزخرف، هر چیزیو یه جوری ربطش بدم به اون. اینکه مثلا:
روز تولدم میشه :28= 23+2+3 یا سال تولدم میشه 1371: 71-3+1=3×23 یا 92=4×23

چند سال گذشت، دیگه یادم رفته بود که میشه بالاخره هرچیزیو یه جوری به هرچیزه دیگه ای که میخوای ربط بدی. روز قبل از انتخاب نتایج کنکور رسید، یه لحظه دلم خواست که رتبه ام اون عددی بشه که دوست دارم که شاید اگه منم یه روز معلم شدم یه داستان داشته باشم که برای یه مشت بچه تعریف کنم.
همین روز یکی اومد گفت که خواب دیدم رتبه ات شده 887 ( 8+8+7)، فقط تونستم یه لبخند بزنم و پیش خودم  به این فک کنم که هنوز میتونم به بازیم ادامه بدم و فردا رتبه ی اولین امتحان بزرگ زندگیم یه جوری به 23 مربوط میشه :)


Hint: The day I started to believe in this SHIT, I almost LOST everything.

Sunday, June 30, 2013

Piece #22 – I Will

I just want "Chopin: Op. 28: No. 4 In E Minor - Suffocation" Sheet printed on my gravestone and these things buried with me:
- my bow
- my Wittner Metrnonume
- my Cannabis Zippo
- my handmade Wooden Gig
- one packet of Red Marlboro

-Hint: To die young would only take 21 years.
           I won’t let this happen to my children.

Saturday, June 22, 2013

Piece #21– Violoncello

به نظرم ما تو زندگیمون هر کاری ... هرکاری که انجام میدیم برای بدست آوردن آرامشه ولی خب ازون جایی که هیچوقت به طور کامل بهش نمیرسیم مجبور میشیم  کارایی کنیم که حتی برای  لحظه های خیلی کوچک تجربه اش کنیم.


We Drink
We Smoke
We Music (Listen & Play)



شاید تنها چیزی که این چند ساله تونست یه کم تغییر تو زندگیم ایجاد کنه، ویولنسل ـم بود.


-Hint: I just need someone, somewhere and something to make me feel good, but I only have the last one for sure.

Piece #20 – Blank

Life …



Hint: Emptiness.

Monday, June 17, 2013

Piece #19 – دیوارها از من بالا می روند


نشسته بودم کف یه اتاقه خالی، یه جایی شبیه اتاق خودم با این تفاوت که فقط تخت خوابم توش بود. گفتن این که واقعا اونجا بودم یا نه واقعا یه کم سخته ولی بهرحال ...
زانوهام بغل کرده بودم، بدون اینکه جسمی داشته باشم، حتی نمی تونستم بلند شم بیرون این اتاق در بسته را ببینم. سقف قرمز شده بود، انگار که اونو با خون خودم رنگ زده بودن ...
آروم بودم ولی انگار هر لحظه قراره بود همه چی رو سرم خراب شه و منم قرمز کنه ( مثل آهنگ  Baton Sparks

تنها چیز دیگه ای که بجز دیوارای سفید دورم دیده میشد، یه سری خط بی معنی بود که همین طوری داشت شُره می کرد ...


My First Painting

- خواب دیدن باعث میشه که بفهمم نا خودآگاهم بهتر از همه می تونه اوضاع و احوالم برام ترسیم کنه



-Hint: Rachmaninoff - Prelude in C Sharp minor, Op. 3 No. 2

Saturday, April 27, 2013

Piece #18 – Give Me A Sign

 بعد از مدت ها بالاخره یه شبی اومد که من موزیک گوش دادن و به هرچیز و هر کس دیگه ای  ترجیح بدم. با ذوق و شوق با آی پادم رفتم تو هر سایت رادیویی که می شناختم تا بتونم Glory Box گوش بدم ولی پیدا نشد.

گذاشتم روی Shuffle Mode پتو رم کشیدم رو سرم. چند تا ترک که گذشت رسید به Breaking Benjamin یه لحظه انگار کل خاطراتم از جلوی چشام گذشت:
 دلم تنگ شد برای دوستی های که جنس شون یه کم فرق داشت، برای ذوق و شوق خریدن ویولن سل ام، برای خودم که دلم خوش بود به هفته ای چند بار دیدنت  ...

-Hint: What if I had a chance …

Saturday, April 20, 2013

Piece #17 – 4/20

تمرکز زیاد اگه بی هدف باشه به مرور روح و روان  آدم می خوره ...

-Hint: Happy Birthday.

Saturday, April 13, 2013

Piece #16 – Monologue

ازش خواستم باهام حرف بزنه.

- کی اینطوری نیستی ؟
- چجوری ؟
- آرامش میدونی یعنی چی ؟
یه کم فک کردم ... هیچ وقت ولی بعد با شک گفتم وقتی ساز میزنم.


اگه یه کم به خودم ایمان داشتم، آدم خیلی بهتری می شدم... شاید حتی یه نوازنده خوب.

I have wasted my hands. And my mind.

-Hint: To be Everything that I can't be ...

Piece #15 – Inland Empire



Neighbor: Is there a murder in your film?
Nikki: Uh, no. It's not part of the story.
Neighbor: No, I think you are wrong about that.
Nikki: No.
Neighbor: Brutal fucking murder!
Nikki: I don't like this kind of talk; the things you've been saying. I think you should go now.
Neighbor: Yes. Me, I... I can't seem to remember if it's today, two days from now, or yesterday. I suppose if it was 9:45, I'd think it was after midnight! For instance, if today was tomorrow, you wouldn't even remember that you owed on an unpaid bill. Actions do have consequences. And yet, there is the magic. If it was tomorrow, you would be sitting over there.
[Neighbor points to Nikki's couch across the room]
Neighbor: Do you see?




David Keith Lynch (born January 20, 1946) is an American filmmaker, television director, visual artist, musician and occasional actor.


10 روز طول کشید تا دلم بخواد به یه چیزی فکر کنم، کاملا تصادفی یه اسم به چشم خورد رفتم گشتم iPod  مو پیدا کردم تا گوشش بدم.حالم بهتر کرد.




-Hint: Sickest Movie Ever!

Piece #14 – Animal


هیچ وقت از هیچی مطمئن نیستم.
انگار که زندگی برام معلق مونده و هیچ کاری ام نیست که بتونه این احساس و ازم دور کنه
از اتفاقایی که افتاده و قراره بیفته مطمئن نیستم، نمیدونم چی می خوام و به کجا دارم میرم
هر چیزی که میشنوم، میخونم یا میبینم انگار که ذهن من فقط قسمت منفی شو جذب میکنه




-Hint:I'm dazed in Madness, Can't lose this Sadness.

Monday, April 1, 2013

Piece #13 – Sparks

بعضی وقتا هست که دیدن یا خواندن یه چیزی یا حتی یه اتفاق خیلی کوچک، در حد اینکه به یه بچه تو خیابان چشمک بزنی و اونم بهت لبخند بزنه و همینطوری به نگاه کردنت ادامه بده، میتونه باعث شه که خودتو بهتر بشناسی.

Dexter منو تو خودم غرق کرد ...





-Hint: We all make rules for ourselves. It's these rules that help define who we are. Sometimes We have to break our rules to make things right. So when we break those rules, we risk losing ourselves and becoming something unknown. Who am I Now ?


Friday, March 22, 2013

Piece #12 – Waiting for a Miracle


بزرگ شدن تو جامعه ای که از 7،6 سالگیت، چه بخوای چه نخوای یه امید واهی -که درکش نمیکنی- وارد زندگیت میشه و خب  مجبور میشی هرجوری هست خودتو با مفهوم انتظاری، که به دنبالش میاد، آشنا کنی. کم کم بصورت ناخودآگاه توی خودت شروع میکنی به خراب کردن چهره ای که از پدرت ساختی... چون اونم مثه همه قراره اشتباه کنه و قوی ترین آدمی که میشناسی نیست.
پس باید بگردی دنبال یه جایگزینی که معمولا خیلیا نمی تونن پیداش کنن و گمراه به حساب میان. ولی خب شاید بخشی از اون خیلیا نتونن کنار بیان با پر نشدن اون جایگاهه یا حتی دلشون نخواد پرش کنن.

حس اومدن سال نو و دعای تحویل سال نو برام مثه اتفاقی که خیلی وقتا پیش اومده (این که کاملا روان پریش طور خوابم برده باشه به امید اینکه وقتی بلند میشم یه اتفاقی بیفته که دیگه خودم نباشم ولی خب در بهترین حالتش بعد از چند دقیقه فهمیدم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.) تداعی کننده ی امید واهی ئه، چیزی که نمیتونیم هیچ وقت از خودمون دورش کنیم.

- دیگه یاد گرفتم که همیشه فرض بر این بذارم که همه چی درسته و هر نظری دارم از روی نگرش منفی و مریض خودمه.
 

-Hint: The Day That Never Comes.




Monday, March 18, 2013

Piece #11 – Loneliness


ساعت از 1 که می گذره، شاید تنها کاری که دوست دارم بعد از این همه فشار روانی بکنم، اینه که تنهایی برم تو یه جاز کلاب بشینم شراب بخورم، آهنگ گوش بدم تا وقتی پرتم کنن بیرون

 
-Hint: Peter Cincotti - I Changed the Rules

Friday, March 15, 2013

Piece #10 – Dark Matter



خیلی وقتا بوده که حس کردم اگه همین طوری ادامه بدم زیاد دوام نمیارم.
یه جوری خودمو مجبور کردم و سعی کردم یه تغییری ایجاد کنم ولی انگار که ته دلم میدونستم که هیچوقت قرار نیست هیچی عوض شه و اینا همش یه سرگرمی واهی یا یه جور هیجان کاذبه.
چون آخر که فکر می کردم قراره اتفاق خوبی بیفته، یا خودم یه کاری کردم که همه چی خراب شه یا اینکه با وجود اون تغییر بازم همه چی هنوز مثه قبله.
حس یه جسم سیاهُ دارم که نزدیک هرچی میشه و بهش دست میزنه، اونم مثه خودش سیاه میکنه.



-Hint: I know I’m dark. I can only contain it to the point where I’m lit on fire.

Piece #9 – Videotape

  ]صدای پیانوی آشنا

چشمام باز میکنم.

اولین چیزی که میبینم یه اتاقه با سقف سیاه و دیوارهای سفید. هیچ ایده ای ندارم که کجام ؟

همین که میتونم ببینم،معلومه که صبحه.

 به هر ضرب زوری هست سعی میکنم که بشینم. سرم بدجوری گیج میره، یه جور حالت خاص شبیه تهوعم دارم.

گوشه اتاق نشستم.

از سمت راست شروع میکنم به نگاه کردن. 2 تا شیشه اَبسنت نصفه، یه سری فیلم VHS که یه سری شونم شکسته، کلی کاغذ که به نظر سوخته میاد. یه پیانوی در بازم درست روبرومه !

دست میکنم تو جیبم شاید یه چیزی پیدا بشه ... یه نخ سیگار توشه فقط، در میارم و میزارمش گوشه لبم. یکی از کاغذ را برمیدارم ، مثه اینکه از گوشه ی سمت چپ داشته میسوخته که یکی با پا خاموشش کرده. هنوز جای کفش روش میبینم.

به نطر یه نت میاد.

با وجود این سرگیجه لعنتی سعی میکنم دقت کنم ببینم چیه دقیقا ؟!  یه نته دو خط است، فکر کنم ماله پیانو باشه.

 از جام بلند میشم همونطوری که سیگار گوشه ی لبمه، به سمت پیانو میرم تا ببینم نت چیه

روی صندلی میشینم، دستام میذارم رو کلاویه ها ... ولی احساس خیسی میکنم، دقیق میشم روش ... دستام کامل قرمز شده!!!

لباسمم خونیه.


[ صدای خنده از بیرون اتاق میاد و سریع قطع میشه ]


فکر کنم صدا را بشناسم.

نا خودآگاه به سمت صدا برمیگردم. در اتاق بسته است ولی یه سری جای دست خونی رو دیوار نزدیک اتاق میبینم.

از جام بلند میشم و جای دست ها رو دنبال میکنم.

دستگیره را میچرخونم ...

در اتاق به یه هال گرد باز میشه که وسطش یه میز گرد، دورشَم 3 تا در دیگه

روی میز یه سری بطری هست ... یکیشون که از همه بیشتر به آب شبیه را برمیدارم . یه قلپ ازش میخورم 


] اَههههههههههه [


اینم که وودکا ئه!

دوباره صدای خنده را میشنوم ولی این دفعه قطع نمیشه، از اتاق روبرویی میاد ... همونطوری که بطری دستمه در اتاق باز میکنم.

صدا قطع میشه.

هیچ کسی ام توش نیست

این یکی اَم مثه قبلی سقف سیاه دیوارای سفید داره. میرم توش بلکه یه چیزه بدرد بخوری پیدا کنم تا حالم ازینی که هست بهتر کنه. خالیه خالیه!

 ولی نه ... یه سری جونور رو زمین میبینم , مورچه، کرم یه چیزی شبیه اینا

صدای خنده دوباره میاد، از همین جونوراست فک کنم!

آزارم میده، دیگه مثه قبل خوشایند نیست! داره میره رو اعصابم دیگه

 بطری وودکایی که دستمه را خالی میکنم روشون ... هنوز میشنومش

سیگار و از گوشه لبم برمیدارم و پرت میکنم رو الکلی که ریخته رو زمین

شیییییت، روشن نبود اصن!

دارم کر میشم یه جورایی .... گوشام میگیرم، شروع میکنم به دویدن 


] شتلققققق [


دوباره چشمام باز میکنم.

اینقد تاریکه که حتی نمیتونم خودم ببینمولی به نظر همون جای قبلی میاد. 


] تـِ تـِ تـِ تِق : شبیه صدای قطار ]


شاید تو واگن یه قطار باشم. معلوم نیست چه گهی خوردم باز!!!

دوباره همون صدای خنده رو میشنوم ولی زیاد دور نیست. سرگیجم تبدیل شده به سر درد ... پامم درد میکنه ..  فک کنم خوردم زمین.

با وجود سر درد و سر گیجه و حالِ داغونم وای میسم رو پاهام که برم به سمت صدای آشنا! شاید اون بدونه که من کجام.

چیزی نمیبینم

کورمال کورمال صدا رو دنبال میکنم ولی هی ازم دورتر میشه.


] بنگگگ   [


دوباره چشمام باز میکنم.

انگار این چیزا که دیدم  همش یه خواب بود ولی خیلی واقعی

یه جایی پر از درخت با کلی کپه ی خاک وایسادم.

یه جایی شبیه قبرستون.

صدای تاپ تاپ قلبمُحتی خودمم میتونم بشنوم، از ترس حتی پاهامو نمیتونم تکون بدم.

به اولین کپه ی خاک نزدیک میشم ... به نظر میاد که یکی قبری چیزی کنده باشه!

هر جوری هست خودم متقاعد میکنم که توش نگاه کنم.

صدای قلبم داره بیشتر  بیشتر میشه.

یه مردی توش خوابیده .. با دستاش یه نوار ویدئویی که رو سینه ش را بغل کرده. قیافشو نگاه میکنم.

الآن دیگه همه چیز میفهمم.