Friday, May 23, 2014

Piece #37 – Lost Words

قسمت اول - آنتوان

از آن روز که رفته ای 5 سال و 1 هفته و 3 روز گذشته است. هرروز همین ساعت خودم را روی تخت تنها و بی حرکت می یابم. انگار که همه ی دنیا مرده باشند، دیگر حتی صدای جیرجیرک های حیاط و صدای عشقبازی موریانه ها ام از سقف شنیده نمی شود. به آن فکر میکنم که شاید اگر زودتر همه چیز را به تو گفته بودم، اینکه بیماری تمام داشته هایم را ویران کرده، شاید هیچوقت نمی رفتی.
از آن روز، صدای ویولن خانه ی روبرویی تنها چیزی است که تنهایی ام را پر می کند. دلم میخواهد از جایم بلند شوم، نامه ای بنويسم به امید آنکه از این حس تنهایی کاسته شود. آخر از 10 سال پیش تو تنها کسی بودی که قدرت حرف زدن به من می دادی. ولی تو رفته ای، دست های من میلرزند و برای نامه نوشتن دیگر فرصتی باقی نیست. کاش میتوانستم بار دیگر به تو بگویم که در این صحنه ی زشت و نفرت انگیز روزگار، تو تنها چیزی هستی که دوست مي داشتم.

کاش آنقدر تخیل داشتم تا بعد از رفتنت کسی جز تورا دوست بدارم.

قسمت دوم - جولیا

ساعت 9 صبح وقتی زنگ در زده شد، بدون هیچ دلیل خاصی کاملا انتظار دیدن پستچی را داشتم اما وقتی با همسایه ی خانه ی بغلی مواجه شدم، نتوانستم جلوی سیل اشکهایم را بگیرم و در را محکم به روی او بستم.
برای یک لحظه آن 5 سالی که شب و روز را باهم گذرنده بودیم، از جلوی چشمانم گذشت. از فرط ناراحتی عکست را به گوشه ای پرت کردم و سعی کردم همه چی را بار دیگر فراموش کنم.
بی هدف سوار قطار شدم به امید اینکه جایی چیزی منتظر من باشد که ذهنم را از تنها گذاشتنت برهاند.
بعد از 1 سال گشت و گذار بی هدف، دوباره به خانه برگشتم. عکس تو هنوز همان جای قبلی افتاده بود. آنقدر با خود بیگانه بودم که آن لحظه یادم نمی آمد که عکس متعلق به کیست. صفحه ی برامزی که در اولین دیدارمون بهم داده بودی گذاشتم و بی توجه به چیزهای دیگر، روی مبل دراز کشیدم تا خوابم ببرد.


الآن که بین من و تو یک خیابان بیشتر فاصله نیست، حس دور بودنت را بیش از همیشه حس میکنم. به راننده  میگویم تا جلوی آن خانه ی با در سبز رنگ بایستد ولی بی اختیار در را باز میکنم و ترجیح میدهم تا راه باقی مانده را پیاده به سویت بدوم.

وقتی در خانه را باز کردم، همه ی وسایل جمع شده بود. روی میز کنار در که همیشه یادداشت برای هم مینوشتیم، یک سی دی بود که روی آن نوشته بود : سوناتی برای جولیا – آخرین ساخته ی  آنتوان برتول




من آنقدر خودخواه بودم که برای رسیدن به آرزوهایم تو را ترک گفتم، حال آنکه تنها آرزوی تحقق یافته ی من اکنون مرده است.


-Hint: “One of the first signs of the beginning of understanding is the wish to die” – Frantz Kafka

No comments:

Post a Comment