Sunday, August 9, 2015

Piece #55 – Razbliuto

ترجیح میدم وقتی میخوام کتاب بخونم همه خواب باشن، تا کسی وسط خوندن صدام نکنه و صداهای اطراف منو از داستان دور نکنه، ساعت از 12 گذشته و من مثل خیلی وقتای دیگه روی تختم دراز کشیدم و دارم کتاب میخونم. یهو در اتاقم باز میشه و یکی با عجله به سمتم حمله ور میشه، ناخودآگاه شروع میکنم از جام بلند شم تا لبه ی تخت بشینم ولی فاصله ام تا در اتاق اونقدری نیست که این اجازه رو بهم بده. تا به خودم میام می بینم دوباره به حالت قبلی برگشتم و یه نفر داره چاقوی بزرگشو هی سمت چپ سینه ام فرو میکنه و دوباره در میاره. اولش میترسم، منتظر یه جور حس دردم یا حسی که وقتی آدما میخوان بمیرن تجربه میکنن. ولی نه خبری از درد هست و نه خون. نمی تونم هیچ عضوی از بدنمو تکون بدم و مجبورم منتظر بمونم تا هر اتفاقی که داره میفته، تا آخر ادامه پیدا کنه. از لحظه ی ورود اون آدم به اتاق، چند ثانیه بیشتر نگذشته و من توی این مدت کم انقد دست و پامو گم کرده بودم که تا این لحظه به صورت اون آدم نگاه نکردم. وقتی به صورتش نگاه می کنم، یه چهره ی آشنا می بینم، اون خود منم. حتی لباساش، مدل حرکت کردن دستاش همه دقیقا مثل منه. بعد از چند لحظه می فهمم که میتونم پلکامو تکون بدم و چشمامو می بندم تا اگه قراره از خواب بیدار شم این اتفاق زودتر بیفته ولی هنوز وقت بیدار شدن نرسیده. وقتی دوباره بازشون می کنم اون دیگه اونجا نیست و من خودم با دستای خودم، دستایی که حسشون نمی کنم، دارم یه چاقوی خیلی بزرگ و توی قلب خودم فرو می کنم.
توی چند هفته ی گذشته بارها و بارها این خواب دیدم و هر دفعه وقتی از خواب پریدم، درست جایی از قفسه ی سینم که باید قلبم بتپه، یه جور حس خالی بودن داشتم. اون حس هردفعه شدید تر میشه، مثل یه حفره تو لوله ی آب یا یه ترک دیوار که به مرور بزرگ و بزرگ تر میشه، اون فضای خالی درون منم داره برای خودش جا باز می کنه و بزرگ میشه. نمیدونم چرا، کی، کجا ولی حس می کنم یه چیز مهمی از وجودمو از دست دادم، چیزی که هیچ وقت نمیتونم دوباره داشته باشمش.



-Hint: That empty feeling you have for someone you once loved, but no longer love.