Friday, April 4, 2014

Piece #36 – Her

وقتی همه چیز،حتی دلم، بهم ریخته است. دیگه چی فرقی میکنه که جملات بی سروته باشن.

- ده، یازده سال پیش تقریبا هر روز یه چیزی پیدا می شد که فکر کنم ممکنه زندگیمو عوض کنه. یه روزایی پیدا میشد که خواسته هام احمقانه تر از: پیدا کردن یه آهنگ قاطی نوارکاست های بابام یا حتی رفتن بیرون با دوستای خواهرم و خوردن میلک شیک باشه.
درست یادم نیست دفعه ی اولی که اسمشو دیدم توی کدوم کتاب ادبیات بود ولی خب از اون به بعد از جلوی هر کتاب فروشی که رد می شدیم با حسرت به کتابخونه اش نگاه می کردم تا شاید کتاب محبوبم بین اونا باشه.

میتونم قاطعانه بگم که همه ی اون کارا و خواسته ها شخصیتم، عقده هام، علایقم عوش کردن ولی  از بین اون همه، فقط خوندن کتابی که الآن دارم میخونمش میتونست مسیر دیگه ای جلوی پام قرار بده.

“Above all, don't lie to yourself. The man who lies to himself and listens to his own lie comes to a point that he cannot distinguish the truth within him, or around him, and so loses all
respect for himself and for others. And having no respect he ceases to love.”
 – The Brothers Karamazov

- غرق شدن تو تنهایی، فکر کردن شاید باعث میشه آدم خودشو بهتر بشناسه، میتونه بفهمه چی میخواسته و الآن چی میخواد و خیلی چیزای دیگه ولی 5 شب تنهایی ام باعث میشه به "آیدا"ی بامداد، حسودیم بشه.

- زندگی مدرن، مثل بقیه حال و حوصله ی عید دیدنی رفتنُ از منم گرفته، ترجیح میدم بشینم پای کامپیوترم و هیچ کاری نکنم تا اینکه برم مهمونی چای و شیرینی و آجیل بخورم و هی به تعارفای الکی و حرفای تکراری ( خوبی ؟ چه خبر، آقای مهندس ؟ کی درس ـت تموم میشه ؟)، فامیلمون گوش کنم. بعضی وقتا قاطی اینا خیلی تصادفی یه سری جمله ی خوب رد و بدل میشه. ولی اشتیاق برای شنیدن همین جمله های کوچک ِ  تصادفی باعث میشه هرسال برم عید دیدنی.

- مشکل من اینجاست که فقط افکار مدرن دارم ولی شخصیتم خیلی سنتی و غیر مردنه.

-"من به شانس اعتقادی ندارم ولی تو اگه میخوای اعتقاد داشته باشی، باید فکر کنی شانس مثل یه قطار که تا وقتی تو ایستگاه نباشی نمیتونی سوارش بشی"

- بعضی وقتا توی مغزم یه چیزی، شبیه اون گرفتگی که وقتی آدم ناراحته و بغض نمیذاره حرف بزنه، حس میکنم. انگار آدم باید خودشو بکبونه در و دیوار، تنها بشینه هی سیگار بکشه و  با یه جور دید سوم شخص گونه نگاه کنه به زندگی که تا الآن کرده، تا بلاخره بعد از چند روز، چند هفته یا چند ماه اون شبه بغض بترکه و از مغزش خارج بشه. گاهی میشه نوشتش، میشه کشیدش، میشه نواختش ولی اغلب نمیشه هیچ کاریش کرد، حتی نمیشه به کسی گفتش. کاش میتونستم اون لحظه ها رو ثبت کنم .
همینگوی میگه :  Write Drunk, Edit Sober ولی من هرچی سعی کردم نشد.

- تبدیل شدن دانشکدمون به آکواریوم پر از کوسه (تو خواب) نمیدونم چه معنایی میتونه داشته باشه.

- یاد کردن و حرف زدن راجع به خاطرات گذشته ی دوستیام  باعث میشه فک کنم که تنها نبودم .

- صبح که داشت میرفت اومد از خواب بیدارم کرد، گفت: "ما داریم میریم ، مواظب خودت باش." بعد پیشونیمُ بوس کرد و رفت. با صدای بسته شدن در دوباره خوابم برد. از اون روز نمیتونم ذهنمو از لحظه ی از دست دادنش خالی کنم.

-Hint: I feel nostalgic about the things I haven’t lost yet. (watch)