شاید بزرگتر شدم،
فهمیدم هر کسی نباید شبیه من باشه، سلیقش نباید
مثل من باشه، لزومی نداره تا یکی مکالماتش شبیه من شد، باهاش همزاد پنداری کنم،
حرف بزنم باهاش یا حتی اونو دوست خودم بدونم، آدما فقط باید بیان و برن، در نهایت
منم که می مونم،
شاید صرفا تاثیر یه مکالمه با تو یا یه جمله از کتابی
چیزی بود،
نمیدونم،
شایدم بلند بلند خودمو با بقیه مقایسه کردم،
شروع کردم شمردن دیدم هرجور حساب کنم جمع سال های عمرم به 50 نمیرسه، پس چجوری
میشه من یادم باشه که اون دستشُ برید
دیدم از ارزشام فاصله گرفتم، زور زوری مجبور شدم
پشت کنم به آرزوهای کوچک کوچکم، صبر کنم تا هرروز یکیشون دزدیده بشه،
نمیدونم واقعا من زندگیشو خراب کردم یا اون
زندگی منو، من سعی کردم کمکش کنم یا اون ازم خواست ولی خب آدم از اشتباهاتش باید
درس بگیره، نباید هی بیشتر توشون غلت بزنه تا یه روز نتیجه ی عکس بده،
اون روز که داشتیم باهم نگاه می کردیم به رد شدن
ماشینای تو اتوبان، به این فکر میکردم که ده سال پیش که پدربزرگ می نشست اونجا،
اینارو می شمرد چرا هیچ وقت به صد نمی رسید ولی الآن جمع عددای منو و اون از هزار
بیشتر میشه!
دلم میخواست جلوم وای میساد می گفت که به چی فک
میکنه؟
خلاصه هرچی که بود وقتی صبح پاشدم ، رفتم جلوی
آینه. دست زدم به دندونم و دیدم هنوز سر جاشه، خیالم راحت شد، فک کردم شاید بقیه کابوهامم یه روز تموم بشه
یه روزی بیاد که بهم بگه چه خوب بود که تو
بلندپرواز بودی، باش بازم! بگه نباید بالهاتو میکندی، نباید خودتو محدود میکردی،
باید یه کم دور شی از اون قوانین مسخرت، باید
بازم نخ بپیچی به در و پیکر خونه، فک کنی وقتی نخت تموم میشه، اگه سر نخ بکشی
ممکنه همه چی جاشون عوض بشه. نه تو کاملی نه هیچ کس دیگه ای پس بهش فکر نکن.
شاید یه روز باید که وقتی جلوی مترو وایسادم تا
سیگار بکشم، باز دوباره تو سوراخ محفظه ی آتش نشانی یه نامه پیدا کنم که این دفعه
مال من باشه نه مال یه موجود خیالی ...
خیلی وقته که فاز اول زندگیم تموم شده، الآن دیگه
برعکس شده، ولی مونده هنوز تا آخرش :
I’m okay but
They are not!
-Hint: For
one second I came out of this body, It felt like being High. This wasn’t me, I
was just part of a game. So I should do what is best for him, I should give him the best possible Life.
No comments:
Post a Comment