Friday, March 22, 2013

Piece #12 – Waiting for a Miracle


بزرگ شدن تو جامعه ای که از 7،6 سالگیت، چه بخوای چه نخوای یه امید واهی -که درکش نمیکنی- وارد زندگیت میشه و خب  مجبور میشی هرجوری هست خودتو با مفهوم انتظاری، که به دنبالش میاد، آشنا کنی. کم کم بصورت ناخودآگاه توی خودت شروع میکنی به خراب کردن چهره ای که از پدرت ساختی... چون اونم مثه همه قراره اشتباه کنه و قوی ترین آدمی که میشناسی نیست.
پس باید بگردی دنبال یه جایگزینی که معمولا خیلیا نمی تونن پیداش کنن و گمراه به حساب میان. ولی خب شاید بخشی از اون خیلیا نتونن کنار بیان با پر نشدن اون جایگاهه یا حتی دلشون نخواد پرش کنن.

حس اومدن سال نو و دعای تحویل سال نو برام مثه اتفاقی که خیلی وقتا پیش اومده (این که کاملا روان پریش طور خوابم برده باشه به امید اینکه وقتی بلند میشم یه اتفاقی بیفته که دیگه خودم نباشم ولی خب در بهترین حالتش بعد از چند دقیقه فهمیدم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.) تداعی کننده ی امید واهی ئه، چیزی که نمیتونیم هیچ وقت از خودمون دورش کنیم.

- دیگه یاد گرفتم که همیشه فرض بر این بذارم که همه چی درسته و هر نظری دارم از روی نگرش منفی و مریض خودمه.
 

-Hint: The Day That Never Comes.




No comments:

Post a Comment