Friday, March 15, 2013

Piece #9 – Videotape

  ]صدای پیانوی آشنا

چشمام باز میکنم.

اولین چیزی که میبینم یه اتاقه با سقف سیاه و دیوارهای سفید. هیچ ایده ای ندارم که کجام ؟

همین که میتونم ببینم،معلومه که صبحه.

 به هر ضرب زوری هست سعی میکنم که بشینم. سرم بدجوری گیج میره، یه جور حالت خاص شبیه تهوعم دارم.

گوشه اتاق نشستم.

از سمت راست شروع میکنم به نگاه کردن. 2 تا شیشه اَبسنت نصفه، یه سری فیلم VHS که یه سری شونم شکسته، کلی کاغذ که به نظر سوخته میاد. یه پیانوی در بازم درست روبرومه !

دست میکنم تو جیبم شاید یه چیزی پیدا بشه ... یه نخ سیگار توشه فقط، در میارم و میزارمش گوشه لبم. یکی از کاغذ را برمیدارم ، مثه اینکه از گوشه ی سمت چپ داشته میسوخته که یکی با پا خاموشش کرده. هنوز جای کفش روش میبینم.

به نطر یه نت میاد.

با وجود این سرگیجه لعنتی سعی میکنم دقت کنم ببینم چیه دقیقا ؟!  یه نته دو خط است، فکر کنم ماله پیانو باشه.

 از جام بلند میشم همونطوری که سیگار گوشه ی لبمه، به سمت پیانو میرم تا ببینم نت چیه

روی صندلی میشینم، دستام میذارم رو کلاویه ها ... ولی احساس خیسی میکنم، دقیق میشم روش ... دستام کامل قرمز شده!!!

لباسمم خونیه.


[ صدای خنده از بیرون اتاق میاد و سریع قطع میشه ]


فکر کنم صدا را بشناسم.

نا خودآگاه به سمت صدا برمیگردم. در اتاق بسته است ولی یه سری جای دست خونی رو دیوار نزدیک اتاق میبینم.

از جام بلند میشم و جای دست ها رو دنبال میکنم.

دستگیره را میچرخونم ...

در اتاق به یه هال گرد باز میشه که وسطش یه میز گرد، دورشَم 3 تا در دیگه

روی میز یه سری بطری هست ... یکیشون که از همه بیشتر به آب شبیه را برمیدارم . یه قلپ ازش میخورم 


] اَههههههههههه [


اینم که وودکا ئه!

دوباره صدای خنده را میشنوم ولی این دفعه قطع نمیشه، از اتاق روبرویی میاد ... همونطوری که بطری دستمه در اتاق باز میکنم.

صدا قطع میشه.

هیچ کسی ام توش نیست

این یکی اَم مثه قبلی سقف سیاه دیوارای سفید داره. میرم توش بلکه یه چیزه بدرد بخوری پیدا کنم تا حالم ازینی که هست بهتر کنه. خالیه خالیه!

 ولی نه ... یه سری جونور رو زمین میبینم , مورچه، کرم یه چیزی شبیه اینا

صدای خنده دوباره میاد، از همین جونوراست فک کنم!

آزارم میده، دیگه مثه قبل خوشایند نیست! داره میره رو اعصابم دیگه

 بطری وودکایی که دستمه را خالی میکنم روشون ... هنوز میشنومش

سیگار و از گوشه لبم برمیدارم و پرت میکنم رو الکلی که ریخته رو زمین

شیییییت، روشن نبود اصن!

دارم کر میشم یه جورایی .... گوشام میگیرم، شروع میکنم به دویدن 


] شتلققققق [


دوباره چشمام باز میکنم.

اینقد تاریکه که حتی نمیتونم خودم ببینمولی به نظر همون جای قبلی میاد. 


] تـِ تـِ تـِ تِق : شبیه صدای قطار ]


شاید تو واگن یه قطار باشم. معلوم نیست چه گهی خوردم باز!!!

دوباره همون صدای خنده رو میشنوم ولی زیاد دور نیست. سرگیجم تبدیل شده به سر درد ... پامم درد میکنه ..  فک کنم خوردم زمین.

با وجود سر درد و سر گیجه و حالِ داغونم وای میسم رو پاهام که برم به سمت صدای آشنا! شاید اون بدونه که من کجام.

چیزی نمیبینم

کورمال کورمال صدا رو دنبال میکنم ولی هی ازم دورتر میشه.


] بنگگگ   [


دوباره چشمام باز میکنم.

انگار این چیزا که دیدم  همش یه خواب بود ولی خیلی واقعی

یه جایی پر از درخت با کلی کپه ی خاک وایسادم.

یه جایی شبیه قبرستون.

صدای تاپ تاپ قلبمُحتی خودمم میتونم بشنوم، از ترس حتی پاهامو نمیتونم تکون بدم.

به اولین کپه ی خاک نزدیک میشم ... به نظر میاد که یکی قبری چیزی کنده باشه!

هر جوری هست خودم متقاعد میکنم که توش نگاه کنم.

صدای قلبم داره بیشتر  بیشتر میشه.

یه مردی توش خوابیده .. با دستاش یه نوار ویدئویی که رو سینه ش را بغل کرده. قیافشو نگاه میکنم.

الآن دیگه همه چیز میفهمم.





No comments:

Post a Comment