Saturday, September 14, 2013

Piece #27 – دارالمجانین

از ماشین که پیاده شدم انگار اصلا مهم نبود که به چه سختی این موقع صبح از خواب پا شدم،
این چند وقته خودم به این سرحالی ندیده بودم

از پله ها که داشتم میرفتم پایین
حس کردم هرکاری که تا حالا کردم اشتباه بوده و الآن دارم تنها کار درست زندگیمو انجام میدم،
کاری که براش ساخته شدم یا حداقل خوب بلد بودم انجامش بدم 


[ ایستگاه بعد : شهید حقانی ]

.
.
.
.
.
.

[ ایستگاه بعد : دانشگاه شریف ]

از مترو که اومدم بیرون، 
سیگار کشیدن تنها کاری بود که به ذهنم رسید انجام بدم.

-Hint: Just cause you Feel it doesn't mean it's there.



No comments:

Post a Comment