توی دنیای yi yi بیشتر
آدما دنبال فرار کردن اند، فرار از خودشون، تصمیمایی که گرفتن، از تنهاییشون.
مرد تقریبا 40 ساله ای که عاشق موسیقی بوده ولی به اجبار اطرافیانش
چیزی که دوست نداره رو دنبال میکنه، بعد از 30 سال وقتی دوباره عشق نوجوانی شو
تجربه میکنه، هیچ فرقی احساس نمیکنه.
زنی که چون حرف جدیدی برای گفتن به مادر تو کما رفتنش نداره
از زندگیش به یه کمپ کوهستانی پناه میبره ولی وقتی برمیگرده، شاید متوجه میشه که
همه جای زندگیش هیچ حرف جدیدی برای زدن نداشته و فقط تکرار بوده که زندگیشو جلو میبرده.
دختر 16 ساله ای که برای تجربه ی یه رابطه ی عاشقانه حاضر
میشه تو اولین قرارش با دوست پسر بهترین یا در واقع تنهاترین دوستش با اون رابطه
برقرار کنه.
شاید باهوش ترین کاراکتر این دنیا پسر 8 ساله ایه که میخواد
با عکس گرفتن از پشت سر آدما چیزایی که همه میدونن هست ولی اونا نمیبینن رو بهشون
نشون بده.
-How was it up the mountain?
-It was fine. Actually, it was much the same …
Just like talking to Mother But with the roles reversed. I was like Mother, they
were like me. They took turns to talk to me, the same things every time. Several
times a day. I've come to realize things aren't really so complicated. Why did
they ever seem so?
- Right. How can I say this? While you were away, I had a
chance to relive part of my youth. My first thought was that I could make things
turn out differently But they turned out the same, or not much different. I
suddenly realised that even if I was given a second chance I wouldn't need it. I
really wouldn't.
فک کنم همیشه یه دلیلی برای گرفتن تصمیمای درست یا غلط قبلی
وجود داره، چیزی که هیچ وقت نمیشه عوضشون کرد.
-Hint:“That's what fiction is
for. It's for getting at the truth when the truth isn't sufficient for the
truth.”- Tim O'Brien
No comments:
Post a Comment