Saturday, July 11, 2015

Piece #54 – I just wanted to have a real chat with you

هر ساعتی که از خواب بیدار شم یا از بیرون خونه برسم جز چند کار اولی که انجام میدم، اینه که وای فای گوشیمو روشن کنم، انگار همیشه منتظرم، نگرانم. نگران اینکه کسی حرفی زده باشه و من یه وقت نتونسته باشم جوابشو به موقع بدم. بعد ازون نوبت میرسه به فیسبوک، هر موقع پای کامپیوتر باشم، بیکار بشم یا از کاری که دارم می‌کنم خسته شده باشم، وقت چک کردن فیسبوکه. من از اولش عادت کردم که هر دفعه اون صحفه‌ رو باز می‌کنم انقد توش بمونم تا به آخرین جای قبلی ای که دیدم برسم، تا نکنه یه وقت چیزی از قلم افتاده باشه. قبلا توییترم بود، باید افکار ناقصی که آدمای آشنا و نا آشنا فقط برای جذب فالوعر می‌زدن و تمام و کمال می‌خوندم البته هیچ اجباری نبود ولی آدم وقتی یه کاری شروع می‌کنه بهتره درست انجامش بده. خوندن حرفای آدمای آشنا باعث میشه که آدم بفهمه که این فضا خیلی مصنوعی تر از اونیه که بشه برای مدت طولانی تحملش کرد و خب من جاش ترجیح دادم اینستاگرام چک کنم. اولا روزی 4 بار، 5 بار، در واقع هر موقعی که هرجا به اینترنت می‌رسیدم باید اینستاگرام مو چک می‌کردم که یه یدونه عکسم نباشه که از دستش بدم. اولا همه چی جدید بود، خیلی خوش رنگ و قشنگ بود ولی خب رنگ و آب زیادیم شاید یکی از دلایل کور شدن آدماست. نمیدونم اسم این همه حالت حرص و طمع برای آگاه بودن از حال آدما رو میشه چی گذاشت، ولی همش برای اینه که حس کنم که من از دنیا عقب نیافتادم. من سعی میکنم از تمام چیزایی که دونستنشون هیچ فرقی به حالم نمیکنه آگاه بشم تا جای خالی ندونستن چیزایی که واقعا برام مهمه حداقل در لحظه پر بشه.

-Hint: “This tremendous world I have inside of me. How to free myself, and this world, without tearing myself to pieces. And rather tear myself to a thousand pieces than be buried with this world within me.”
― Franz Kafka, Diaries

No comments:

Post a Comment