ترجیح
میدم وقتی میخوام کتاب بخونم همه خواب باشن، تا کسی وسط خوندن صدام نکنه و صداهای
اطراف منو از داستان دور نکنه، ساعت از 12 گذشته و من مثل خیلی وقتای دیگه روی
تختم دراز کشیدم و دارم کتاب میخونم. یهو در اتاقم باز میشه و یکی با عجله به سمتم
حمله ور میشه، ناخودآگاه شروع میکنم از جام بلند شم تا لبه ی تخت بشینم ولی فاصله
ام تا در اتاق اونقدری نیست که این اجازه رو بهم بده. تا به خودم میام می بینم
دوباره به حالت قبلی برگشتم و یه نفر داره چاقوی بزرگشو هی سمت چپ سینه ام فرو
میکنه و دوباره در میاره. اولش میترسم، منتظر یه جور حس دردم یا حسی که وقتی آدما
میخوان بمیرن تجربه میکنن. ولی نه خبری از درد هست و نه خون. نمی تونم هیچ عضوی از بدنمو تکون بدم و مجبورم منتظر بمونم تا هر اتفاقی که داره میفته، تا آخر ادامه پیدا کنه.
از لحظه ی ورود اون آدم به اتاق، چند ثانیه بیشتر نگذشته و من توی این مدت کم انقد
دست و پامو گم کرده بودم که تا این لحظه به صورت اون آدم نگاه نکردم. وقتی به
صورتش نگاه می کنم، یه چهره ی آشنا می بینم، اون خود منم. حتی لباساش، مدل حرکت کردن
دستاش همه دقیقا مثل منه. بعد از چند لحظه می فهمم که میتونم پلکامو تکون
بدم و چشمامو می بندم تا اگه قراره از خواب بیدار شم این اتفاق زودتر بیفته ولی هنوز وقت بیدار شدن نرسیده. وقتی دوباره بازشون می کنم اون دیگه اونجا نیست و من خودم با دستای خودم، دستایی
که حسشون نمی کنم، دارم یه چاقوی خیلی بزرگ و توی قلب خودم فرو می کنم.
توی
چند هفته ی گذشته بارها و بارها این خواب دیدم و هر دفعه وقتی از خواب پریدم، درست
جایی از قفسه ی سینم که باید قلبم بتپه، یه جور حس خالی بودن داشتم. اون حس
هردفعه شدید تر میشه، مثل یه حفره تو لوله ی آب یا یه ترک دیوار که به مرور
بزرگ و بزرگ تر میشه، اون فضای خالی درون منم داره برای خودش جا باز می کنه و بزرگ میشه. نمیدونم چرا، کی،
کجا ولی حس می کنم یه چیز مهمی از وجودمو از دست دادم، چیزی که هیچ وقت نمیتونم
دوباره داشته باشمش.
-Hint: That empty feeling you have for someone you once loved, but no longer love.
-Hint: That empty feeling you have for someone you once loved, but no longer love.
No comments:
Post a Comment