دست من یعنی همه چیز من :
بعد از دو ماه وقتی درشو باز کردم و دیدم 52 تا چشم سفید و
36 تا چشم سیاه همینطوری بهم زل زدن، احساس شرمندگی تمام وجودمو فرا گرفت. به
دستام نگاه کردم و فکر کردم توی تمام این 24 سال، این دستام بودن که زندگی منو جلو
بردن، می تونستم جای نوشتن این همه جملههای بی ارزش،همهی اونارو به یه سری صدای
حداقل یکم قشنگتر تبدیل کنم. میتونستم داستان بنویسم، می تونستم با دستام همهی
آدمای احمقی که تو زندگیم دیدم خفه کنم تا دیگه نسلشون ادامه پیدا نکنه. میتونستم
یه کد رشتهی دیگه ارو انتخاب کنم یا موقع کتاب خریدن، کتابای بهتری از فقسه کتاب فروشی بردارم. میتونستم جای دفن کردن
خیلی از حرفا تو ذهنم، یه شماره بگیرم و اونارو به یکی بگم. میتونستم دست یه نفر
دیگه ارو بگیرم تا ازین پایین تر نره. از همه مهمتر میتونستم نقاشی بکشم.
من میتونستم از دستام خیلی بهتر استفاده کنم.
دوست قدیمی:
من یه دوستی دارم که فقط سالی یه بار میبینمش ولی تو همون
چند ساعت معاشرت، حرفایی میشنوم که به اندازهی یک سال بعدیم کافین. داستانایی
میشنوم که باعث میشه حالم از آدمها به طور کل به هم بخوره. این موضوع که هر کسی
با هر سطح زندگی و هرجایی مشکلای خاص خودشو داره، این که به هیچکس نمیشه اعتماد
کرد یا اینکه لحظههایی که برای اولین بار توشون احساس درست بودن میکنی ولی برای
اطرافیانت غیر قابل درکه، اینکه شهر به ظاهر قشنگ ما پر از آدمای کثافتیه که از
قضا اغلبشون هم علی رغم تصور توی قشر مرفه جامعه ان، همه ی اینا واقعا ناامید
کننده است. دوست ندارم اینجا باشم ولی زندگی کردن توی جایی که هیچ ریشه ای ندارم
چه فایده ای داره.
دانشگاه جدید:
بعد از 5 سال، انگار دوباره داره تمام اون لحظه ها تکرار
میشه، با این تفاوت که من 5 سال پیش توی جای بهتری درس میخوندم، سیگار نمی کشیدم،
اینقدر از همه چیز ایراد نمیگرفتم، نسبت به همه چیز نظر بهتری داشتم، دغدغهی
نداشتن کار، بزرگ شدن و ... نداشتم یا حداقل با آدمای با میانگین هوشی بالاتری
میتونستم ارتباط برقرار کنم. چشمای من دوباره دارن دنبال دوست میگردن ولی این بار
بین آدمایی که حس بدتری نسبت بهشون دارم.
اگه کسی از من میپرسید من هیچ وقت دلم نمیخواست اینجوری
باشم.
-Hint: “No matter what I say, no matter what I do, I
can’t change what happened.”
حالت چطوره الان؟
ReplyDeleteفکر نمیکردم کسی اینجا رو بخونه اصن !
Deleteحال آدما رو نمیشه تو یه جمله یا یه پاراگراف توصیف کرد ولی تم اصلی اینه:
I'm not living. I'm just killing time.
ازین جهت پرسیدم که شاعر بنده خدا اعتقاد راسخی داشت به بند اومدن باران سرد نوامبر.
ReplyDeleteI'm willing to read your next post.
Delete59 = (23×3)-2(2+3)
من هر دفعه اومدم به اون شاعر بنده خدا فرصت بدم، خیلی موفق نبودم.
Deleteانجام یه سری کارا فاز خاص خودشونو میخواد، نمیدونم کی اون فازو داشته باشم که بتونم پست بنویسم ولی بهرحال خوشحالم که یک نفر بوده یا هست که اینجارو با این نثر داغونش میخونده :)